-

·
عطرِ همیشهگی
من تازه به پایانِ خطرسیده بودمکه تابستان شدو روزهای بلندسوار بر ارابههای رنگینفراز آمدند. و تو اما،در شب،در کوتاهترین شبِ سالگیسوانت را-که عطرِ همیشهگی باران و همآغوشی دریا داشت-ناگهان،پنهان کردیتا دوباره زمستان برگرددو مناز راهِ غبارآلودهی جنگلبه سرزمینِ آتش و اعتیادبرگردم.
-

·
شیون
ترا پاس دلِ دردآشنای من بشرماندصداقتهای چندینسالهی یک زن بشرماند رهایم کردی و پشتِ سرت افتیده جان دادمترا این جیغ، این فریاد، این شیون بشرماند به پشت میز عقدِ دیگری رفتی نشستی وترا این عشق هنگام “بلی“ گفتن بشرماند کنارت مینشستم زندهگی را بخیه میکردمگلِ پیراهنت را حرمت سوزن بشرماند خوشیهای جدیدی را که داری…
-

·
راه
از پنجره افق سبز تیره است فکرم به جنگل میرود آن دورها بچهی گوزن روی خاک مرطوب به دنیا میآید سه تخم کوچک گرم و لزج در لانهی شانهبسر یخ دریاچه باز شده حتما مرغابیها و ردیف چوچههای دست و پا چلفتیشان آفتاب آب را گرم میکند کمکم می گذارم به همین جاها برود فکرم…
-

·
چشم
به دنیای که در آن نیستی بعد از تو بدبینمنمی آیی تو اما از سفر هر سو که میبینم دو چشمت قصه ی یک آسمان را درخودش داردو من در آسمان چشم هایت مثل شاهینم ببین در حال مرگم بار ها جان می کنم امابه آسانی جدا از تن نمیشه روح غمگینم به مثل پرچم…
-

·
دشت تفزده
گذشت فصل زمستان، چرا بهار نیامدعروس کوزهبهدستم به چشمهسار نیامد گذشت از دم شیشه هزار آدم و اماکسی که باب دلم بود از آن هزار نیامد گذشت هر چه تو کردی نمانده است به یادمولی بدان که دلم با غمت کنار نیامد به کوه بیعلف خود یکی پیاده ندیدمبه دشت تَفزدهی ما یکی سوار نیامد…
-

·
روانی
نور خیلی آزارم میدهد؛ پنجرههای همسایهها انگار دوربینهایی هستند که یک سر مرا زیر نظر دارند. پرده را چنان میکشم که همه چیز کاملاً پنهان شود و نور حتی به زور هم از سوراخهای پرده وارد تاریکی اتاقم نشود. دقیقاً یادم نیست از کی رنگهای خاکستری را به رنگهای دیگر ترجیح دادم. سکوت را جایگزین…
-

·
یار!
یارا منگر به کیسهی کندهی منپر کن ز امید، آن و آیندهی منچون گل به دو روزه رنگوآهنگِ جهانآرایشِ بوستان بود خندهی من برخیز که صبحدم صلایی بزنیموین معرکه را آب و هوایی بزنیمدستی به قرارِ جستجویی فکنیمپایی به مدارِ ماجرایی بزنیم *ز بس خشکیده خون در هر دماغینگیرد هیچ کس از کس سراغیسرِ شام…
-

·
شبیهِ ابر
باز معذور میروی به کجا؟از من ای دور! میروی به کجا؟ مثلِ سایه، شبیهِ ابر ای دوستجور وا جور میروی به کجا؟ از دلِ صخرهها چنین سرکشرودِ مغرور میروی به کجا؟ عطرِ نارنجِ رویِ دوشِ نسیم!مست و مسحور، میروی به کجا؟ چشمی و نیمهباز دمدم صبحسست و مخمور میروی به کجا؟ پشتِ دیوارِ باغ آمدهییشاخِ…
-

·
زن
صیقـــل زن، از آئـنـــه دل زنـگ بـر انـداز بر شاهد مقصود پـس آنگـه نظــــر انـداز جهدی کن و از سنگ سیه لعل به دست آر فرهاد صفت کوه، به سعـی از کمــر انـداز سر سبـز کـن از علـم و هنـر بـاغ وطــن را چون نخـل برومنــد بـه مـردم ثمــر انـداز از زاویــه، غافلـــــی و جهــل…
-

·
با غزلی امکرت…
گشته ام هردم شهید چشم هایت امکرتمی پرم پروانه واری در هوایت امکرت سر چه باشد تا برم بالا به پیش روی تومیگذارم سر به روی نقش پایت امکرت دست مالامال دست و چشم مالامال چشمای بگیرم همنفس درد و بلایت امکرت تشنه ام گردیده ای پیداست از لبهای توسر بکش که گشته ام گیلاس…
