راه

محبوبه ابراهیمی

·

·

از پنجره

افق

سبز تیره است

فکرم به جنگل می‌رود

آن دورها

بچه‌ی‌ گوزن

روی خاک مرطوب به دنیا می‌آید

سه تخم کوچک

گرم و لزج

در لانه‌ی‌ شانه‌بسر

یخ دریاچه باز شده حتما

مرغابی‌ها

و ردیف چوچه‌های دست و پا چلفتی‌شان

آفتاب

آب را گرم می‌کند کم‌کم

می گذارم

به همین جاها برود فکرم

‌و می دانم

اگر دستش را نگیرم

راه می افتد به سمت گورستان کلیسا

‌ زیر درخت پیر سپیدار می‌نشیند

دست می کشد به برگ درخشان و می پرسد:

“چشم‌های سبز چه کسی از این برگ به من

می‌بیند ؟

نه !

انصاف نیست آدم به خاک برگردد

وقتی موزه‌ها

نمی‌توانند

چیزی ار آدمی نگه دارند

جز نقاشی و عکس و مجسمه

کتابخانه‌ها

جز کتاب و کاغذ کهنه

پس تکلیف بوها و صدا‌ها چه می شود؟

حرارت تن آدم

اصلا جان آدم را کجا نگه می دارند؟ “

فکرم را پر می‌دهم به سال‌های بعد

باغی سرسبزتر

سال‌هاست خوابیده‌ام

و به صدای پای کودکی بیدار ‌می‌شوم

که پابرهنه روی چمن

می‌دود


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد