دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • بَبُو – داستان  کوتاه

    بَبُو – داستان کوتاه

    از رهنمایی های جناب رامین رازق‌پور سپاسگزارم قله‌ی کوه آسه‌مایی انتظار بوسه‌ی خورشید داشت. پس از لختی خورشید، ابرهای دودزده، شوکت شفاف آسمان را خرامان‌خرامان پوشانید. اسپ، سیاهِ مشکی بود، بر استخوان کلفت پشتش خطِ سفیدی افتاده بود؛ با گردنی خمیده، گردونه‌ی گادی را به جلو می‌کشید. گادی‌وان، مردی بود که چند پادشاهی را دیده…

  • خاطره

    خاطره

    دنیا به خاموشى سحرگاه خفته بود کیفیت سحر امواج نرم دجله و دامان کهسار آرامشی لطیف ما را به صبح گاه خزانی کشیده بود *** آرام و بی‌صدا در ساحل خموش اندر کنار هم آهسته سوی دره زیبا روان شدیم *** آنجا که جز طبیعت ناخورده دست نیست آنجا گیاه ها گلهای بی شمار حتی…

  • بوی جنون

    بوی جنون

    از عشق می‌گفتم دهانم بوی خون می‌داد از شب، بلی، اما فقط بوی جنون می‌داد از حجره های مغزم و از ناخودآگاهم… گویی کسی یک مشت بربادی برون می‌داد تا از وطن گفتم تمام شهر ویران بود این ناامیدی بوی صد خوار و زبون می‌داد تو انتظار شعر گاهی یک نفر آن‌سو با برق چشمانش…

  • لقمهٔ دیگر

    لقمهٔ دیگر

    به بیابان بی غمی بزنی، سر به زانوی سنگ بگذاری روی قلبت سکون سنگینی، روی قلبت تفنگ بگذاری بچه آهوی بی پدر مادر،بشوی، ترس در تنت بدود پیش چشمان عاشقت اما،قاب عکس پلنگ بگذاری در تنت گرگ گشنه‌ای باشد، نان شب بره دست و پا بکنی بین دستت دلش تکان بخورد،بره را بی درنگ بگذاری…

  • قمار باز

    قمار باز

    حسن بُروت صدایش می‌زدند. از چهار صبح تا هشت شب، نان می‌پخت. جوان بود. قد بلندی داشت. ابروهایش کشیده بود. چشم‌های مشی‌اش، آدم را می‌خورد. سقفِ سَر خاله‌ام بود. خاله‌ی خَیر نادیده‌ام. صبح که سیخ‌‌‌و‌چنگک نان‌پزی را می‌گرفت، تا شب زمین نمی‌گذاشت. یک لِنگه نان می‌پخت. خسته نمی‌شد؛ ولی همیشه تلخ بود. این تلخی، شب‌ها…

  • ورق بزن

    ورق بزن

    یک زن برای دیدن گلها نشسته بود آن زن میان باغچه تنها نشسته بود یک مرد پشت پنجره سیگار می‌کشید زن را عمیق تر به تماشا نشسته بود این داستان ادامه ندارد؛ ورق بزن! مریم سه سال داشت که باباش کشته شد می‌گفت مادرش که: فردا عزیز من…! مریم امیدوار به فردا نشسته بود در…