-

·
خلیل
از پنجره، گلدستههای مسجد جامع به چشم میخورد، آبی و با نور آفتاب توام. در تنهی گلدستهها نقش گلهای پیچ در پیچ بالا رفته بودند و امتداد یافته تا آسمان که برسند و به آن آبی پیوند بخورند. گل ها انگار در نگاه زن جان میگیرند و به حرکت میآیند و مانند مشتی از رنگ،…
-

·
هیاهویسکوت
تکههایی از دهان را، پیشِ تو جا ماندهاملقمهلقمه نان به نان را، پیشِ تو جا ماندهام قلبِ خود را تو اگر در پیشِ من جا ماندهایمن جهانِ بیکران را، پیشِ تو جا ماندهام شعر را، این گوهرِ قیمتبهایِ عمر رامن غزلهایِ جوان را، پیشِ تو جا ماندهام ای که ساعتهایِ شیک و شومِ خود را،…
-

·
گردنهگیر
۱ قوماندان فولاد با نوک ناخنهایش، آهسته آهسته چرس راریزه میکرد. روی تختی دراز کشیده بود وسایهی درخت توتاز آفتاب میپوشاندش. کلهاش را با تیغ تازه تراشیده بود و آثار چاقو و چره، اینجا و آنجایش به چشم میخورد. بروت های کلفت و هیکل بزرگی داشت. پیراهن گوپیچه به تن کرده بود و ظاهراً بیرمق…
-

·
پدرود
آب را ریختم به پشتِ سرت، میروی بر سفر خداحافظمیزنم بوسه هر قدمهایت، تا وصالِ دگر خداحافظ میروی گرچه دور از شهرم، خبرت را بگیرم از هر جا-از صدای قشنگِ گنجشکان، از نسیم سحر؛ خداحافظ قدرتِ بینهایتِ دنیا ، در فداکاریت گره خوردهمیروی تا که زندگی بخشی، بازوان پدر، خداحافظ آنطرف میشود پُر از شادی،…
-

·
چندرباعی
تو شهبانو سراسر آفتابی به شبهای سیاهم ماهتابی سرود زندگی دارد صدایت به آهنگ دل من چون ربابی *** تو شهبانو چه زیبا دلبر هستی گهی آرام و گاهی محشر هستی میان خوبرویان بدخشان تو یکتا دختر سیمینبر هستی *** مثال شمع در شب تابناکی تو الماسی و لیکن روی خاکی درخت حسن تو پر…
-

·
لبهای خشک
تلخیِ آخر دهنت را چشیده با لب های خشک و نوک زبانی که بارهاتا عمق خود عصاره ی داغ ترا کشید، تا عمق خود ترا… و تو در عمق خود رها با پنجه های روی سرت خو نکرده ای، در لابه لای موی سرت بو گرفته اندبا صورتی که بر سر زانو گرفته ای، لب…
-

·
سخاوت
و اما منچنان معتاد گردیدم به رنگ چشم های توکه گویی تونصف دیگرم بودیو در اعماق حجم روشن خوابمفروغ سبز آن سان ته نشین گردیدکه گویی چشم های منبه غیر از امتداد روشن نجوای دست باغراهی را نپیمودهوزان پس انزوای سرد احساسمزنقش پای مهر باغچودشت خشک از باران روشنبارور می گشتو آن سان در زلال…
-

·
کابل
شهر شعریست پُر از کوچههای پیچدرپیچ و بیقرار با خاطرههایی از قهرمانانِ ازیاد رفته و رهگذران بینام جاییکه آسمانش گاهی میبارد و گاهیهم میسوزد و باد، قصههای کهنهرا در گوشِ درختانش زمزمه میکند شهر، شعریست در تبِ تپشهای بیوقفه در چوکات اُرسی های قدیمیاش رویاها را قاب میگیرد در خیابانهاییکه صدای گامهای بیپناه در آن…
-

·
تاج و تخت
به نام پاک خداوند پایتختت را… سپردهاند به بیگانه تاج و تختت را کجاست سیلی محکم که خستهام کردند که هوشیار کند مردم کرختت را تو سرزمین من استی ولی نمیخواهم بهار و دامنه و سایهی درختت را برو به گور ببر تا مگر شفا یابی چه میکنی تن خونینِ لَخت لَختت را چه میکنی،…
-

·
پس از آن شامگاه
تا شامگاهِ شنبه بیستـوـچهارِ مردادِ هزارـوـچهارصد رییسجمهور فرار کردهبود. آخرین سرباز نشسته در پاسگاهِ ارگ بیآنکه گلولهیی شلیک کند تفنگش را به زمین میگذارد، مثل واپسین عسکرِ گاردِ شاهی، مثلِ سپاهیانِ دستبستۀ قشلۀ کاخِ جمهوری نخست که زیر درفشِ سرخی به سوی زندانی میروند، مثل وزیر جنگِ «جمهوری دموکراتیک خلق» که دست رهبرِ تندروترین حزب…
