دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • بوسهٔ باران

    بوسهٔ باران

    میخواهمت آن سان گل پونه بهاران راچشم انتظاری، شُرفه ی پا در خیابان را لب تشنه ی در هر نفس هُرم نفس هایتیا چون شقایق بوسه ی مطبوع ِ باران را میخواهمت مانند روحی در تن و جانمآن سان که ناجویی بدورش عشقه پیچان را میخواهمت چون بره ی از گله جا ماندهمیلودی ِ نی-ناله…

  • صبح امید

    صبح امید

    ستارهٔ ره فردا رسید به صبح امید که تانویدفروغی دهد به صبح امید هما زدور پیامی به نوک منقارش دهد مژدهٔ آزادگی به صبح امید چه گفته هاکه نگفتیدوغوره ماند به دل بیابگوی توای همنوا , به صبح امید بیاکه راه نوورونق دگرسازیم که تاپیاده کنیم روشنی , به صبح امید بیاکه همدم وهم رازسینه…

  • خانه‌های سرکش نور

    خانه‌های سرکش نور

    به چشم‌های تو آن خانه‌های سرکش نوردرخت‌ها همه تعظیم می‌کنند از دورو باغ‌های جوان چشم‌باز می‌خوابندکه موج موی تو از شهر شانه ساخته است بعید نیست که از دامنت بلند شوندبه احترام چمن‌های زیر آب شدهکه روی دست تو یک سرزمین خراب شدهکه در مسیر تو مرداب خانه ساخته است بهار هستی و در قحط‌سالی…

  • غروب

    غروب

    خاموشی است مستی میخانهء غروب تصویر غربت است به پیمانهء غروب از هول گام‌های شبی می‌نهد چو من یک آفتاب سر به سر شانهء غروب آن آخرین امید درین روزگار یأس ره می‌کشد به پنجره خانهء غروب بانگِ خوشِ نویدِ کدامین شــــــکوه را می‌خواند آن پرنده‌گکِ لانهء غروب؟ آفاق انتظار مرا می‌برد به شام چیدند…

  • رؤیا

    رؤیا

    جوانم آه! لک زده، دلم برایِ زیستننزیستن همیشه می‌کنم به جای زیستن تو را که برده با خودش؛ دلم! بگو که از نخستمیانِ سینه‌ام نداشتی بنایِ زیستن پیام قطره‌های اشک؛ روی گونه روشن است:میان چشم‌های من نبوده جای زیستن به گریه استحاله شد، وگرنه در گلو؛ گلم!هنوز داشت بغضِ من به سر هوای زیستن پناه…

  • ساغر سیاه

    ساغر سیاه

     به موج برگ خزان دیده ی فتاده براه- گرفته بازوی من، مست خنده می رفتی- ز هر نگه به رگم خون عشق می رقصید- به مژه راز دلم کنده کنده می رفتی- خموش بودم و گویی که با تو در سخنم- خیال گرمی آغوش تو بهارم بود- به هر طرف گل صد رنگ برگ می…

  • سایهٔ سپیدار

    سایهٔ سپیدار

    به سپیدار بگویید که حاصل بدهد! بسکه این آفتاب سوخت مرا شانه ام خم شده از کثرت عشق من و درد و صنم و حضرت عشق هیچکس نیست به آرام دلم فرصتم نیست که تا خانه روم سایهٔ سرد درختی خواهم زیر آن خفته و آسوده شوم شوم از عالم غوغا بیرون ای سپیدار بلند…

  • ناشاد

    ناشاد

    می نوشتم زندگی زیباست شکیبایی ریشه ی  خوشی ها می گفتم پاکیزه گیِ کودک دل آرا ست‌  اگر افزون خواهیِ جا افتاده تهی دستی ، بی خانمانی آوارگی و گرسنگیِ گسترده بیدادِ فراگیر ، خانه ها را بندی خانه نساخته بود اگر ننگِ جنگ را پایانی بود دگر   واژه پای نمی کوبد  شعر نمی…

  • عشق اول

    عشق اول

    پدر لعنت چنان است که هرچه پیرتر شوی تیغش را بیشتر در سینه‌ات فرو می‌کند عشق اول را می‌گویم در اولین نگاه احساس می‌کنی برگشته‌ای به کودکی و مادر در بامدادی موهایت را شانه می‌زند در دومین نگاه شاعران جهان نشسته بر شانه‌هایت و کلمات شلاق اند در سومین نگاه اسب‌ها یله زیر پوستت می‌دوند…

  • کوچ اجباری

    کوچ اجباری

    قصه‌ی ماست قصه‌ای رفتن قصه‌ی کوچ‌های اجباری قصه‌ی تلخ یک زمستان و قصه‌ی زخم‌های تکراری مکتب و دفتر و کتابم را با تنِ موریانه ها بستند مور های سیاهِ انگریزی، تارتنک های  جنس تاتاری  شرم افتاده روی دامانم قاری سوره های آنانم  سرنوشتم چه می‌شود آخر  با چنین ایده های بازاری   خط بزن خط سرنوشتم…