دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • کسی که دیگر فریب نخورد

    کسی که دیگر فریب نخورد

    در محلهٔ کهنهٔ شهر درگذرِ تخته پل ، دکانی کوچک بود با تابلوی رنگ ‌و رو رفته‌ای که رویش نوشته بودند: «برادران صافی میوه جات  خشک  و ادویه‌جات». صاحب دکان، مردی بود به نام عزیز که مردم کاکا عزیز صدایش میزدند ، مردی میانه‌سال با ریشی جوگندمی و صدایی که هیچ‌گاه بلند نمی‌شد. کاکا عزیز …

  • بغض عجیب

    بغض عجیب

    ورق می‌‌زنمورق می‌زنمورق می‌زنمچه قصه‌ی بی‌سر وپا ییبوف کوری،ذهنم را می‌خواندو منمیان خطوط مبهم و تاریکگم می‌شومبه رویا خواهرم می‌گویم:«ربه کا» را گم کرده امشاید او با «جن ایر»همسو شده باشدمیان همه کتاب‌های که یادگار تو اندگم می‌شومگاه خودم رادر بازار شکرفروشانمی‌یابمکه شمسی،آفتاب سوزان غزل‌هایش رادر راهم گرفتهگاه همشوریده‌گی غزل‌های مولانااز گوشه‌ی چشمانممی‌ریزدو جام تشنه‌ی…

  • انتهای سرد

    انتهای سرد

    گم می‌کند بهار مرا این هوای سرداین چشم‌های منجمدت با فضای سرد این شهر قطبی که ترا کرده است برفاین نامه‌های بی‌نفسِ خود نمای سرد تاکی نگاهِ گرم ترا باد می‌بردآن‌سوی انجماد به یک انتهای سرد درپیچ پیچ خاکی خود گرد می‌شویتنها و بی ترانه در آن لابلای سرد یکروز می‌رسد که خدا مهربان شودیکروز…

  • به چه اندیشه کنم؟

    به چه اندیشه کنم؟

    به بهاری که گذشت و دگر بازنگشت،به خزانی که رسید و دلِی باغ شکست،به امیدی که درونِ دلِ شب جان بسپرد،به نوایی که ز خاموشیِ دل فریاد است به چراغی که نتابید و به اشکی نچکید،به دلی خسته و خاموش ز عشقِ نارس،به گلِ سرخ تمنا که به خاک افتاده‌ست،به نسیمی که نوزد بر تنِ…

  • زیر باران

    زیر باران

    دلداری گفت به یاری چه در سر داری بگو زان چرت و فکر، کز آن گذر داری یار بخندید و بگفت : تو چه بلایی بگو ز آن چه در کلاه ات پر داری من آن ندانم ، لیک این دانم ای عزیز چون منِ پر هوسی ، همسفر داری ناگهان بارید قطره یی باران…

  • برای این روزها

    برای این روزها

    من خودم هستم، نمی‌خواهم کسی دیگر شوم راه و رسمی دارم و اصلاً نخواهم سَر شوم من چراغ کوچک خود هستم و هرگز نخواه چلچراغ باشکوهِ کاخِ بی‌پیکر شوم! گاهِ دلتنگی به عُزلت، گاهِ شادی در سکوت کَثرت خود دارم و حالا چرا کمتر شوم؟ روزگاری که جهان، مست تماشا هست و بس شیوه‌ام تنهایی…

  • خاکستر

    خاکستر

    زیبایی در تو زبانه می‌کشیدو آتشکده‌ای در منبه قهقرا رفته بودندپیروان پنهانی زیادی در روشنایی رنگ‌پریده‌ی ماهجا مانده‌امخاکستری مرموزیدر سایه‌هایسنگ‌های شکسته

  • آشفته

    آشفته

    از در و دیوار ننویس از دیوار  در دیوار  در دیوار از دخمه ای بی در  بی پنجره  بی روزنه بنویس شعر را بگذار ! سوگِ جوان مرگیِ مهر واژه را نمی گذارد تا با مرگ  دم خور شود خاموشی و فراموشی کیمیایی است نایاب در این بیغوله جایی در این تنگنا نایی نمانده میزبانِ…

  • صداهای ساکت شدگان

    صداهای ساکت شدگان

    در سکوت شب،یک میلیون رویا در قفس نهفته استجوهر امیدهایشان خشک می شود،در حالی که دنیا صفحه دیگری را برمی‌گرداند آنها گریه می کنند، “ما می خواهیم یاد بگیریم،تا قلم را در دست بگیریم و سرنوشت خود را رقم بزنیم»اما صدای آنها با زنجیر مواجه می شود،رویاهای آنها با نفرت خاموش شد منع شده از…

  • پیر مردی که خاطره می‌خرید

    پیر مردی که خاطره می‌خرید

    صبح هنوز ندمیده بود. مه ی نازکی روی کوچه نشسته بود، مثل شال سفیدی که از دوش کسی لخشیده و روی سنگ ‌فرش‌ مانده باشد. در همین سکوت مه‌آلود، صدای کراچی چوبی آشنایی آمد که صبح های جمعه درمحله، آرام و پیوسته می پیچید. پیر مردی بود که تابلویی از کاغذ سخت در کنار کراچی…