-

·
محبوب من!
تو از راه میرسی و در من چیزی فراتر از هیجان اتفاق میافتد.. انگار زنی که سالها در خودش زندگی کرده است ناگهان پنجرهای رو به جهان باز میکند. به تار تار موهایت فکر میکنم و به موسیقی مردانه صدایت که سالهاست از آنسوی خط برایم شعر میخواند. تو را پیش از آنکه ببینم در…
-

·
غزل
اگر نظارهٔ روی ترا دوباره کنمطواف قبلهٔ روی تو ماهپاره کنمبه باغ سنبل زلفت نشینم و از شوقهجوم لشکر زلف ترا شماره کنمسزای مرگ عدو این بود که از کنجیبه رمز گوشهٔ چشمم ترا اشاره کنمنوای لطف سخن گنج بخش خاطر ماستگهی که روی نکوی ترا نظارت کنممرا زباغ آرم به، که در تک وپویتمیان…
-

·
“روایت گر”
چون ورقپارهای در دستِ باد، به تکرارِ چرخیدن و سر خوردن محکومم؛ تهی شدهام از شعری که معنای من است. سیزیفوار زیستهام در افسانهٔ سرنوشت، در روایتِ هستی. سخنم را با واژههای خاموش به گوشِ سنگها میخوانم… بر جادههای موازی که هرگز به هم نمیرسند، آدمها با شتابِ سرسامآورِ ترن از کنار هم میگذرند. در…
-

·
نامه
نامهیی برایدوستکاش میشدبگویم کاش میشدبرایت بنویسم ای دوست! هیچکس این جا نیست هیچکس جز من و سایه ام و سکوتیکه مرا خواهد کشتو تودیگر باز نگرد!هیچ کس منتظرت نیست، نیا! همه در عمق خودشان مرده اندکاش می شد برایت بنویسمکه این جا همه با سخت ترین نقطة کوهپیوستند.هیچکس منتظر رود نماندکه بشوید زخم تنهایی خود…
-

·
هیجان
می بینمت، دلم نوَسان دارد، چک می ز نم خطوط لبا نم رابا جبر قورت دادم و با سختی، ترشیدگی آب دهانم را دستم کجاست؟ روی زمین، پا یم از شانه ام رها شده، آویزانحرفم درون حنجره می خشکد، لکنت تنیده دور زبا نم را تا سِ سِ سِ سلام! دلم صدبار تا حلق من…
-

·
شمع شعرم تا به کی . . .
شهر روشن، جاده روشن، کوچه ها و خانه روشن- مردمی میخانه ها مست، باده در پیمانه روشن- من نمیخواهم ز هستی، جام عیش و شور و مستی، شمع شعرم تا به کی، در خانه بیگانه روشن؟!. هر کجا چون روز روشن، سینه ها از کینه تاریک- “هایوی ها“ هرطرف پیچیده چون رگ های باریک –…
-

·
مثل شب قبل
…و کارم از تو غزل گفتن است، مثل شب قبل چراغ خانۀ من روشن است مثل شب قبل وظیفۀ همه اجزای چارسوی اتاقم «تورا به یاد من آوردن» است مثل شب قبل امید آمدنت در سر و… جهان به امید و… سرم هنوز به روی تن است! مثل شب قبل همین که هستی و با…
-

·
نود وپنج در صد
نود و پنج درصدِ مردان، پشت دیوارهای خاموشی، با دستانی لرزان که لرزششان را پنهان میکنند، راهیِ خیابانهای بیرحمِ انتظار میشوند. در جیبهای تهیشان، رویای نانیست که هنوز نپخته، و در نگاهشان، چراغی نیمهجان، که روشنیاش را از شرمِ فرزندان نهان میسازدند آنان فریاد نمیزنند، اما صدایشان در سکوتِ دیوارها طنین دارد، زخم میخورند، بیآنکه…
-

·
طبیبدل
تو شعر شدی قصه شدی داستان شدیجان غزل طبیب دل عاشقان شدی وقتی دلم غمین و جهان تیره رنگ بودلبخند شدی مهر شدی مهربان شدی من رفته رفته پیر شدم در نگاه خلقتو سرو شدی ماه شدی و جوان شدی از فاصله دیدن تو چشم چشم شدمخورشید شدی نور شدی آسمان شدی ای همنفس، همره…
-

·
دختری خاکم
دخترِ این خاکم و در سینهام دریا غم استخندهام آرام، اما پشت آن صد ماتم است از تبارِ کوهساران، از دیار خاطرهدر نگاه خستهام یک آسمانِ مبهم است روسری بر شانه دارم، عطر باران در دلمهر کجا رفتم، وطن چون سایهای همراهم است یاد کوچه، یاد مادر، یاد آن نان تنوردر میان غربت دنیا هنوزم…
