-

·
غم دنیا
بـــه نـــامِ آنکـــه مَـــعـــنـــاســـت، مـــخـــور غـــمِ دنـــیـــا طَـــوافِ عِـــشـــق بـــهپـــاســـت، مـــخـــور غـــمِ دنـــیـــا عَـــیـــارِ شِـــعـــر، بِـــه دَرکِ عُـــمـــقِ دَریـــاســـت شِـــعـــرِ مَـــن بـــیاِدعـــاســـت، مـــخـــور غـــمِ دنـــیـــا مِـــیچِـــکَـــنـــد واژِههـــا بَـــر سَـــرَم چـــو بـــارانبِـــه زیـــرِ چَـــکِ بـــاران، مـــخـــور غـــمِ دنـــیـــاهَـــرچَـــنـــد کُـــهـــنِـــهاَم بِـــه عَـــرصِـــهیِ کَـــلامبِـــیـــا وُ بـــا سَـــلام، مـــخـــور غـــمِ دنـــیـــا دَرَخـــتِ شِـــعـــرِ مَـــن وَزیـــن گَـــشـــتِـــه اَز نـــارچِـــه لِــیـــل…
-

·
غزل
چیرته خوښي چیرته جشنونه ستا بچو جوړ کړيدلته دا هر رنګه غمونه ستا بچو جوړ کړي هسې په بل خزلې شیندي کنه خدای قسم دیدا ټول غمونه او جنګونه ستا بچو جوړ کړي ورک شه سیاست د دین ، مذهب، نسل او ژبې، ترمنځدغه مورچلې دیوالونه ستا بچو جوړ کړي نه دیو راغلی دې وطن…
-

·
سربلند
دوری تو میکشد یا که اسیرم میکنددر شبی اندازهی صد سال پیرم میکند دستهای از لالهام در زیر پا له میشومنامهی ناخواندهایام، چیر چیرم میکند مثل یک گنجشک زخمی میگریزم، عاقبتکودکی دنبال من افتاده گیرم میکند من جوانم، سربلندم، با غرورم، زندگیگوشهگیر و نامراد و سر به زیرم میکند خالیام از شعر، اینکه مینویسم ساده…
-

·
امشب
شاید امشب به هوای تو، دلم ساز شود به هوای دل تو، مایل پرواز شود شبم از برق دو چشمان تو روشن گردد عشق از زلزلهی چشم تو آغاز شود کاش در کوچهی ما تا که ببینم بازت دری از رو به روی خانهی من باز شود شعر میخواهد از این باغ بری بردارد عشق…
-

·
زن رویین تن شرقی
میآفریند از خودش هر روز بانویی از رنجهایش، گنجهایش: خرمن مویی میریزد و پر میکشد در شهر جادویی آنقدر تا باطل کند شبها فرامین را دردسر همواره نزدیک خدایان است پیغمبران را وحشتی پیدا و پنهان است با شیخکان تردید بیتردید ایمان است که چشمهایش خوار میدارد قوانین را یک روز با سربازها یک روز…
-

·
در سایه سار روزها و شبها
روی نیمکتی چوبی در سایه سار روزها و شبها نشسته ای میگویی کاش من هم انجا بودم و با هم عصرهای پر جذر و مد لنگرگاه را کودکانه قدم میزدیم بعد شفق ریخته در فنجان را با خوراکیهای دستفروشان ترک میخوردیم کار میکردیم تو ترجمه متون و کتابهای شعر تا پولی در بیاوری و من…
-

·
د چنارونو شملې
هغه د کلي صفا هغه د کلي یوه سپېڅلې څېره د چنارونو ، سر اخیستې او مغرورې شملې په کروندوکې غوړېدلې مینه د خدای لاسوکې روزل شوې حیا هغه وختونه به بیا کله راشي ؟! شپه به چې کله ، د سهار پر وړانګو وویشتل شوه خلک به پاڅېدل او د خالق په نامه د…
-

·
محکمهٔ بیقاضی
در آن دشت، باد پیش از آدم ها حکم را شنیده بود. آفتاب، چشمهایش را پشت ابرهای شرمساری پنهان کرده بود، و زمین، پاهایش را میلرزاند زیر گامهای کسانی که عدالت را بر لولهٔ تفنگ تعریف میکردند. کسی چیزی نگفت… نه از آنرو که حقیقت مرده بود، بلکه از آنرو که ترس، گلوی واژهها را…
-

·
سرباز
هوای سرد تا استخوان نفوذ می کرد. سربازِ گرسنه جلو نانوایی ایستاد و دست در جیب کرد. پولِ بیشتر از نیم نان را نداشت. پول را به نانوا داد و با استفاده از فرصت دست ها را جلو دهان برد و پنجه های یخ بسته را با دمِ نفس ها قدری گرم کرد. از دکان…
-

·
دختران شهرما
((با شنیدن اخبار کانکور، بدون حضور دختران، در پنج سال متوالی، چیزی برای گفتن نداشتم.. به ناچار ابیات زیر را نوشتم)) دختران شهر ما را باغ رؤیا زیر و رو شد از هجوم لشکر شب کاخ فردا زیر و رو شد گرد طوفانی به پا شد تیره چون دود دمادم صد هریوا شوق زینجا تا…
