دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • نفرت

    نفرت

    ګـــوره ټګـي کـــــــوې والله چـې صداقت نکوې بل هڅـوې خـــــــپله اقـدام د شــــــهادت نکوې هغه در واوښت په دیوال ته پرې خبر هم نشوې څـنگ د غفلت په خوب ویده هیڅ حرکت نکوې ما ته چې وائې غیرت وکــړه ځه سنګر ته شاباش نصیحت پـریـږده خـانـه تـه ولـې غــیرت نکوې ستا زوی او لور به…

  • چک چک

    چک چک

    بغض استخوان گیر کرده بین حلقوم است دل گرم اشکی ام که بغضم را نمی بارد زخمی ست دور از دست، دور از دست، دور از دست زخم ا ست قلبم، زخم چرکینی که می خارد من از نگاه دلقکی که ز یر آوارِ لب‌خند له می شد تراویدم، نگاهم کن! از من هر آ…

  • واهمه

    واهمه

    خدا کند که پس از برف، آفتاب کند که انجماد مرا قطره قطره آب کند خدا کند، نه، خدا خسته است، خسته ، مگر خدا چقدر، دعا از تو مستجاب کند؟ در آن وطن که زمامش به دست چند خر است دلم چه گونه، دگر، خواهش کتاب کند؟ همیشه واهمه دارم، وطن وطن، هر دم…

  • انتظار

    انتظار

    از خانه پای او دگر بیرو نمی‌آیدآزادگی از آدم ترسو نمی‌آید من یک زمان بسیار شاد و زنده‌دل بودمآن روزهای‌ من به یاد تو نمی‌آید در مسجدم شوقی برای سجده‌ کردن نیستدر خانقاهم ذکر الله‌هو نمی‌آید خشکیده‌ام، بسیار هم خشکیده‌ام در خودخون از تنم با یک دو سه چاقو نمی‌آید در انتظار منجی آخر زمان…

  • غزل تازه

    غزل تازه

    عجب اینکه باهمه آن جفا،طلبی که به تو وفاکنم- سر و پای تو به کلام شعر، به غزل کشم ز طلا کنم. همه عمرمن به ستم گذشت ، غم دل به کسی نه گفته ام- تو برو، برو به خودم بمان،نه بگو مرا که چه ها کنم! نه بدانی چون ز وفا و دل، که…

  • محبوب من!

    محبوب من!

    تو از راه می‌رسی و در من چیزی فراتر از هیجان اتفاق می‌افتد.. انگار زنی که سال‌ها در خودش زندگی کرده است ناگهان پنجره‌ای رو به جهان باز می‌کند. به تار تار موهایت فکر می‌کنم و به موسیقی مردانه صدایت که سال‌هاست از آن‌سوی خط برایم شعر می‌خواند. تو را پیش از آن‌که ببینم در…

  • غزل

    غزل

    اگر نظارهٔ روی ترا دوباره کنمطواف قبلهٔ روی تو ماه‌پاره کنمبه باغ سنبل زلفت نشینم و از شوقهجوم لشکر زلف ترا شماره کنمسزای مرگ عدو این بود که از کنجیبه رمز گوشهٔ چشمم ترا اشاره کنمنوای لطف سخن گنج بخش خاطر ماستگهی که روی نکوی ترا نظارت کنممرا زباغ آرم به، که در تک وپویتمیان…

  • “روایت گر”

    “روایت گر”

    چون ورق‌پاره‌ای در دستِ باد، به تکرارِ چرخیدن و سر خوردن محکومم؛ تهی شده‌ام از شعری که معنای من است. سیزیف‌وار زیسته‌ام در افسانهٔ سرنوشت، در روایتِ هستی. سخنم را با واژه‌های خاموش به گوشِ سنگ‌ها می‌خوانم… بر جاده‌های موازی که هرگز به هم نمی‌رسند، آدم‌ها با شتابِ سرسام‌آورِ ترن از کنار هم می‌گذرند. در…

  • نامه

    نامه

    نامه‌یی برایدوست‌کاش می‌شدبگویم کاش می‌شدبرایت بنویسم‌ ای دوست! هیچ‌کس این جا نیست هیچ‌کس جز من و سایه ام و سکوتی‌که مرا خواهد کشتو تودیگر باز نگرد!هیچ کس منتظرت نیست، نیا! همه در عمق خودشان مرده اندکاش می شد برایت بنویسمکه این جا همه با سخت ترین نقطة کوهپیوستند.هیچکس منتظر رود نماندکه بشوید زخم تنهایی خود…

  • هیجان

    هیجان

    می بینمت، دلم نوَسان دارد، چک می ز نم خطوط لبا نم رابا جبر قورت دادم و با سختی، ترشیدگی آب دهانم را دستم کجاست؟ روی زمین، پا یم از شانه ام رها شده، آویزانحرفم درون حنجره می خشکد، لکنت تنیده دور زبا نم را تا سِ سِ سِ سلام! دلم صدبار تا حلق من…