-

·
سنگین
ناطاقتم، لجباز، بیپروا، کمی غمگین بر دست و پایم از غمت بستی ولی، آذین راه سفر در پیش داری بیقرار، اما… حرف مرا نشنیده بگذار، اندکی بنشین! پاییز، اما در کنارم نیستی امسال پاییز مان یخ بسته با اندوه و با نفرین شاید ندانی درد دارد، ظاهرا خوب است شاید بمیراند مرا این غدهی چرکین…
-

·
دست شیطان
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشهء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست واکشید و بعد در حالی که به برادرزاده وپسرش می دید به سایه اش گفت: ” دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدرحسنی درجهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام…
-

·
زنبور عسل
زنبور عسل تو خیلی بزرگیآنقدر که در جیب ها و آستین هایم پنهان نمی شوییکبار گفتمدر واژگان نا خلق شده پنهانت کنم دیدم کهمثل یک توفان سر از قلمم درآوردیحتا نشد که در انبوه سبزه زاران پنهانت کنمتوزنبورهای عسل را به صدا می آوریاینجاست کهمن می مانم وقصه های کوچ ذهن گنجشکانباید فرمان بدهمتاهمه ی…
-

·
زیرخاکی
درختان سرزمین من دیگر نمی رقصند دختران سرزمین من دیگر نمی خندند پرندگان سرزمین من دیگر نه ، می خوانند ، نه ، هوای پریدن دارند مردان سرزمین من یا ساطور شده اند یا تخته ی قرص و ستبر مسلخ خود و خواهرانِ خود مادر در شعر نیست همسر در شعر نیست خواهر در شعر…
-

·
شوق طرب
چه روزگار،که لبخنده از لبان گم شد- وفاو مهرومحبت از این جهان گم شد ادب بخاک فتادوسخن بکوچه کشید- قلم شکست و توانایی زبان گم شد بجای شیشه سفالین نشست برسرخوان- یکی زمستی، دگر درتلاش نان گم شد همه به فکرخود و درهوای خویش گرو- به خاک پای شهان، دست ناتوان گم شد بشد ز…
-

·
از هر طرف که بخوانی گرگ است
ا ————- بر فراز تپّهای بلندی که مشرف بر چند درّه بود، بر صخرهی بزرگی نشسته بود. با جبین پُر از چین و چروک نی میزد و نوای غمانگیزش را باد تا دوردستها میبرد و در دل درّهها میپچید. کوه پیوسته تکرار میکرد: «من در این تاریکی، فکر یک برّهی روشن هستم تا بیاید علف…
-

·
مادر سلام
مادر سلام! خستگی ات را به من بده آیینه جان! شکستگی ات را به من بده مادر هر آنچه خواسته بودی، همان شدم پلکی زدی، تو پیر شدی، من جوان شدم تا آفتاب “میرم” و تا ماه میروم از دامنت گرفته ام و راه میروم از شر آسمان و زمین و زمان به تو مادر…
-

·
بیخود
یارب کجا بودم؟ میآیم از کجا بیخود؟اصلاً سوال این است: من باشم چرا بیخود؟ هر دم به شکلی در میایم، میشوم پیشتچون شعلۀ آتش در آغوشِ هوا بیخود هی از سکوتت عطر بر میخیزد آهستهای از خودت مانند گل وقتِ دعا بیخود! ای مثل نور! ای مثل عطر! ای مثلِ موسیقی!ای مثلِ حیرانیِ من؛ سر…
-

·
به یاد استاد سرآهنگ
کودکی بیش نبودم؛ تو «سوخته لاله زار من» میخواندی و من محو تماشایت مینشستم. با موج صدایت، همنشین ماه و ستاره میشدم. آنگاه که نوای گرمت چون گلِ پیچک در گوشم پیچید، مرا سرودی. تا به خود آمدم دیدم تک بیتی از غزلهایت شدهام، و تا به خود جَستم، دیدم گیسوانم در بند سازت آرام…
-

·
استبدادِ دینی
در سر زمینی که آسمانش را به نامِ خدا به گرو گرفته اند، ستاره ها یاد گرفته اند که پنهان بدرخشند . آنجاه که منبر بر مسندِ خرد می نشیند، دُعا از دهانِ شمشیر بر می خیزد، فتوا جای اندیشه را می گیرد، و به جای روشنایی، سایه را تقدیس می کند. مردمان می آموزند…
