شوق طرب

   محمداقبال رهبرتوخی

·

·

چه روزگار،که لبخنده از لبان گم شد-

وفاو مهرومحبت از این جهان گم شد

ادب بخاک فتادوسخن بکوچه کشید-

قلم شکست و توانایی زبان گم شد

بجای شیشه سفالین نشست برسرخوان-

یکی زمستی، دگر درتلاش نان گم شد

همه به فکرخود و درهوای خویش گرو-

به خاک پای شهان، دست ناتوان گم شد

بشد ز حیله ی دشمن،جوان ز پیر جدا-

توان تیر و کشش از دل کمان گم شد

به راه عشق وطن، پیرنیست پیر که بود-

جنون شوری وطنخواهی ازجوان گم شد

زبس زترس بلا، فکر جسم خویشتنیم-

ستادگی ز غرور و ‌نفس زجان گم شد

زمین،جوان به خون خفته میکشدبه برش –

به نیمه ره، ز قضا،لطف آسمان گم شد

چو رنگ زرد اسیران غم،بدید به شهر-

خیال فصل بهار، از سری خزان گم شد

مرا ز دیدن میخانه نیست شوقی طرب –

زکوه خواجه صفا،جوش ارغوان گم شد

به هرسو گرگ درد میش در وطن، رهبر!-

خدا ندیده گرفت، ناله ی شبان گم شد

شودگهی که به گوشم رسد ز ملت من:

که از وطن، قدم نحسی این و آن گم شد!

   محمداقبال رهبرتوخی


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد