ا
————-
بر فراز تپّهای بلندی که مشرف بر چند درّه بود، بر صخرهی بزرگی نشسته بود. با جبین پُر از چین و چروک نی میزد و نوای غمانگیزش را باد تا دوردستها میبرد و در دل درّهها میپچید. کوه پیوسته تکرار میکرد:
«من در این تاریکی،
فکر یک برّهی روشن هستم
تا بیاید علف خستگی ام را بچرد.»
صدای سرشار از درد را پی گرفتم تا بر بلندای تپّه رسیدم. پیرمرد روشنضمیری را دیدم که با چشمان پُر از اشک نی میزند. رو به رویش نشستم و گریستم. نی را به کنار گذاشت و صدای هق هق گریه اش مانند تندر میترکید. درکنارش نشستم. با کُسی نمد پاره پاره اش در آغوش گرفتم. با هم گریستیم.
هنگامی که آرام شد چنین گفت:
«گرگهای منطقهی ما به برّههای روشنم حمله کردند. با همین تیاقم چندین گرگ را کشتم اما گرگهای درّنده برّههای مرا تکّهپاره میکردند. در همین حین گرگهای همسایه یورش آوردند و با گرگهای منطقهی ما درافتادند. جنگی سخت درگرفت. برّههای باقیمانده به دل درّهها گریختند و آواره شدند. گرگها با ندیدن برّهها با هم زوزه کشیدند و برای یافتن برّهها با هم و همنوا در میان درّهها گم شدند.
چندین روز درّه به درّه گشتم این مشت پشم را یافتم.» پشمهای سفید چون شیر را بوی میکشید و بر صورتش میمالید و میگریست. گاهی با چشمان اشکبار میخندید و فریاد میزد: «گرگ را از هر طرف بخوانی گرگ است.»
دکتر عبدالغفور آرزو
دوستان صاحبدل و فرهیخته
در این روزگاری که «سگ را گشاده اند و سنگ را بسته!» (۱)، با ابلهان مهارگسل چه باید کرد؟
حکیم نظامی گنجوی چنین اندرز میدهد:
«کلوخ انداز را پاداش سنگ است» (۲)
شیخ اجلّ سعدی سخن حکیم نظامی را برنمیتابد، چنین زبان به نصیحت میگشاید:
چو کردی با کلوخانداز پیکار
سرِ خود را به نادانی شکستی (۳)
در مقامِ دیگر،خاوندگار «بوستان» و «گلستان» بر این رأی نمیماند بل با تحکّم فریاد میزند:
سنگ در دست و مار سر بر سنگ
خیرهرایی بود قیاس و درنگ (۴)
پیام سردار رندان عالم، خواجه شمسالدین محمد حافظ، رنگ و آهنگ دیگر دارد:
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامهی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سرّ حق بر ورقِ شعبده ملحق نکنیم
گر بدی گفت رفیقی و حسودی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم (۵)
خلاّقالمعانی کمالالدین اسماعیل، راهکار دیگری ارائه میدهد؛
گر خواجه ز بهر ما بدی گفت
ما چهره ز غم نمیخراشیم
ما جز که ثنای او نگوئیم
تا هر دو دروغ گفته باشیم (۶)
این وجیزه از نوجوانی در حافظهام بدین گونه نقش بسته است:
هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهرهی دل نمیخراشیم
ما هم ز نکویی اش بگوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
ابوالمعانی باور دارد از ابله ناتوان نباید انتقام گرفت. هنر صاحبدلِ خردمند، نادیده انگاشتن بیهودهگویی «دشمن عاجز» است:
انتقام از دشمن عاجز کشیدن کار نیست
گر تو مردی این خیال پوچ از خاطر بدار(۷)
خاوندگار بلخ حضرت مولانا جلالالدین در دفتر سوم مثنوی معنوی «گریختن عیسی علیهالسلام فراز کوه از احمقان»را آیینهداری میکند:
عیسی مریم به کوهی میگریخت
شیر گویی خون او میخواست ریخت
رهگذری فرار حضرت عیسی را میبیند و از این فرار بیدلیل شگفتزده میشود و فریاد میزند:
ای عیسی از چه میگریزی؟
حضرت عیسی بدون اینکه پاسخ دهد به سمت قلّهی کوه میشتابد. آن رهگذر صاحبدل میدود و با استغاثه فریاد میزند:
کز پی مرضات حق یک لحظه بیست
که مرا اندر گریزت مشکلیست
از کی این سو میگریزی ای کریم
نه پیات شیر و نه خصم و خوف و بیم
پیامبر خدا میایستد و چنین پاسخ میدهد:
گفت از احمق گریزانم برو
میرهانم خویش را بندم مشو
رهگذر با تحیّر میگوید:
ای مسیح! تو مرده را زنده میکنی، کور را بینا، کر را شنوا، چگونه از پیش یک احمق میگریزی؟
حضرت عیسی میگوید:
کان فسون و اسم اعظم را که من
بر کر و بر کور خواندم شد حسن
برتن مرده بخواندم گشت حی
بر سر لاشی بخواندم گشت شی
امّا:
خواندم آن را بر دل احمق به وُد
صد هزارانبار و درمانی نشد
رهگذر میپرسد:
گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق
سود کرد اینجا نبود آن را سبق
حضرت عیسی چنین پاسخ میدهد:
آن همان رنجست و این رنجی چرا
او نشد این را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجیست کان رحم آورد
احمقی رنجیست کان زخم آورد
آنچ داغ اوست مهر او کرده است
چارهای بر وی نیارد برد دست
مولانا با این پرداخت ژرف، چنین نتیجه میگیرد:
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
این تنوّع دیدگاه و راهکارهای متفاوت،نه تنها نشاندهندهی غنای فرهنگی است بل بیانگر این است که مواجهه با ابلهان از گرفتاریهای دیرپای جامعهی انسانی است؛ و این گرفتاری را پایانی نیست.
———————-
سرچشمهها
۱- سعدی، گلستان، باب چهارم در فواید خاموشی.
۲- نظامی ، خمسه، خسرو شیرین، بخش ۶۳، رسیدن نامه شیرین به خسرو:
چو خسرو نامهی شیرین فروخواند
از آن شیرین سخن عاجز فروماند
به خود گفتا جواب است این نه جنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است.
۳- سعدی، گلستان، باب اول، در سیرت پادشاهان ، حکایت شماره ۲۳
۴- گلستان ، باب هشتم، آداب ۵۰
۵- دیوان حافظ، تصحیح دکتر خانلری
۶- کمالالدیناسماعیل، دیوان، قطعات، شماره ۲۵۷
۷- ر ک: گنجور بیدل، غزلیات





