-

·
دود که بلند شد
قریه کوچک بود، از همان قریهها که همه هم دیگری خودرا از شکم مادر میشناسند. خانهی گلبیبی کنار جوی آب بود، همسایهی دیوار به دیوارِ خانوادهی کاکا رحیم. گلبیبی زن جوانی بود، شوهرش سال پیش به کار در ایران رفته بود وزرای خانواده پیسه میفرستاد. همین پیسه فرستادن، چشمِ زنِ کاکا رحیم، یعنی صفورا، ره…
-

·
نوشتن راهٔ نجات است
صدای پرندگان از پشت پنجره آرام اما پرشور در گوشم میپیچید. چشم هایم نیمه باز شد. هنوز پلک هایم سنگین بود. سرم را از روی دفترچه بلند کردم. نمی دانم چند ساعت پشت میز خوابم برده بود. اما یادم می آید وقتی یک ساعت تمام پشت میز نشستم تا بنویسم ، انگار ذهنم یخ بسته…
-

·
من دیوانه نیستم
لالا لالا لالا لالا… مادر تابم میداد. چشمهایم هی بسته میشد. و من هنوز یک ساله بودم. چشمهایم را که باز میکنم باز هم همهجا تاریک است. باز هم بوی زنندهی الکل به دماغم میخورد و سردم است. زبانم روی سقف دهانم چسبیده، میخواهم بلند شوم، نمیتوانم. میگویم شاید فقط حس کردهام که میخواهم بلند…
-

·
رنج روزگاران
کم نمیشود بی تو، رنج روزگارانم ای شکفته در جسم و رخنه کرده در جانم بی تو گم شدم در خویش؛ بادهای سردرگم ـ خانه کرده در لای گیسوی پریشانم سرزمینیام دور از کوه و جنگل و دریا مزرعی که خالی از قطرههای بارانم قلعهای که نابودی رشد کرده در خونش پاسبان به دست خویش…
-

·
صبحانه را نزدیک تلویزیون
صبحانه را نزدیک تلویزیون با بوی نان گندم و قیماق اندیش مندانه تعارض کرد «مثل همیشه حرف های ناق» تَر میکند گلدان خالی را گلهای خشک روی قالی را میگستراند تکه شالی را بر لاشهی طفلی که در قنداق تیغ است یا آیینه در دستش؟ میخندد آن چشمان سگ مستش او عاشق خود بوده و…
-

·
کابل
درد تنهای مرا آخر زپا افگنده دوست لحظه ی دیدار شهرم سالهایم آرزوست در دیار بیکسی افسرده حال و دل پریش سرنوشتم میکشاند جائیکه دلخواهِ اوست شهر رویایی شده آن کابل زیبای من کوچه هاو رود زیبایش مرا خاطر نیکوست از شب مهتابی اش از آسمان نیلیگون موج موجِ اخترانش دایماً رخشنده روست کوهِ پنجه…
-

·
پیشکهایی که آدم میشوند
به شبنم کوچک شام بود. شامها همیشه اندوهی را در دل من بیدار میکنند. مخصوصأ اگر بیرون از خانه باشم و ببینم که آفتاب آرام آرام با یک نوع درد و دریغ جایش را به تاریکی و شهر آرام و سر به زیر با همان درد و دریغ در تاریکی و سیاهی غرق میشود. آن…
-

·
سیاه
بیتو تمامِ متنِ غزل میشود سیاه طعمِ سپیدِ شیر و عسل میشود سیاه ارچند خوابهای تو سرخ است وآتشی تعبیر من به سطرِ اول میشود سیاه دم دم میان گرمی و سردی مرا نُکش گلپونه ها به برجِ حمل میشود سیاه بی من عبای سوگ سپیدت به تن شود بی تو فضای تاج و محل…
-

·
بالها
دستها خالیاند از چک چک کفشها خالی اند از کودک تن دروازههای مانده به راه مانده در بیقراریِ تک تک چاهها خالیاند از کفتر بالها خالیاند از پر پر غنچهها از تنفسِ پرپر… زخمهای نشسته تا به نمک دختران در هوای شیران و شیرها مرده درهها مرده شعرها خالیاند از مستی شعرها خالیاند از قرصک…
-

·
عابر بی پروای میدان
مرا با نبودنت امتحان مکنمرا از نبودنت مترسان دیریست که من،عابر بی پروای میدانمجاری در عمق تنهایینگون بخت در کهکشان غمشاید،گمان می کنیکه پس از سیاهیباز هم سیاهی است؟مرا از چه می ترساند؟من از عناصر ترس، جاکت ضد گلوله میبافمبوی عطرشدر کوچه ی ما نرسیدهحتانام مرا آویخته بر داربست فراموشیاو از چه بیم می دهد…
