-

·
شمع شعرم تا به کی . . .
شهر روشن، جاده روشن، کوچه ها و خانه روشن- مردمی میخانه ها مست، باده در پیمانه روشن- من نمیخواهم ز هستی، جام عیش و شور و مستی، شمع شعرم تا به کی، در خانه بیگانه روشن؟!. هر کجا چون روز روشن، سینه ها از کینه تاریک- “هایوی ها“ هرطرف پیچیده چون رگ های باریک –…
-

·
مثل شب قبل
…و کارم از تو غزل گفتن است، مثل شب قبل چراغ خانۀ من روشن است مثل شب قبل وظیفۀ همه اجزای چارسوی اتاقم «تورا به یاد من آوردن» است مثل شب قبل امید آمدنت در سر و… جهان به امید و… سرم هنوز به روی تن است! مثل شب قبل همین که هستی و با…
-

·
نود وپنج در صد
نود و پنج درصدِ مردان، پشت دیوارهای خاموشی، با دستانی لرزان که لرزششان را پنهان میکنند، راهیِ خیابانهای بیرحمِ انتظار میشوند. در جیبهای تهیشان، رویای نانیست که هنوز نپخته، و در نگاهشان، چراغی نیمهجان، که روشنیاش را از شرمِ فرزندان نهان میسازدند آنان فریاد نمیزنند، اما صدایشان در سکوتِ دیوارها طنین دارد، زخم میخورند، بیآنکه…
-

·
طبیبدل
تو شعر شدی قصه شدی داستان شدیجان غزل طبیب دل عاشقان شدی وقتی دلم غمین و جهان تیره رنگ بودلبخند شدی مهر شدی مهربان شدی من رفته رفته پیر شدم در نگاه خلقتو سرو شدی ماه شدی و جوان شدی از فاصله دیدن تو چشم چشم شدمخورشید شدی نور شدی آسمان شدی ای همنفس، همره…
-

·
دختری خاکم
دخترِ این خاکم و در سینهام دریا غم استخندهام آرام، اما پشت آن صد ماتم است از تبارِ کوهساران، از دیار خاطرهدر نگاه خستهام یک آسمانِ مبهم است روسری بر شانه دارم، عطر باران در دلمهر کجا رفتم، وطن چون سایهای همراهم است یاد کوچه، یاد مادر، یاد آن نان تنوردر میان غربت دنیا هنوزم…
-

·
محکوم به زیستن
. در بلندای جهان ایستادهام،خیره به زیباییِ پیش رویم.همهچیز بینقص و عالی به نظر میرسد.من نیز لبخندی بر چهره دارمو همه میگویند حالم خوب است و جهان بر وفق مرادم.آری، آنها درست میگویند؛چیزی که میبینند، همان است که بر زبان میآورند.اما آنچیزی که نمیبینند،همان چیزیست که لحظهلحظه، ثانیهبهثانیه، مرا ویران میکند.فریفتن ازچنین منظرهای کار…
-

·
خون ستارهها
وقتی سرم را روی بالشم میگذارم، یکی که حتماً خاله است، کلید را داخل قفل میچرخاند و در را قفل میکند. درست یادم نمیآید میخواهم چه کار کنم، اما چشمهایم را میبندم. ـ او… او… او ستاره از من است، میگیرمش. گفتم: همه ستارهها مال توست. خندید؛ لبهای باریکش گم شد و دهان کجش، که…
-

·
شهرِ خاموشان
دلم در شهرِ خاموشان، بیا افسانه میخواهدفروغِ آشنای دل، نه از بیگانه میخواهد چراغِ عقل خاموش و دلِ اندیشهام امشبتو را در شور و مستی، کمترک دیوانه میخواهد مگر در لغزشِ اشکم، نشاطِ عشق میبیندکه در گردش، مرا دائم به کف پیمانه میخواهد از آن لعلِ لبت دارد طلب، کامِ دلم چندانشرابِ جاودانی را از…
-

·
ابهام
تو دیر زمانی ست که رفته یی و پردهها قسم میخورند که هیچ رازی را از من نپوشاندهاند که تو، برای ماندن، به دیوارها التماس کرده بودی به پنجره های بسته و در های باز ولی نمیدانستی که دیوار ها و در و پنجره با باد همدست بودند تو دیر زمانی ست که رفته یی…
-

·
بېديا
سپېره بېد ياده پكې پل د بنيا دم نشته يوڅو پېر ېان دي له پرديو غرو راغلي بربنډېږي، ناڅي، ناڅي چې تياره شي بيا سينې پر خپلو ميندو سړوي پرخواږه خوب پر ېوځي. * * * دزهروونه ده ولاړه پر بيزو ادې يې سيورى كړى بيزودزهرو پرګي خوري هره ګړۍ ورځنې حمل اخلي دورځې ديرش،…
