رنج روزگاران

مژگان_فرامنش

·

·

کم‌ نمی‌شود بی‌ تو، رنج روزگارانم

ای شکفته در جسم و رخنه‌ کرده در جانم

بی‌ تو گم‌ شدم در خویش؛ بادهای سردرگم ـ

خانه‌ کرده در لای گیسوی پریشانم

سرزمینی‌ام دور از کوه و جنگل و دریا

مزرعی که خالی از قطره‌های بارانم

قلعه‌ای که نابودی رشد‌ کرده در خونش

پاسبان به دست خویش کرده‌‌ست ویرانم

من زنی که از اندوه سیب چیده در دامن

شبنمی که یخ‌بسته‌ست روی نقش مژگانم

چشم‌های نم‌دیده، مادرِ ستم‌دیده

سرزمینِ غم‌دیده، خطّه‌ی خراسانم


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد