-

·
پیش از اولین برف
دروازهٔ آپارتمان پدرکلانم را تکتک زدم. از خانهٔ ما تا آنجا دویده بودم و در جریان دویدن دامن پیراهنم را تا روی زانوهایم بالا نگهداشته بودم تا سگ های ولگرد از نوکش نگیرند. رفیع، برادرم، گفته بود که اگر سگی را ببینم و از ترس شروع به دویدن کنم، سگ حتمن از پشت سرم خواهد…
-

·
لوبه
لوبه توده وه د انجام خبره چا و نه کړه دانه يې وښوده ، د دام خبره چا و نه کړه نجنو په مينه گرځاوه د تور وربل له پاسه خو د سره گل د سره پيغام خبره چا و نه کړه هر چا يې سترگې وې گنډلې پر شلېدلي گرېوان د وچو شونډو د…
-

·
مرد همسایه
مرد همسایهبا چشمان دریایی اشبه من نگاه میکند و میگوید، “زبان ما عاشقانهترین زبان های دنیاستو همه شعر ها، نقاشی ها و ناب ترین های دنیااز دریاچه ها، از باغ های زیتونو از شرابتاکستان های مست ما رنگ گرفته است. ولی زنان شمااندوهگین ترین زیبایی های جهان اند.” من نمیدانم به او چه بگویم،از اینکه…
-

·
تپش
شبی که بیتو شب تار می شد هر نفسمنگاهِ عاشق بیدار می شد هر نفسم نگاه ی منتظر از دل ، پیاله می باریدبیاد روی تو خمار می شد هر نفسم تخیل و هوس هر لحظه می ربود مراچه معصومانه گنهکار می شد هر نفسم دمی که رفتی و گفتی خدا نگهداردخدا گواه ست که…
-

·
«اگر بهار بیاید»
[اگر بهار بیاید، ترانهها خواهم خواند]برای چشم تو از عشق، قصهها خواهم خواند اگر نسیم ز گیسوی تو گذر کند به سحرز عطر موی تو در باغ، نغمهها خواهم خواند اگر دوباره ببینم تو را کنار چمنز شوق دیدن رویت، غزلها خواهم خواند اگر ببارد باران به شیشههای دلمز هر قطره برایت، سرودهها خواهم خواند…
-

·
کابل ناتهـ عزیز السلام علیکم،
آورده اند که چون اسکندر مقدونی از رود «جیلم» بگذشت، یکی از درویشان آن ناحیت را بدید و این طایفهء درویشان را به لغت هندی “جوگی” می گویند. این جوگی تنی برهنه و سخت لاغر و موهای ژولیده داشت و از مال دنیا جز کرباس پاره یی که به کمر بسته بود، دیگر چیزی او…
-

·
بیزارم از لبخند
از خودفریبی خستهام، بیزارم از لبخندمثل زمین از صلح، نفرت دارم از لبخند از پشت گوشی تلخ میخندم به رویت، چونوقتی تو خواهش میکنی ناچارم از لبخند تو نیستی و تا سحر هر شب بدهکارندچشمانم از بیآبی و رخسارم از لبخند جنگ است در من وقتِ بیخوابی، غزل یعنیراه گریزِ بغضِ ناهنجارم از لبخند قلبم…
-

·
ای ګرانه وطنه
بیا دې دا دردمن بدن ته،نور زخمونه چا درکړل ؟ بیا دې د کور ساندو ته،تازه سوزونه چا درکړل؟ چا دې په بچیو،د مرګي ساه لنډه لنډه کړه؟ تاته دا خوني،د ا لیوني مرګونه چا درکړل؟ چا دې په واټونو کې،توده وینه جاري کړه بیا؟ بیا د بی رحمۍ او دوحشت وارونه چا درکړل؟ چا…
-

·
حقیقت را به منفعت مفروش
بدبختترین انسانها آناناند که منفعت را بر شانههای حقیقت مینشانند و برای آنکه آسوده بمانند، چشم بر آینه میبندند نه از واقعیت میگویند، نه تابِ شنیدنش دارند؛ و اگر حقیقت در روشنترین ظهرِ جهان بر آستانهٔ چشمشان بایستد، چنان میگذرند که گویی هرگز ندیدهاند. دروغ از آنجا آغاز نمیشود که زبان سخنِ ناراست میگوید؛ از…
-

·
کسی که دیگر فریب نخورد
در محلهٔ کهنهٔ شهر درگذرِ تخته پل ، دکانی کوچک بود با تابلوی رنگ و رو رفتهای که رویش نوشته بودند: «برادران صافی میوه جات خشک و ادویهجات». صاحب دکان، مردی بود به نام عزیز که مردم کاکا عزیز صدایش میزدند ، مردی میانهسال با ریشی جوگندمی و صدایی که هیچگاه بلند نمیشد. کاکا عزیز …
