-

·
کابوس
کلید را در قفل میچرخاند،صدای برخورد فلزات در سکوت راهرو میپیچد،با دو حرکت دروازه ی خانه باز میشود، کفش هایش را آرام و بی سرو صدا از پا های خسته اش بیرون میکشد و روی جاکفشی کوچکی میگذارد؛ که به زور دو جوره کفش را در خود جای میدهد. دروازه ی سفید رنگ چوبی را…
-

·
تو همان آهنگی
تو، به آهنگی میمانی که با شنیدن اش استخوانم، میسوزد زبانم، میسوزد و تیری داغی از قلبم میگذرد تو، به آهنگی میمانی که هر شب هر شب در عالم رویاهایم زمزمه میشود و هستی ام را خاکستر میکند آهنگی که تار و پودش از درد است آهنگی که بالای روحم گام میگذارد همه واژگان این…
-

·
افسانهی مرگ
پیمانه پشت پیمانه فراموشی! کجا بجویمت که دیگر مرگ افسانه زندگی نیست و مالکیت جهان با سنگ و کوه و خاکش از اسارت چشم میگسلد… ای دل ناباور حاشا که پایت در این درنگ بلنگد و چنگ بیاندازی در تیک تاک عقربههای تیز پای برای وهم بقا… و در انتظار نجات دهندهای نباشی که مسح…
-

·
ایستگاهٔ آخر
هایدی زنی است که او را در یکی از قطارهای گوترین تورنتو دیدم؛ زنی سرشار از شور و انرژی، با ژستهای خاص خودش. اگر یکبار او را ببینی، هرگز فراموشش نخواهی کرد. مدام دستم را لمس میکرد تا توجه مرا بیشتر جلب کند. پس از چند لحظه تماس چشمی گفت: “آه، شوهرم بسیار بهتر از…
-

·
قصهی باد و باران
من قصهای از باد و باران بر دل شبها خاموشیام زخمزبانها خورده از لبها در کوچههای خستهی تردید و تنهایی دنبال تو می گردم ای شعر! ای شکیبایی! هر کس مرا از قاب ظاهر خوانده و رفته چون ردِ پا، من را به ساحل مانده و رفته در سینهام آوار صد فریاد پنهان است لب…
-

·
آدم تنها
خودش را مثل سابق شاد و نمیبیند برای زندگی چیزی درین دنیا نمیبیند خدا هر قدر من را میکند آواره تر شادم که مجنون هیچ جا را خوشتر از صحرا نمیبیند تو دریای بزرگی ، من نهنگ کوچکی ام که خودش را هیچگاهی لایق دریا نمیبیند قسم بر عشق که آرامش خود را زلیخا هم…
-

·
سرزمین من کجاست؟
به روایت مادربزرگ سرزمین جایی برای زیستن است شبی برای آرامش و رودی برای آب تنی سرزمین جایی ست که کوه هایش روایت کنند صداهای برنکشیده ام را و چشم هایم سربازان برگشته از جنگی ناتمام نباشند سرزمین من جایی ست که بادهایش نمی درند بکارت موهایم را و زنده گی آن جا زن زخم…
-

·
برگشت از داکه (پایتخت بنگلهدیش)
ما پس از گفتوشنوهایی زیاد هنوز بیگانه مانده ایم بازهم همدل خواهیم گردید پس از این همه خوشبینیها چه زمانی بهارهای چمنزارهای بی سبزه چهره خواهند افروخت لکه های خون پس از چند بارانی شسته خواهند شد بودند لحظه های بیدردمانی از دردی فرجام عشق بودند سحرهای بیمهری در پای شبهای مهربانی دل خواست ولی…
-

·
آخرین پانزده دقیقهی حق لمس
این داستان برنده جایزهی صادق هدایت ۱۴۰۱ گردید. اعداد کد را وارد میکنم؛ دستانم میلرزد و کمی پشیمانم. اما دائم به این فکر میکنم که دنیای ما چقدر غمانگیز است، چه به دنیا آمدن باشد و چه مردن، و همه وقتی آخری چقدر بیرحماند. میآیند و سریع یاد میگیرند، میکشند و راحت کنار میآیند و…
-

·
انتظار
سیگار بین انگشتانم آرام رو به خاموشی میرود درست مثل زندگی من که نزدیک به آخر خط است. به خود میاندیشم. نمیدانم در بین این همه خط و صورت جوانیام را کجا جا گذاشتم! در بین کدام کوه سرد برفی، در کدام دشت خشک بی آبی و یا قایق سرگردانی! آنقدر سعی میکنم به گذاشتن…
