قصه‌ی باد و باران

ذکیه نوروزی

·

·

من قصه‌ای از باد و باران بر دل شب‌ها

خاموشی‌ام زخم‌زبان‌ها خورده از لب‌ها

در کوچه‌های خسته‌ی تردید و تنهایی

دنبال تو می گردم ای شعر! ای شکیبایی!

هر کس مرا از قاب ظاهر خوانده و رفته

چون ردِ پا، من را به ساحل مانده و رفته

در سینه‌ام آوار صد فریاد پنهان است

لب بسته‌ام، اما دلم سرشار طوفان است

چون رود می‌پیچم میان سنگ های سرد

جوری که می‌فهمی کماکان هم پرم از درد

شب با تمام تیرگی‌هایش رفیقم بود

وقتی که سهم آسمانم ابرِ مبهم بود

بسیار گفتند و نفهمیدند حالم را

گم کرده بودند از نگاه من سؤالم را

من با غم خود خو گرفتم، مثل بارانی

کز شانه‌ی ابری چکید آرام و پنهانی

چیزی نمانده از منِ دیروز جز سایه

سایه‌ست هم گاهی در این ویرانه بی‌پایه

شاید شبی این بغضِ خاموشم صدا گردد

آبادیِ ویرانه‌ی من هم بنا گردد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد