هایدی زنی است که او را در یکی از قطارهای گوترین تورنتو دیدم؛ زنی سرشار از شور و انرژی، با ژستهای خاص خودش. اگر یکبار او را ببینی، هرگز فراموشش نخواهی کرد. مدام دستم را لمس میکرد تا توجه مرا بیشتر جلب کند. پس از چند لحظه تماس چشمی گفت:
“آه، شوهرم بسیار بهتر از این یکی بود. هیچوقت مرا کنترل نمیکرد، برایم پول میداد، وقتی اطفال خُرد بودند گاهی از آنها نگهداری میکرد و به من میگفت بیرون برو، دوست پیدا کن و خوش بگذران.”
از لهجه و ظاهرش چنین به نظر میرسید که اهل فیلیپین است و سالها در کانادا زندگی کرده است. سپس ادامه داد:
“شوهرم تقریبن بیستوشش سال پیش بر اثر سکتهٔ قلبی درگذشت.” کمی فکر کرد و افزود: “اواخر سال ۲۰۰۰ بود.”
بعد مکثی کرد، دستم را کشید تا دوباره توجهم را جلب کند و با لبخند گفت: “آن شب که کنارم روی تخت خوابیده بود، میدانی؟ فکر میکردم فقط خر و پف میکند. از کجا میدانستم هوای باقیمانده در ششهایش گیر کرده است؟ مدام غر میزدم که چرا گلویش را صاف نمیکند. حتی چند بار به سینهاش زدم و گفتم چرا نمیگذاری راحت بخوابم.”
بعد با خنده ادامه داد: “اما وقتی چراغ اتاق را روشن کردم، دیدم چشمانش باز مانده و نگاهش بیحرکت به سقف خیره شده است.”
کمی گلویش را صاف کرد و گفت: “با او زندگی بسیار خوبی داشتم. احساس سبکی میکردم؛ انگار پروانهای بودم که هر طرف پرواز میکند. اما این یکی هیچوقت مثل او نشد.”
پرسیدم: “کدام یکی؟”
گفت: “همین مردی که بیستوسه سال پیش با او ازدواج کردم. بعد از مرگ شوهرم سه سال عاشق هیچکس نشدم تا اینکه با او آشنا شدم. میفهمی؟ همیشه به من میگوید هیچ کاری را درست انجام نمیدهم.”
او درست روبهروی من نشسته بود؛ چوکی های ما مقابل هم و کنار پنجره بود. کمی به طرفم خم شد و آهسته گفت: “و من هم به او میگویم که تو احمقی. کمی از جایت تکان بخور و مثل من فعال باش. به او میگویم تو پیر شدهای، او هم جواب میدهد تو هم پیر شدهای.”
بعد با خندهٔ بلندی گفت: “اما من به او میگویم هرچه هستم، مثل تو بیچاره نیستم.”
به دستمال کوچکی که با گرهای ظریف دور گردنش بسته بود اشاره کرد و ادامه داد: “ببین، این دستمال را حدود دوصد دالر برایم خریده؛ در حالی که اصلن اینقدر نمیارزد. روز تولدم که آن را به من هدیه داد، گفتم من اصلن به چنین چیزی علاقه ندارم؛ کاش یک دسته گل میخریدی. یک دسته گل را حتا با ده دالر هم میشود خرید.”
گفتم: “شاید میخواسته هدیهای بدهد که همیشه پیش خودت نگه داری.”
شانههایش را بالا انداخت و گفت: “مطمئنم وقتی این دستمال را میخرید، در دلش به من فحش میداد.”
دست به موهای خاکستریِ براقش کشید که تا پایین زنخش میرسید. نگاهی از پنجره به بیرون انداخت، دوباره دستم را گرفت و گفت: “از او میپرسم خودت فکر میکنی باهوشی یا احمق؟ و او هیچ جوابی نمیدهد.”
خنده ای بلندی سر داد و دندانهایی که با نقره پوشانده شده بودند نمایان شدند. بعد پرسید: “اسمت چیست؟”
نامم را گفتم.
در حالی که با دقت نگاهم میکرد، دوباره پرسید: “اهل کجایی؟”
- افغانستان.
- شنیدهام شما با کازن های تان هم ازدواج میکنید. درست است؟
سرم را به نشانهٔ تأیید تکان دادم و گفتم: “بله.”
- تو هم این کار را کردی؟
- نه.
لبخند زد و گفت: “کار خوبی کردی.”
بعد ادامه داد: “راستی، من هنوز نام خانوادگی شوهرم را نگه داشتهام. میدانی چرا؟ چون نام خانوادگی این یکی اصلن به دلم نمینشیند.”
پرسیدم: “چطور؟”
- آهنگ خوبی ندارد. ببین؛ هاتزوپولوس… چه اسم عجیبی!
گفتم: “اسم جالبی است؛ تا حالا نشنیده بودم.”
- خب، یونانی است… و خودش هم خیلی مغرور است.
بعد زیرچشمی اطراف را نگاه کرد و با لبخندی شیطنتآمیز گفت: “اروپایی است دیگر! هاتزوپولوس… آخر این هم شد نام خانوادگی؟”
و دوباره ادامه داد: “به او گفتم من نام خانوادگی شوهرم را نگه میدارم، چون خیلی زیباتر است.”
بعد با صدایی کشیده و بلند گفت: “رینجرررر! ببین چقدر خوشآواست و چقدر مشهوووور!”
گفتم: “بله، اسم زیبایی است.”
با خنده ادامه داد: “به او گفتم نام خانوادگیات هم مثل خودت انتیک است.”
خندهام گرفت. خودش هم که تقریبن بعد از هر جملهای میخندید و ادا درمیآورد، دستم را گرفت و پرسید: “ازدواجتان از روی عشق بود؟
با هیجان گفتم: “بله، سالها عاشق هم بودیم و بعد ازدواج کردیم.”
ـ پس باید بسیار همدیگر را دوست داشته باشید.
موهایم را با دست به یک سو زدم و گفتم: “بله، هنوز هم عاشق هم هستیم.”
ـ تو چرا چادر نمیپوشی؟
شانههایم را بالا انداختم و گفتم: “دوست ندارم”.
ـ شوهرت دوست دارد؟
ـ نه.
در حالی که با دستمال دور گردنش بازی میکرد، پرسید: “اگر دوست داشت، آن وقت چه؟”
کمی فکر کردم و گفتم: ” نمیدانم… شاید اصلن با من ازدواج نمیکرد، یا شاید من با او ازدواج نمیکردم. چه میدانم!”
با تعجب گفت: “یعنی فقط به خاطر چادر از عشق میگذشتید؟”
لحظهای نگاهم در نگاهش گره خورد. کمی در جایم جابهجا شدم و گفتم: “نه، اینطور هم نیست. خب… ، احتمالن به خاطر عشق چادر را میپذیرفتم.”
چشمهایش تنگتر شد و با نگاهی عمیق پرسید: “چرا فوری فکر کردی این تو هستی که باید عوض شوی؟ چرا او نه؟
چند لحظه سکوت کردم. و بعد گفتم: “هممم… خب، حتمن به یک نتیجهٔ مشترک میرسیدیم.”
لبخندی زد، دستم را گرفت و گفت: “میدانی، اینجا کاناداست؛ کشور آزادی است. من به او گفتم تو مرا کنترل نکن، من هم تو را.
در حالی که به منظرهٔ پشت پنجره خیره شده بود، ادامه داد: “بیست سال با شوهر اولم زندگی کردم و بیستوسه سال هم با این یکی؛ اما شوهرم هیچوقت کارهایی را که این یکی میکند، انجام نمیداد.”
گلویش را صاف کرد و گفت: “یونانی است و خیلی کلهشخ. این اواخر هم تنبل و گوشهگیر شده. بازنشسته شده و همیشه خانه است؛ باید تحملش کنم. البته کمحرف است و زیاد مزاحمم نمیشود، اما…»
کمی فکر کرد. “اما مثل شوهرم نیست.”
- پس با آقای هاتزوپولوس ازدواج نکردهای؟ یعنی… منظورم این است که او دوستپسرت است؟
ابروهایش را در هم کشید و گفت: “نه، نه… همانطور که گفتم، بیستوسه سال پیش، بعد از سه سال آشنایی، با هم ازدواج کردیم؛ اما او هیچوقت مثل شوهرم نشد.
سیستم خودکار قطار نام ایستگاه را اعلام کرد. هایدی نیمخیز شد و گفت: “ایستگاهم رسید.”
دوباره نامم را پرسید، دستم را فشرد و گفت: “امیدوارم دوباره ببینمت.”
از جایش بلند شد و همراه چند مسافر دیگر از قطار پیاده شد.
ماه نوامبر بود و هوا زودتر تاریک میشد. به ساعت نگاه کردم؛ شش عصر را نشان میداد. وقتی قطار دوباره به حرکت درآمد، متوجه شدم دستمال کوچکی را که دور گردنش بسته بود، روی صندلی جا گذاشته است.
در گوشهٔ دستمال، حروفی بهصورت ظریف دستدوزی شده بود. کمی دقت کردم؛ نوشته بود: Ranger
حرفهای هایدی ذهنم را پر از سؤال کرده بود. منظورش از اینکه «این یکی مثل شوهرم نشد» چه بود؟ آیا هنوز، پس از این همه سال، از نظر روحی به شوهر اولش پیوند داشت؟ یا هیچگاه نتوانسته بود جای او را در دلش به کسی بدهد؟
شاید هم تصویری که از «شوهر» در ذهن خود ساخته بود، در همسر دومش پیدا نمیکرد. در تمام گفتوگوی ما، هر وقت میگفت «شوهرم»، منظورش شوهر اولش بود و وقتی از شوهر دومی اش حرف میزد، فقط میگفت: “این یکی.”
به گفتهٔ خودش، هنوز عاشق شوهر اولش بود؛ اما چگونه میتوانست هنگام تعریف کردن از مرگ او در بستر، بخندد و شوخی کند؟
شاید تمام آنچه از شوهر اولش به یاد میآورد، متعلق به سالهای جوانی بود؛ سالهایی که زندگیشان سرشار از امید، جنبوجوش و رؤیای آینده بود. اکنون، هم او سالخورده شده بود و هم مردی که بیستوسه سال با او زندگی کرده بود. شاید گوشهگیری و کمتحرکی همسر دوم، بیش از آنکه از شخصیتش سرچشمه بگیرد، اقتضای گذر زمان، بازنشستگی یا حتی بیماری بود.
نامی که روی دستمالش گلدوزی شده بود، حیرتآور بود: رینجر. آن هم در حالی که این هدیه بسیار گرانقیمت بود؛ یعنی احتمالن برای شوهر فعلیاش ارزش خاصی داشت. یا شاید هم ممکن بود هایدی دچار نوعی سردرگمی شده باشد و این دستمال را در واقع شوهر سابقش برای او خریده باشد.
گاهی چنین حالتهایی حتی در زندگی کسانی اتفاق میافتد که مسیر جوانی تا پیری را با یک همسفر طی میکنند. شاید اگر شوهر اول هایدی زنده میماند و آنها تا امروز در کنار هم زندگی میکردند، هایدی نگاه دیگری به او پیدا میکرد؛ شاید همان احساسی که امروز نسبت به شوهر فعلیاش داشت. هایدی در میانسالی با همسر کنونیاش ازدواج کرده بود. آیا انگیزهٔ این ازدواج واقعاً عشق بود؟ یا تلاشی برای رهایی از تنهایی؟
قطار به استیشن یونیون رسید. از قطار پیاده شدم تا سوار قطار دیگری شوم که حدود ده دقیقه بعد به سمت ایستگاه آخر، یعنی خانهام، حرکت میکرد.
حرف هایدی دوباره در گوشم پیچید: “چرا فوری فکر کردی که تو باید عوض میشدی؟ چرا او نه؟”
این سؤال مرا به زندگی خودم کشاند. آیا در زندگی زناشوییام واقعن این من بودم که همیشه خودم را با شرایط وفق میدادم تا زندگی دوام بیاورد؟
وارد ترانزیت استیشن یونیون شدم. همچنان غرق در فکر بودم که خودم را کنار یک کافه یافتم.
کارمند پشت صندوق گفت: سلام خانم، میتوانم سفارشتان را بگیرم؟
ـ لطفاً یک قهوهٔ کوچک؛ بدون کریم و بوره.
به ساعت گوشیام نگاه کردم؛ نزدیک هفت شام بود. هیچوقت عادت نداشتم بعد از دوازده چاشت قهوه بنوشم؛ قهوهٔ تلخ که اصلن.
قهوه را گرفتم و بعد از کمی قدم زدن بیهدف، روی یکی از چوکیهای استیشن یونیون نشستم.
با خودم فکر کردم: آیا دوام و رضایت در رابطهٔ زناشوییام به این دلیل است که من همیشه با هر چیزی کنار میآیم؟ تا آن لحظه هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم.
پیامی از شمارهٔ شوهرم آمد: “لباسهایی را که دیشب اتو کردی، در کدام الماری آویزان کردی؟”
به ازدحامی خیره شدم که معمولن در استیشن یونیون از این سو به آن سو روان بود. زنان و مردان از دروازههای بزرگ وارد میشدند و بعد هرکدام به سمتی میرفتند، بیآنکه به آدمها یا چیزهای اطرافشان توجهی کنند.
این کار هر روز بود. مسیرهای تکراری، کمکم اهمیتشان را از دست میدهند و آدم بدون آنکه فکر کند، همان مسیر را طی میکند. شاید آسانترین کار، انجام دادن عادتهاست؛ بدون اینکه دربارهشان فکر کنیم.
گیلاس قهوهام را برداشتم تا بنوشم. تمام شده بود. دوباره به ساعت گوشیام نگاه کردم؛ نه و ده دقیقه شب بود. به صفحهٔ اطلاعات قطارها نگاه کردم. آخرین قطار آن شب به سمت خانهام، نیم ساعت دیگر حرکت میکرد.
گوشیام زنگ خورد. شوهرم بود.
ـ چرا دیر کردی؟
ـ قطار بعدی تا نیم ساعت دیگر حرکت میکند.
ـ چرا نتوانستی به قطارت برسی؟
ـ اینجا نشستم و قهوه نوشیدم.
ـ این وقت شب؟ چرا صدایت گرفته؟ خوبی؟
ـ نمیفهمم…
کمی بعد تماس قطع شد.
پیامی از شوهرم آمد: “وقتی خانه رسیدی، صحبت میکنیم. قطار بعدی را از دست نده.”
دوباره به صفحهٔ اطلاعات قطارها نگاه کردم. از چوکی بلند شدم، یک قهوهٔ دیگر گرفتم و شروع به قدم زدن کردم. ازدحام داخل استیشن کمتر شده می رفت. یک لحظه احساس کردم با چیزی برخورد کردم. یک چوکی بود. خودم را مقابل یک میز و چوکی یافتم. دستکول و قهوهام را روی میز گذاشتم و نشستم.
روبهرویم باز هم تابلوی اطلاعات قطارها بود. صفحهٔ حرکت قطارها پر از مقصد بود؛ اما ذهنم هنوز در همان ایستگاهی مانده بود که هایدی پیاده شد.





