افسانه‌ی مرگ

منیره نوری

·

·

پیمانه پشت پیمانه

فراموشی!

کجا بجویمت

که دیگر مرگ افسانه زندگی نیست

و مالکیت جهان

با سنگ ‌و کوه و‌ خاکش

از اسارت چشم می‌گسلد…

ای دل ناباور

حاشا که پایت در این درنگ بلنگد

و چنگ بیاندازی در تیک تاک عقربه‌های تیز پای

برای وهم‌ بقا…

و در انتظار نجات دهنده‌ای نباشی

که مسح شد

تا کلمه‌ی شهادت بر لبانت جاری شود

تا کناره گیری از رنگ و خط و خال

که این خود نهایت طهارت است.

بنگر که چه معصومانه

آب چشم گوهر می‌شود

و چه گورکن‌های‌ غبارآلودی که

بر سر مزارهای گمنام

درد سفر به ناکجا را نهیب نمی‌زنند

زیرا از جلوه به آغوش دگر راهی نخواهد بود

که سنگ مزار سدی‌ست گشوده در مابین.

شمع‌ها را برافروخته بدارید

بر سر مزار انسانیت!

خوشا به حال صلح جویانِ مبتلا به آزادی

که در آن هنگام که ابلیس رجیم

آنها را به سوی وسوسه‌ی خون

برای اندوختن حرص بیش برمی‌انگیخت

آنان فروتنانه

با مرگ‌شان ایثارگری پیشه کردند

و داوری را به آسمان سپردند

و با خاطری فارغ به دل خاک رهسپر‌ شدند.

خوشا آن کو دام خون را

از لغزش‌های عریان تهی، رها

و تاریخ را بدهکار خود کرد.

خوشا آن کو…


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد