کلید را در قفل میچرخاند،صدای برخورد فلزات در سکوت راهرو میپیچد،با دو حرکت دروازه ی خانه باز میشود، کفش هایش را آرام و بی سرو صدا از پا های خسته اش بیرون میکشد و روی جاکفشی کوچکی میگذارد؛ که به زور دو جوره کفش را در خود جای میدهد. دروازه ی سفید رنگ چوبی را باز میکند، تاریکی بیرون می جهد، همیشه از این تاریکی وحشت دارد، دست هایش تند و بی اراده به سمت کلید برق میروند، کلید را می فشارد و نور از لامپ های سفید مهمان خانه میشود.
دالانی کوچک و باریک به سمت پذیرایی کوچک میرود. روی دیوار دالان پر است از تابلو های کوچک نقاشی، تابلو هاییکه با دستان خودش نقاشی کرده است، نقاشی پیر مرد نانوا ، پل مالان، بالاحصار، احمد شاه مسعود ،نقشه ی افغانستان ،احمد ظاهر،خانه ی روستایی……. انگار این دالان کوچک تکه ای از وطن است که قاچاقی از مرز ها رد کرده و مهمان خانه ی شصت و پنج متری اش کرده است.هربار از آن عبور میکند فرسنگ ها از غربت دور میشود.
از دالان کوچک عبور میکند و به پذیرایی می رسد، اینجا همه چیز متفاوت است، همه چیز مدرن، ساده و مینیمال، با رنگ های مرده و بی روح، یک آشپزخانه ی کوچک، با کابینت های سفید و خاکستری. یک کاناپه ی تخت خوابشو خاکستری که رو به روی تلویزیون کوچک قرار گرفته،یک میز کوچک شیشه ای،یک تابلوی بزرگ و بی روح روی دیوار که انگار کسی با برس نقاشی چند رد از تمام رنگ های مرده ی جهان را، با بی حوصلگی تمام روی بوم کشیده است. یک پنجره ی کوچک ، کنار پنجره یک گلدان سفید پر از گیاه سانسوریا……..
یک پیاله آب میخورد و خودش را روی کاناپه ی نرم پرت میکند، کرواتش را باز میکند، دو دکمه از پیراهن سفید مردانه اش را باز میکند، شلوار سیاه را به یک شورتک نخی و راحت عوض میکند.نفس راحتی می کشد.
سرش را به چپ و راست میچرخاند ، دنبال چیزی میگردد، دستش بی اراده از روی مبل، روی میز ، زیر مبل ….. چیزی را جستجو میکند، بلاخره به دکمه های کنترول تلویزیون برخورد میکند، انگشت اش را به سمت دکمه ی سرخ میخواهد ببرد، اما چیزی جلو اش را میگیرد، اخمی در پیشانی اش جا خوش میکند و کنترول را با بی حوصلگی تمام روی میز پرت میکند،عجیب خسته است ، پلک هایش سنگینی میکنند….
مجری کروات ندارد دستار و ریش بلندی دارد،دهان ندارد، بجای دهان حفره ای سیاه دارد که از آن کلاغ های سیاه می پرند، کلاغ ها یکی یکی محکم به شیشه میخورند ،آنقدر محکم که شیشه ی تلویزیون ترک برمیدارد، ترک ها زیاد و زیاد تر میشوند، خون از شیشه ی شکسته به بیرون درز میکند.
وحشت میکند، روی کاناپه از ترس میخکوب شده، سراسیمه دنبال کنترل میگردد،بلاخره پیدا میکند و کانال را عوض میکند.
زنها چیغ میکشند، صدای شان بلند است ، انقدر بلند که کم است پرده ی کوشش را پاره کند.
#نان- کار- آزادی
#زن- زندگی – آزادی
ـ بگذار مکتب برویم.
ـ ما چه گناهی داریم؟
زن ها از شیشه ی تلویزیون به اطاق قدم میگذارند، صد ها زن در این چهار دیواری کوچک پلاکارد به دست اعتراض میکنند.
دست هایش را محکم روی گوش هایش میگیرد، جریان مایعی لزج و گرم را روی دستانش حس میکند، روی گردن، روی آرنج، روی کاناپه.
خون است که از گوش هایش سرایز شده.
زنی با برقع آبی جلو میآید،روبند را کنار میزند.زیر چشم هایش کبود شده ، بدنش پر از زخم است.دهانش با نخ سیاه دوخته شده است.سعی میکند چیزی بگوید. جای زخم هایش را به او نشان میدهد. اشک هایش بی اراده روی گونه هایش جاری میشوند، میخواهد چیزی بگوید اما نمی تواند. نزدیک میشود، نزدیک و نزدیک تر….
کنترول را بر میدارد، کانال را عوض میکند. زن ها ناپدید میشوند، چند ثانیه سکوت…..
صفحه روشن میشود هندوکش سنگ ریزه و استخوان بالا می آورد، آب هریرود خون است، بت های بامیان فرو می ریزند، از آسمان سنگ می بارد ،دیوار ترکیه آدم های زیادی را بلعیده است و دریای سیاه جسد های زیادی را پس زده است.
کانال را عوض میکند
دخترکی ایستاده است؛ کیف مکتبش را مثل جنازهای کوچک در آغوش گرفته.کیف و کتاب هایش خود به خود میسوزند. دختر میسوزد، گریه میکند، چیغ میکشد……
کانال را عوض می کند،مجری برگشته است، لبخندی مرموز به لب دارد و میگوید:
– همه چیز خوب است.
ملخ ها از چشم هایش پر می کشند،روی نقشه ی کشور می نشینند.هرات، کابل، مزار،بامیان،بدخشان……
یکی یکی شهر ها را می بلعند. بعد دشت ها را،کوه ها را، رود ها را، مدرسه ها،رؤیا ها را، لبخند ها را.
ملخ ها همه چیز را می بلعند،آنقدر که کم کم قلب آسیا تبدیل به یک لکه ی خون میشود.
دست هایش می لرزند، به دکمه ی سرخ تلویزیون حمله میکند، دکمه بی سرخ را می فشارد،بار ها و بار ها ، صفحه سیاه میشود. نفسش از ترس در سینه حبس شده، چند ثانیه سکوت، سکوت،سکوت.
ناگهان صدا ها برمیگردند.
تق،تق،،تق، ضربه به شیشه ، در ابتدا آهسته،بعد بلند، شدید و شدید تر.
دست هایی خاک آلود، دست هایی خون آلود؛ شبیه سایه های کمرنگ از آنسوی شیشه ضربه میزنند ، هزاران دست. مردگان زیادی زیر پوست تلویزیون نفس میکشند،مردگان زیادی برای ورود به اخبار صف کشیده اند، تمام نشده، تمام نمی شود.
صدا ها به دیوار های خانه برخورد میکنند و به خودش بر میگردند.
از خواب میپرد، نفس نفس می زند،به. سقف سفید بالای سرش نگاه میکند، به نور صبحگاهی که از پنجره وارد خانه شده،به تلویزیون خاموش، دستش را روی قلبش میگذارد و با خود میگوید:
-کابوس بود….آرام باش…. تمام شد.
از جا بر میخیزد، لیوانی آب می نوشد، آبی به دست و صورتش می زند. به آشپزخانه میرود ، صبحانه میخورد، خانه را مرتب میکند. همهچیز سر جای مخصوص قرار میگیرد.
طبق عادت همیشگی گوشی را را شارژر جدا میکند و شروع میکند به چک کردن، پیامک های مربوط به مالیات، ایمیل های کاری،نوتیفکشن هایی از طرف خانواده، نوتیفکشن های شبکه های اجتماعی…..
فیسبوک را باز میکند. با موجی از خبر، هشتک و شعار بر میخورد.
زنی خودکشی کرد، بیانیه ی جدید طالبان،دزدی مسلحانه، فقر وگرسنگی،جنایات بشری،ابراز نگرانی سازمان ملل،ابراز نگرانی فلان وکیل پارلمان در مورد وضعیت زنان افغانستان، بحث های داغ سیاسی، اختلاف نظر های روشنفکران، هشتک های جدید و بدرد نخور، مبارزات فیسبوکی………
انگشت اش روی صفحه بالا و پایین می رود، فیسبوک را می بندد، صفحه ی گوشی را خاموش میکند. سراغ کمد لباس هایش میرود، پیراهنی دیگر به تن میکند، کروات می بندد،در آیینه خودش را برانداز میکند، چند تار موی دیگر هم سفید شده، دستی به موهایش میکشد.
روز کاری دیگری آغاز میشود.
مترو ،اداره، لبخند های اجباری،قهوه،ایمیل،جلسه.
همهچیز مثل دیروز،مثل پریروز.مثل هفته ها و ماه های گذشته.
شب که میشود، دوباره مقابل همان در میایستد،کلید را در قفل میچرخاند.صدای فلز در سکوت راهرو میپیچد. تاریکی، کلید برق،دالان کوچک……
.





