دود که بلند شد

کریم بیسد

·

·

قریه کوچک بود، از همان قریه‌ها که همه هم دیگری خودرا

از شکم مادر می‌شناسند. خانه‌ی گل‌بی‌بی کنار جوی آب بود، همسایه‌ی دیوار به دیوارِ خانواده‌ی کاکا رحیم.

گل‌بی‌بی زن جوانی بود، شوهرش سال پیش به کار در ایران رفته بود وزرای خانواده پیسه می‌فرستاد. همین پیسه فرستادن، چشمِ زن‌ِ کاکا رحیم، یعنی صفورا، ره کور کرده بود و حسادتش گل.

یک روز صفورا، در حویلی جمع زنای محل، گفت:

«ای گل‌بی‌بی خو از وقتی شوهرش رفته، رنگ و رخش باز شده… کسی نمی‌دانه با کیا می‌گرده.»

حرف، مثل دانه‌ی گندم بود که در باد افتاد. هر زبان یک دانه گرفت و برد.

گل‌بی‌بی وقتی فهمید، پاهایش سست شد. رفت پیشِ صفورا، رو به رویش ایستاد:

«صفورا جان، چرا از عزت من دانه پاشیدی؟ من چه گناهی کده بودم به تو؟»

صفورا نگاهش را دزدید: «ای گل‌بی‌بی، مه که چیزی نگفتم، مردم خودشان حرف می‌زنند.»

گل‌بی‌بی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. صدایش در حویلی پیچید، گریه‌اش، فریادش، حرف‌های تلخی که از دلِ زخمی بیرون زد.

همین صدا بود که همسایه‌ها شنیدند. همین دود بود که از خانه‌ی گل‌بی‌بی بلند شد.

فردایش، صفورا نشسته بود لبِ حوض، برای زن‌های دیگر قصه می‌کرد:

«دیدین گل‌بی‌بی چطور فریاد می‌زد؟ چه زبان تندی داره! مه که فقط یک کلمه گفته بودم، ایطور به سرم داد زد که فکر کدم مره می‌زنه.»

کسی نپرسید: «صفورا جان، تو چی گفته بودی که کار به اینجا رسید؟»

کسی نپرسید: «آتش را کی زد؟»

همه فقط دود را دیدند. همه فقط فریاد را شنیدند.

دو هفته بعد، شبی، موبایلِ گل‌بی‌بی زنگ خورد شوهرش بود، از ایران.

صدایش سرد بود، آن گرمی همیشگی را نداشت: «گل‌بی‌بی، شنیدیم که ده قریه یک هنگامه به پا کدی …  تو در حویلی داد و فریاد کدی… مردم چی میگن؟»

گل‌بی‌بی دلش فرو ریخت. کسی از قریه، شاید یک مسافر، این خبر را تا ایران هم رسانده بود. اما نه اصلِ قصه را، فقط دنباله‌اش را.

« تو خو مره خوب می‌شناسی… من  لیل فریاد نه زدیم به عزتم دست زدند. اول بپرس چرا فریاد زدم، باد از او “بعد» قضاوت کو.»

شوهرش کمی خاموش ماند، بعد گفت: «مه از تو دور استم، گل‌بی‌بی. آنچه به گوشم رسیده همو فریادِ تو ست، نه علتش. تو خودت باید خوب فکر کنی که یک زن چطور خوده نگه کنه که زبانِ مردم دراز نشه.»

گل‌بی‌بی گوشی را که قطع کرد، نشست لبِ دریچه و به خودش گفت:

«حتی مردی که مره از همه بهتر می‌شناسه، هم فقط دوده دید، نه آتشه.  راحت‌تر است که آدم ها قربانی ره ملامت کنند، نه اینکه  مانع دستِ آتش‌زن شوند.»

خبر بالاخره به گوشِ ریش‌سفیدهای قریه هم رسید. یک روز جمعه، بعد از نماز، در حویلیِ مسجد نشستند و گل‌بی‌بی را هم خواستند.

کاکا غلام‌حیدر، که بزرگِ محل بود، دستش را به ریشش کشید و گفت:

«گل‌بی‌بی جان، شنیدیم که تو در حویلی داد و بیداد کدی. اینا به آبروی فامیل برمی‌گرده. یک زن باید صبر داشته باشه.»

صفورا هم آنجا نشسته بود، سرش پایین، دستمالش را در دست می‌چرخاند، مثلِ کسی که از غم دنیا خبر ندارد.

گل‌بی‌بی ایستاد، صدایش این بار آرام بود اما محکم:

«کاکا غلام‌حیدر، شما از فریادِ مه انتقاد می‌کنین، اما کسی نپرسید از حرفی که به مه زدن. اگه کسی آتش ده خانه‌ات بزند و تو داد بزنی، مردم که میایند از داد زدنت شکایت می کنند، یا از آتش؟»

مجلس خاموش شد. کاکا غلام‌حیدر نگاهی به صفورا انداخت، اما صفورا فقط گفت: «مه که نیتِ بد نداشتم، کاکا.»

هیچ‌کس دیگر چیزی نگفت. مجلس همان‌طور، بی‌نتیجه، با یک نصیحتِ کلی به گل‌بی‌بی برای «صبر بیشتر» تمام شد. اما این بار، برای اولین بار، یک دانه‌ی شک در دلِ چند نفر افتاده بود.

و گل‌بی‌بی ماند، با چهره‌ای که مردم برایش «زن تندخو» ساخته بودند، و صفورا ماند با چهره‌ی مظلومی که خودش برای خودش رنگ زده بود.

شبی، مادرکلانِ گل‌بی‌بی، بی‌بی‌جان، دستِ نواسه‌اش را گرفت و گفت:

«بچیم، دنیا همیشه ای قسمی اس. که آدمای بی‌انصاف اول به جانِ آدم  آتش می‌زنن ، باد “بعد” از او می‌شینند از همو جایی که دود بلند می‌شه، قصه ره بری دیگرا می‌کنند. از زخمی که زدن، یک کلمه نمی‌گویند. فقط فریادِ تره به یاد می‌سپارند و همو ره روایت می‌کنند.

آخرش ِتره تنها می‌مانن، زیرِ قضاوتِ مردم و قضاوتِ خودشان، وقتی که خودشان با یک چهره‌ی معصوم و بی‌گناه، مثل کسی که هیچ گناهی نداشته، سرِ خوده با غرور بلند می‌گیرن.»

گل‌بی‌بی سرش را بلند کرد: «بی‌بی‌جان، پس مه چه کنم؟»

بی‌بی‌جان لبخند تلخی زد: «تو فقط یک کار کو، بچیم. حقیقتِ خودت ره فراموش نکو. مردم شاید دوده  ببینند و فریاده  بشنوند، اما خدا آتش‌زننده ره می‌شناسه. صبر کودخترم، روزی میایه که آتش به دامنِ خودِ آتش‌زننده هم می‌رسه.»

سالی گذشت. دخترِ صفورا، که حالا عروس شده بود، خودش شبی گریه‌کنان به خانه‌ی مادرش برگشت. شوهرش، از حرف‌های مادرشوهرش، یک قصه شنیده بود که اصلاً حقیقت نداشت.

صفورا، همان‌طور که یک روز به گل‌بی‌بی گفته بود، حالا خودش نشسته بود و به دخترش می‌گفت: «بچیم، مردم فقط آنچه ره که به گوششان راحت‌تراس، باور می‌کنند. کسی نمی‌پرسه حقیقت چیست.»

همان لحظه بود که خاطره ای، گذشته به دلش افتاد. اما این بار، کسی نبود که برایش بگوید «صبر کو».

گل‌بی‌بی، وقتی این خبر را شنید، نه خوشحال شد و نه دلش خنک شد. فقط رفت پیشِ صفورا، دستش را گرفت و گفت:

«صفورا جان، حالا فهمیدی که آتش، هر جا زده شوه، بالاخره دودش به چشمِ خودِ آتش‌زننده هم می‌ره؟ مه نامدیم که تره سرزنش کنم. آمدیم بگویم که دیگه کسی حق نداره داستانِ کسی ره از جایی شروع کنه که دود بلند می‌شه، و از آتشی که خودش زده، هیچ نگویه.»

صفورا برای اولین بار، سرش را بلند کرد و به چشمانِ گل‌بی‌بی نگاه کرد. حرفی نزد، اما اشکی که در چشمانش حلقه زد، بیشتر از هر عذرخواهی بود.

از آن روز به بعد، در آن قریه، هر وقت کسی می‌خواست قصه‌ای را روایت کند، پیرزن‌ها یادش می‌انداختند:

«اول بپرس آتش از کجا شروع شد، بعد از دود حرف بزن.»

آخرش ِتره تنها می‌مانن، زیرِ قضاوتِ مردم و قضاوتِ خودشان، وقتی که خودشان با یک چهره‌ی معصوم و بی‌گناه، مثل کسی که هیچ گناهی نداشته، سرِ خودت بلند می‌کنند.»


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد