عابر بی پروای میدان

زینب رسولی

·

·

مرا با نبودنت امتحان مکن
مرا از نبودنت مترسان

دیریست که من،
عابر بی پروای میدانم
جاری در عمق تنهایی
نگون بخت در کهکشان غم
شاید،
گمان می کنی
که پس از سیاهی
باز هم سیاهی است؟
مرا از چه می ترساند؟
من از عناصر ترس، جاکت ضد گلوله میبافم
بوی عطرش
در کوچه ی ما نرسیده
حتا
نام مرا آویخته بر داربست فراموشی
او از چه بیم می دهد مرا؟
خود را خدای عشق می پندارد
مرا
با نبودنت امتحان مکن
دلی که با ابر تنهایی باریده است
خانه بدوش عشق!
می‌داند،
آنسوی ابر…
خورشید ناب و تابانست عزیز من…


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد