من دیوانه نیستم

پریسا حوا

·

·

لالا لالا لالا لالا…

مادر تابم می‏داد. چشم‏‌هایم هی بسته میشد. و من هنوز یک ساله بودم.

چشم‏‌هایم را که باز می‏کنم باز هم همه‌‏جا تاریک است. باز هم بوی زننده‏ی الکل به دماغم میخورد و سردم است. زبانم روی سقف دهانم چسبیده، میخواهم بلند شوم، نمیتوانم. میگویم شاید فقط حس کرده‌‏ام که میخواهم بلند شوم، دوباره سعی میکنم باز هم نمیتوانم.

خاله می‏گفت: دختر یتیم بزرگ کردن سخت است به‏خدا خواهر!

و کنار باغچه زیر شیر آب ظرف‏هایش را می‏شُست.

مادر میگفت: خدا بختش را روشن کند خواهر. و روی تابی که به درخت گوشه حیاط بسته بود، تابم میداد. و من میگفتم اووووو.

مادرم می‏خندید و من هنوز هفت ساله بودم.

صدای در میشود، چشم‌‏هایم را باز می‏کنم. همان پیرزن چاق و کوتاه‏ست، داخل میشود، میآید نزدیکم میگوید: دهانت را باز کن .

دهانم را باز می‏کنم. می‏گویم: عااااااااا.

می‏گوید: بسه!

انگار جیغ خفه‏ای می‏زند: بسه!

چند دانه قرص می‏چپاند داخل دهنم، لیوان آب را می‏گیرد کنار لب‏هایم و می‏نوشم. باز هم می‏گوید: دهانت را باز کن.

می‏گویم:عااااااا.

می‏گوید: زبانت را بده بالا.

مادر هم هر شب کنار بسترم می‏گفت: زبانت را بده بالا.

می‏گویم: عااوووم.

می‏گفتم: عااووووم.

می‏گوید: هی بارک‏الله.

و انگار با نفس‏هایش می‏گوید: هی بارک‏الله و می‏رود.

خاله می‏گفت: دختر تو دختر خودم است و پسر من پسر تو، به والا که خوشبخت می‏شن خواهر. مادر به کف‏‌های روی لگنِ زیر دستش خیره شده بود و من به بخاری که از روی لباس‌‏های که داشتم روی طناب کنار باغچه آویزان میکردم.

چشم‌‏هایم را باز میکنم، اتاق کمی روشن است. نور لامپی که بیرون اتاق روشن است، به داخل افتاده است. پنجره بسته و پرده‏ی سفیدی روی آن کشیده شده است. یک چوکی خالی کنار تختم است. بقیه اتاق که سر تا سر با کاشی‌های سفید احاطه شده است، خالی‏ست.

می‏خواهم بلند شوم، خودم را به بالا و پایین تکان می‏دهم، نمی‏توانم.

می‏گویم: کسی هست؟

داد می‏زنم: کسی صدایم را می‏شنود؟

جیغ می‏زنم: مادررررر.

در باز می‏شود. پیرزن دهانش را که حتماً داشته خمیازه می‏کشیده، را می‏بندد.

می‏گوید: باز چه مرگت است؟

و دوباره خمیازه می‏کشد. چین‏های روی صورتش، اطراف لب‏های باریک و چشم‏های ریزش از پنجاه‏تا نه از شصت‏تا بیش‏تر می‏شود. نزدیک تخت می‏شود و از داخل جیب چپن سفیدش باز پاکت قرصی را در میاورد و چندتای از آن را می‏چپاند داخل دهنم.

می‏گوید: دیگر به‏خواب، صدایت در نیاید و گر نه سوزن می‏زنم!

من به دندان‏های خراب پیش دهانش نگاه می‏کنم و بینی عقابی روی صورتش که هی بزرگ‏تر و بزرگ‏تر می‏شود و خیلی بزرگ‏تر و خیلی بزرگ‏تر و روی صورتش را می‏گیرد. همه‏جا را می‏گیرد و بزرگ‏تر می‏شود و تمام اتاق را می‏گیرد.

او می‏گفت: حرکت کن یالا! این‏جا چکار می‏کنی آخه؟

می‏گفتم: آمدم گُم بشم.

دستم را می‏کشید، محکم می‏کشید و می‏گفت: آبرویم را بردی بس کن دیوانه!

و من گریه می‏کردم و می‏گفتم: من دیوانه نیستم! جیغ می‏زدم: من دیوانه نیستم!

مادر می‏گفت: از کجا پیدایش کردی؟ و بینی‏اش را بالا می‏کشید.

او می‏گفت: باز هم از داخل سرک خاله. و چین‏های پیشانی‏اش بیشتر می‏شد.

مادر کف پایم را دست می‏کشید و چراغ مشتی انداخته بود تا شیشه و خار و خاشاک را با سوزن بیرون کند و می‏گفت: اگر ماشینی چیزی تو را می‏زد چکار می‏کردم؟ و اشک‏هایش از روی صورت لاغر و چروکیده‏اش می‏غلتید و می‏افتاد روی پای من.

چشم‏هایم را باز می‏کنم و انگار که مطمعن نیستم باز کردم دوباره باز و بسته می‏کنم. تاریکی از هرطرفی می‏ریزد به سرم و می‏خواهد چشم‏هایم را خفه کند. جیغ می‏زنم و خودم را محکم به بالا و پایین به چپ و راست می‏زنم، اما نمی‏توانم بلند شوم، لعنتی‏ها باز محکم بسته‏اند.

نفس‏نفس می‏زنم، بعد از چند دقیقه آرام می‏شوم. صدای سکوت و تاریکی مثل صدای ناله یک پیرزن در قبرستان در یک ظهر داغ می‏پیچد داخل سرم و می‏ترسم. باز جیغ می‏زنم، در باز می‏شود، محکم می‏خورد به دیوار و ناله می‏کند. پیرزن با صدای خفه‏اش جیغ می‏زند: خفه شو دیگه جان به لبم کردی.

او هم به مادر می‏گفت: دخترت جان به لبم کرده خاله.

می‏گویم: بذارید بلند شوم، مادرم کجاست؟

می‏گوید: این‏جا خونه ننه‏ات نیست که امر کنی. آمپولی را که با خود آورده بود را می‏زند به بازویم که حالا کمی لخت شده. دستم می‏سوزد و مور مور می‏کند. زبانم بند می‏شود و گیر می‏کند لای دندان‏هایم. بدنم بی‏حس می‏شود. لامپی که از سقف آویزان است می‏رقصد، می‏چرخد و من می‏چرخم با دامن سفیدم و موهای دراز و سیاهم و مادر می‏خندد و من می‏گویم: اووووو.

لامپ می‏چرخد و هی تاب می‏خورد. خاله می‏گفت: برقص دخترم، امروز روز شادی توست و من به زور می‏چرخیدم با دامن سفیدم و چشم‏های خیسم. خاله می‏خندید. صدای خنده‏اش که مثل صدای به‏هم خوردن محکم دو قاشق بود، می‏پیچید داخل سرم.

و من هنوز پانزده ساله بودم.

افتاده بود روی زمین، کنار تخت و من تند تند نفس می‏زدم. لباس‏هایم همه پاره بود، از دستم خون می‏چکید و شیشه‏های شکسته گُلدان دستم را می‏سوزاند .

دست‏هایش، پاهایش دیگر سفید سفید شده بود، خون از کنار شقیقه‏اش می‏غلتید و می‏رفت داخل گوشش و گوشش پُر می‏شد، می‏ریخت روی گردن دراز و لاغرش و روی گُل‏های قالین. بیرون بادی تند، شاخه‏های درخت توت را به شیشه می‏زد و تک تک صدا می‏کرد، زوزه می‏کشید و تاریک بود. دستم را با کنار دامن سفیدم پاک کردم، می‏سوخت، رفتم بالای سرش گفتم: لالا لالا لالا لالا!

چشم‏هایش دیگر سیاه نبود، نقره‏یی شده بود. صورتش زرد و استخوانی‏تر، لب‏های باریکش سفید و خشک شده بود و خون ریش و موهای روی سینه‏اش را خیس کرده بود.

می‏گفت: خاله چرا دخترت مرا دوست نداره؟

مادر خدابیامرزم دروغ می‏گفت؟

مادرم می‏گفت: بعد از ازدواج خوب می‏شه پسرم، بیشتر نامزد دارها این‏طوری‏اند.

گفتم: لالا لالا لالا لالا!

خون دیگر خشک شده بود و اتاق انگار پریود شده بود، بوی پریودی را می‏داد.

چشم‏هایم را باز می‏کنم. سردم است، می‏لرزم، گوش‏هایم دم می‏کند و باز فش فش صدا می‏دهد. یکی به مغز سرم سوزن می‏زند و تلخی، خودش را به زور از روی زبانم تا کام و گلویم می‏کشاند. باز خودم را تکان می‏دهم. این‏بار محکم‏تر، دست و پایم را تکان می‏دهم. کم مانده پیراهن سفیدی که به تنم است پاره شود.

می‏گویم: بازم کنید لعنتی‏ها! یکی این‏ها را باز کند.

صدایی نمی‏آید، همه به بیرون مرده‏اند، یا شاید هم من این‏جا مرده‏ام .جیغ می‏زنم، بلندتر جیغ می‏زنم: دست‏هایم را باز کنید. آهای! خدا لعنت‏تان کند.

چند دقیقه در تاریکی خیره می‏شوم به در، تا جایش را پیدا کنم، در حامله می‌شود.باز به دیوار، پنجره تاب می‏خورد. باز به سقف که هی پایین و پایین‏تر می‏شود.

این‏بار دیگر خیلی بلندتر، از ته گلویم تا جایی که می‏توانم جیغ می‏زنم، پشت سر هم. می‏ترسم از سیاهی، از این سکوت وحشتناک، از بوی الکل، از سوزن‏ها، از در و دیوار و سقف.

در باز می‏شود. پیرزن داخل می‏شود و برق را روشن می‏کند. می‏گوید: یک لحظه کپه‏ی مرگت را نمی‏گذاری به‏خوابم، چیه باز؟

چشم‏هایم را تند تند باز و بسته می‏کنم، می‏سوزد، کرم‏های ریزی از روی پرده‏ی چشم‏هایم بالا و پایین می‏خزند.

می‏گویم: دست‏هایم را باز کن لطفاً! می‏خواهم از این‏جا بروم.

می‏گوید: کجا بهتر از این‏جا و می‏خندد .

چهره‏اش شبیه چهره شیطان می‏شود. نه شبیه چهره جوکرها و صدای خنده‏اش هی می‏پیچد داخل اتاق، داخل سرم و دور و نزدیک می‏شود.

می‏گویم: پیرزن احمق دست و پایم را باز کن، لعنتی.

با پُشت دست کشیده‏یی می‏خواباند روی صورتم که محکم صدا می‏دهد. جایش می‏سوزد، داغ می‏شود. فحش می‏دهم. به پیرزن فحش می‏دهم. به همه فحش می‏دهم. بلند فحش‏شان می‏دهم و خودم را محکم‏تر به هر طرفی می‏زنم .با دست‏های چاق و کوتاهش شانه‏هایم را محکم می‏گیرد .او هم بادست‏های زبر و محکم‏اش شانه‏هایم را می‏گرفت.

می‏گوید: به کی می‏گویی هان؟ خفه شو! به کی می‏گویی هرزه، هان؟

باز می‏زند روی صورتم. ولی من دیگر آرام نمی‏شوم و این‏بار با تمام توانم انگار تمام من یک جیغ شده باشد فحش می‏دهم. دیگر غبغب افتاده و آن نگاه چندش‏آورش را نمی‏بینم، سرم را محکم به چپ و راست می‏زنم. پیرزن مثل سایه‏یی کش می‏رود و کوچک و بزرگ می‏شود. پلک‏هایم سنگین می‏شوند و قطره‏های داغ اشک مثل کرم پشت سر هم می‏خزند داخل سوراخ گوشم و لای موهایم .

مادرم می‏زد روی سر و صورتش و جیغ می‏زد: چکار کردی دخترک؟ چکارش کردی؟ حالا چه خاکی به سر خود کنم؟ خودش را می‏زد، من را می‏زد. او دیگر بوی بدی می‏داد او دیگر خشک خشک شده بود.

من می‏خواندم بالای سرش: لالا  لالا لالا  لالا.

باز مادر تابم می‏داد. کنار باغچه و من می‏گفتم: اووووو.

و او می‏خندید و بوی خون و الکل پُر می‏شود داخل بینی و دهانم و صدای خنده خاله که مثل به‏هم خوردن محکم دو قاشق بود، می‏پیچید داخل اتاق.

او می‏گوید: خاله چرا هنوز هم دخترت مرا دوست نداره؟ آخه چند سال شد!

شانه‏هایم درد می‏کند، دیگر او را نمی‏بینم. پلک‏هایم دیگر سنگین می‏شوند، بسته می‏شوند. همه جا تاریک می‏شود. باز مادر تابم می‏دهد و من می‏گویم: اووووو. و مادر خودش را می‏زند و جیغ می‏کشد و او می‏گفت: حرکت کن دیوانه. پیرزن هم می‏گوید: خفه شو دیوانه !

من هم هنوز از لای دندان‏هایم فحش می‏دهم. پیرزن هم هنوز دست‏هایش رویم است و می‏گوید: دیوانه خفه شو!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد