لالا لالا لالا لالا…
مادر تابم میداد. چشمهایم هی بسته میشد. و من هنوز یک ساله بودم.
چشمهایم را که باز میکنم باز هم همهجا تاریک است. باز هم بوی زنندهی الکل به دماغم میخورد و سردم است. زبانم روی سقف دهانم چسبیده، میخواهم بلند شوم، نمیتوانم. میگویم شاید فقط حس کردهام که میخواهم بلند شوم، دوباره سعی میکنم باز هم نمیتوانم.
خاله میگفت: دختر یتیم بزرگ کردن سخت است بهخدا خواهر!
و کنار باغچه زیر شیر آب ظرفهایش را میشُست.
مادر میگفت: خدا بختش را روشن کند خواهر. و روی تابی که به درخت گوشه حیاط بسته بود، تابم میداد. و من میگفتم اووووو.
مادرم میخندید و من هنوز هفت ساله بودم.
صدای در میشود، چشمهایم را باز میکنم. همان پیرزن چاق و کوتاهست، داخل میشود، میآید نزدیکم میگوید: دهانت را باز کن .
دهانم را باز میکنم. میگویم: عااااااااا.
میگوید: بسه!
انگار جیغ خفهای میزند: بسه!
چند دانه قرص میچپاند داخل دهنم، لیوان آب را میگیرد کنار لبهایم و مینوشم. باز هم میگوید: دهانت را باز کن.
میگویم:عااااااا.
میگوید: زبانت را بده بالا.
مادر هم هر شب کنار بسترم میگفت: زبانت را بده بالا.
میگویم: عااوووم.
میگفتم: عااووووم.
میگوید: هی بارکالله.
و انگار با نفسهایش میگوید: هی بارکالله و میرود.
خاله میگفت: دختر تو دختر خودم است و پسر من پسر تو، به والا که خوشبخت میشن خواهر. مادر به کفهای روی لگنِ زیر دستش خیره شده بود و من به بخاری که از روی لباسهای که داشتم روی طناب کنار باغچه آویزان میکردم.
چشمهایم را باز میکنم، اتاق کمی روشن است. نور لامپی که بیرون اتاق روشن است، به داخل افتاده است. پنجره بسته و پردهی سفیدی روی آن کشیده شده است. یک چوکی خالی کنار تختم است. بقیه اتاق که سر تا سر با کاشیهای سفید احاطه شده است، خالیست.
میخواهم بلند شوم، خودم را به بالا و پایین تکان میدهم، نمیتوانم.
میگویم: کسی هست؟
داد میزنم: کسی صدایم را میشنود؟
جیغ میزنم: مادررررر.
در باز میشود. پیرزن دهانش را که حتماً داشته خمیازه میکشیده، را میبندد.
میگوید: باز چه مرگت است؟
و دوباره خمیازه میکشد. چینهای روی صورتش، اطراف لبهای باریک و چشمهای ریزش از پنجاهتا نه از شصتتا بیشتر میشود. نزدیک تخت میشود و از داخل جیب چپن سفیدش باز پاکت قرصی را در میاورد و چندتای از آن را میچپاند داخل دهنم.
میگوید: دیگر بهخواب، صدایت در نیاید و گر نه سوزن میزنم!
من به دندانهای خراب پیش دهانش نگاه میکنم و بینی عقابی روی صورتش که هی بزرگتر و بزرگتر میشود و خیلی بزرگتر و خیلی بزرگتر و روی صورتش را میگیرد. همهجا را میگیرد و بزرگتر میشود و تمام اتاق را میگیرد.
او میگفت: حرکت کن یالا! اینجا چکار میکنی آخه؟
میگفتم: آمدم گُم بشم.
دستم را میکشید، محکم میکشید و میگفت: آبرویم را بردی بس کن دیوانه!
و من گریه میکردم و میگفتم: من دیوانه نیستم! جیغ میزدم: من دیوانه نیستم!
مادر میگفت: از کجا پیدایش کردی؟ و بینیاش را بالا میکشید.
او میگفت: باز هم از داخل سرک خاله. و چینهای پیشانیاش بیشتر میشد.
مادر کف پایم را دست میکشید و چراغ مشتی انداخته بود تا شیشه و خار و خاشاک را با سوزن بیرون کند و میگفت: اگر ماشینی چیزی تو را میزد چکار میکردم؟ و اشکهایش از روی صورت لاغر و چروکیدهاش میغلتید و میافتاد روی پای من.
چشمهایم را باز میکنم و انگار که مطمعن نیستم باز کردم دوباره باز و بسته میکنم. تاریکی از هرطرفی میریزد به سرم و میخواهد چشمهایم را خفه کند. جیغ میزنم و خودم را محکم به بالا و پایین به چپ و راست میزنم، اما نمیتوانم بلند شوم، لعنتیها باز محکم بستهاند.
نفسنفس میزنم، بعد از چند دقیقه آرام میشوم. صدای سکوت و تاریکی مثل صدای ناله یک پیرزن در قبرستان در یک ظهر داغ میپیچد داخل سرم و میترسم. باز جیغ میزنم، در باز میشود، محکم میخورد به دیوار و ناله میکند. پیرزن با صدای خفهاش جیغ میزند: خفه شو دیگه جان به لبم کردی.
او هم به مادر میگفت: دخترت جان به لبم کرده خاله.
میگویم: بذارید بلند شوم، مادرم کجاست؟
میگوید: اینجا خونه ننهات نیست که امر کنی. آمپولی را که با خود آورده بود را میزند به بازویم که حالا کمی لخت شده. دستم میسوزد و مور مور میکند. زبانم بند میشود و گیر میکند لای دندانهایم. بدنم بیحس میشود. لامپی که از سقف آویزان است میرقصد، میچرخد و من میچرخم با دامن سفیدم و موهای دراز و سیاهم و مادر میخندد و من میگویم: اووووو.
لامپ میچرخد و هی تاب میخورد. خاله میگفت: برقص دخترم، امروز روز شادی توست و من به زور میچرخیدم با دامن سفیدم و چشمهای خیسم. خاله میخندید. صدای خندهاش که مثل صدای بههم خوردن محکم دو قاشق بود، میپیچید داخل سرم.
و من هنوز پانزده ساله بودم.
افتاده بود روی زمین، کنار تخت و من تند تند نفس میزدم. لباسهایم همه پاره بود، از دستم خون میچکید و شیشههای شکسته گُلدان دستم را میسوزاند .
دستهایش، پاهایش دیگر سفید سفید شده بود، خون از کنار شقیقهاش میغلتید و میرفت داخل گوشش و گوشش پُر میشد، میریخت روی گردن دراز و لاغرش و روی گُلهای قالین. بیرون بادی تند، شاخههای درخت توت را به شیشه میزد و تک تک صدا میکرد، زوزه میکشید و تاریک بود. دستم را با کنار دامن سفیدم پاک کردم، میسوخت، رفتم بالای سرش گفتم: لالا لالا لالا لالا!
چشمهایش دیگر سیاه نبود، نقرهیی شده بود. صورتش زرد و استخوانیتر، لبهای باریکش سفید و خشک شده بود و خون ریش و موهای روی سینهاش را خیس کرده بود.
میگفت: خاله چرا دخترت مرا دوست نداره؟
مادر خدابیامرزم دروغ میگفت؟
مادرم میگفت: بعد از ازدواج خوب میشه پسرم، بیشتر نامزد دارها اینطوریاند.
گفتم: لالا لالا لالا لالا!
خون دیگر خشک شده بود و اتاق انگار پریود شده بود، بوی پریودی را میداد.
چشمهایم را باز میکنم. سردم است، میلرزم، گوشهایم دم میکند و باز فش فش صدا میدهد. یکی به مغز سرم سوزن میزند و تلخی، خودش را به زور از روی زبانم تا کام و گلویم میکشاند. باز خودم را تکان میدهم. اینبار محکمتر، دست و پایم را تکان میدهم. کم مانده پیراهن سفیدی که به تنم است پاره شود.
میگویم: بازم کنید لعنتیها! یکی اینها را باز کند.
صدایی نمیآید، همه به بیرون مردهاند، یا شاید هم من اینجا مردهام .جیغ میزنم، بلندتر جیغ میزنم: دستهایم را باز کنید. آهای! خدا لعنتتان کند.
چند دقیقه در تاریکی خیره میشوم به در، تا جایش را پیدا کنم، در حامله میشود.باز به دیوار، پنجره تاب میخورد. باز به سقف که هی پایین و پایینتر میشود.
اینبار دیگر خیلی بلندتر، از ته گلویم تا جایی که میتوانم جیغ میزنم، پشت سر هم. میترسم از سیاهی، از این سکوت وحشتناک، از بوی الکل، از سوزنها، از در و دیوار و سقف.
در باز میشود. پیرزن داخل میشود و برق را روشن میکند. میگوید: یک لحظه کپهی مرگت را نمیگذاری بهخوابم، چیه باز؟
چشمهایم را تند تند باز و بسته میکنم، میسوزد، کرمهای ریزی از روی پردهی چشمهایم بالا و پایین میخزند.
میگویم: دستهایم را باز کن لطفاً! میخواهم از اینجا بروم.
میگوید: کجا بهتر از اینجا و میخندد .
چهرهاش شبیه چهره شیطان میشود. نه شبیه چهره جوکرها و صدای خندهاش هی میپیچد داخل اتاق، داخل سرم و دور و نزدیک میشود.
میگویم: پیرزن احمق دست و پایم را باز کن، لعنتی.
با پُشت دست کشیدهیی میخواباند روی صورتم که محکم صدا میدهد. جایش میسوزد، داغ میشود. فحش میدهم. به پیرزن فحش میدهم. به همه فحش میدهم. بلند فحششان میدهم و خودم را محکمتر به هر طرفی میزنم .با دستهای چاق و کوتاهش شانههایم را محکم میگیرد .او هم بادستهای زبر و محکماش شانههایم را میگرفت.
میگوید: به کی میگویی هان؟ خفه شو! به کی میگویی هرزه، هان؟
باز میزند روی صورتم. ولی من دیگر آرام نمیشوم و اینبار با تمام توانم انگار تمام من یک جیغ شده باشد فحش میدهم. دیگر غبغب افتاده و آن نگاه چندشآورش را نمیبینم، سرم را محکم به چپ و راست میزنم. پیرزن مثل سایهیی کش میرود و کوچک و بزرگ میشود. پلکهایم سنگین میشوند و قطرههای داغ اشک مثل کرم پشت سر هم میخزند داخل سوراخ گوشم و لای موهایم .
مادرم میزد روی سر و صورتش و جیغ میزد: چکار کردی دخترک؟ چکارش کردی؟ حالا چه خاکی به سر خود کنم؟ خودش را میزد، من را میزد. او دیگر بوی بدی میداد او دیگر خشک خشک شده بود.
من میخواندم بالای سرش: لالا لالا لالا لالا.
باز مادر تابم میداد. کنار باغچه و من میگفتم: اووووو.
و او میخندید و بوی خون و الکل پُر میشود داخل بینی و دهانم و صدای خنده خاله که مثل بههم خوردن محکم دو قاشق بود، میپیچید داخل اتاق.
او میگوید: خاله چرا هنوز هم دخترت مرا دوست نداره؟ آخه چند سال شد!
شانههایم درد میکند، دیگر او را نمیبینم. پلکهایم دیگر سنگین میشوند، بسته میشوند. همه جا تاریک میشود. باز مادر تابم میدهد و من میگویم: اووووو. و مادر خودش را میزند و جیغ میکشد و او میگفت: حرکت کن دیوانه. پیرزن هم میگوید: خفه شو دیوانه !
من هم هنوز از لای دندانهایم فحش میدهم. پیرزن هم هنوز دستهایش رویم است و میگوید: دیوانه خفه شو!





