صدای پرندگان از پشت پنجره آرام اما پرشور در گوشم میپیچید. چشم هایم نیمه باز شد. هنوز پلک هایم سنگین بود. سرم را از روی دفترچه بلند کردم. نمی دانم چند ساعت پشت میز خوابم برده بود. اما یادم می آید وقتی یک ساعت تمام پشت میز نشستم تا بنویسم ، انگار ذهنم یخ بسته بود. کلمات یکی پی دیگر از من می گریختند. یا شاید من از کلمات فرار می کردم. سمت چپ صورتم کرخ بود ، دست کشیدم، انگار خط های چهارخانهی پوش دفترچه به صورتم نقش بسته بود. به ساعت برچسب شده بر دیوار نگاه کردم ، چهار و پانزده دقیقه بعد از ظهر بود. خمیازه کشیدم از جا بلند شدم. سمت پنجره قدم برداشتم؛ پرده را کنار زدم. نور آفتاب کم رنگ بود. هنوز از لابهلای شاخههای سبز و پُربرگ درختان حیاط میتابید. پرندگان نیز میان شاخه و برگها جیکجیک میکردند؛ باد خنک و کوتاهی گاهگاهی از گوشهی سرک میکشید تن خستهی برگها را به لرزه میانداخت و بعد آرام میگریخت؛ مثل سایهی که در روشنی محو میشود.
نگاهم به مردی افتاد که در میانهی حیاط نشسته بود. نهچندان دور از پنجرهی اتاقم ، روی چوکی چوبی کوچکی نشسته بود و با دستانش خاک تازه را در گلدانها میریخت. برگهای پژمرده را با دقتی آشنا جدا میکرد. لباس سفید به تن داشت و واسکت سیاهی روی آن، درست شبیه پدر.
نگاهم میخکوب شد. نفس در سینهام گیر کرده بود. ذهنم میان امید و تردید می چرخید: نکند خودش باشد؟ کاش خودش باشد ـــ پدرم.
گلدان آماده را بلند کرد پشت چوکی کنار بقیه گل ها گذاشت؛ آن لحظه نگاهم خشک شد. ضربان قلبم تند تر شد. خودش بود، پدرم.
پا برهنه دویدم سمت حیاط انگار چیزی مرا به عقب میکشید. وقتی نزدیک شدم، ضربان قلبم تندتر میزد، دوک دوک دوک. مثل اینکه طبل کوچکی درون سینه ام می کوبید. پاهایم سست شد، میلرزید. قدم هایم کند و بی رمق شد. تا چند قدم دیگر مانده بود، چند گام تا لمس دستانش، پدر محو شد. فقط جایش خالی ماند.
سرم را چرخاندم سمت راست. آنسوتر کنار درخت ایستاده بود؛ با قیچی باغبانی در دست مشغول قطع شاخه های خشکیده.
نفسم را حبس کردم و دوباره دویدم به سمتش. اما باز هم ناپدید شد.
حس سنگینی گلویم را فشرد. پاهایم سست شد. به اتاق برگشتم. پرده را مرتب کردم، اما صداهای جیک جیک پرندگان هنوز در گوشم بودند. پشت میز نشستم. دفترچه ام را باز کردم. خودکار را برداشتم. میخواستم بنویسم، تا شاید نوشتن باری از دوشم بردارد. اما انگشتانم لرزیدند. خودکار از میان شان افتاد. چشمم به صفحهی خالی بود، صفحهی با خط های افقی سرد و ساکت. انگار ذهنم کرخ شده بود. سرم را بلند کردم و به دور اتاق نگاه کردم تا شاید کرختی ذهنم آب شود بریزد روی کاغذ. چشمم به قاب عکس استاد ( حمیرا قادری) افتاد. عکس که دو سال قبل با تمام شوق رسامی کرده بودم تا در روز تولدش تحفه بدهم. تا شاید خوشحال شود، در دیار غربت. صبح آن روز در کلاس داستان نویسی پیام های تبریک تولد برای استاد بیشتر بود. اما وقتی عکس به دستش رسید. با آن همهی خوشحالی در لای سخنانش گفت این عکس زمانی گرفته شده بود که انرژی منفی به سراغم آمد بود، اما چون عکاس آن شخص معروفی آمریکایی بود به حرمت آن این عکس را به نشر رساندم. و حالا تابلو اش را شاید به دلیل محبت و علاقه بیشتر در دیوار اتاقم نصب کرده بودم. یا شاید به دلیل هم نام بودن مان، یا هم شاید به دلیل الهام و امیدی در دل این نومیدی ها. کرتی زرد به تنش بود؛ انگار تکهای از خورشید را بر شانههایش گذاشته بود. موهای بلند خرماییاش روی دوشش ریخته بود. سرش را به دست چپش که ساعتی طلایی رنگ به آن بسته شده بود، تکیه داده بود؛ آنچنان که گویی لحظهای از دنیای بیرون جدا شده و به درون خودش فرو رفته بود.
لبهای صورتیاش، میان صلابت و نرمی در نوسان بودند. آرام دستش را از زیر سرش برداشت. لبخند کمرنگی روی صورتش شکل گرفت. موهای بلندش را به پشت انداخت. چند تار کوتاه گوشهایش را پوشاندند و به دو طرف شانههایش لغزیدند.
لبهایش آرام باز شد:
«حمیرا بنویس.»
با صدایی لرزان پاسخ دادم:
«نمیتوانم. مغزم یخ زده. دستانم میلرزد.»
لبخند استاد رنگ جدیتری گرفت. صدایش آرام ولی نافذ بود:
«حمیرا! تو باید بدانی این بخش بزرگی از زندگی است. عزیزان ما، یا حتی غم و شادی مثل فصل ها میآیند و میروند. هیچ چیز قرار نیست برای همیشه بماند. حتی من. حتی تو و حتی درد.»
لحظهی سکوت کرد، بعد ادامه داد:
«من هم حمیرای شکست خورده ای بودم. خیلی وقتها، حتی وقتی که از پشت گوشی فهمیدم نه نه جان قصه هایم (مادر بزرگ) در شام سرد هرات از دست رفته بود. او برایم تاریخ اندوه بود و رنج زنانه افغانستان. زنی که با هر پادشاه گردشی؛ فقر و خفقان بیشتری را تجربه کرد. و هیچ گاه به حساب نیامد.
آن لحظه حتی توان نداشتم سر خاکش خم شوم و بوسه ی به خاک سردش بزنم. اما هیچ چیزی جز نوشتن نجاتم نداد. نوشتن تنها راه نجات بود.»
صدایش مثل نسیمی آرام در جانم پیچید. نگاهم هنوز به قاب عکس بود. اما دیگر قاب نبود. زنده بود. گرم و نزدیک. گویی استاد آنسوی میز نشسته بود با همان لبخند مطمئن، با همان موهایی که روی شانههایش میلغزیدند.
نفس عمیقی کشیدم. خودکار را دوباره برداشتم. دستم هنوز میلرزید، اما دیگر از ترس نبود. انگار نوشتن خودش را از لابه لای واژههای گمشدهام به یادم میآورد.
استاد گفت: «نوشتن همیشه از دلِ سوختنها میجوشد . آن روز که تنها فرزندم سیاوش را از من دور ساختند و گفتند مادرت مُرده، همه چیز برایم تمام شده بود. یا در سال ۱۹۹۶ وقتی خواندن و نوشتن به روی ما دختران بسته شد، من اما نوشتم. و آن واژهها شبیه پناهگاهی شدند، میان ویرانی. هر خط هر جمله مثل آجرهای بود که دیوارِ شکست خوردهام را بازسازی میکرد.»
چشمانم پر از اشک شد، پرسیدم:
«اما اگر واژهها نیایند چه؟ اگر این بار دیگر نتوانم؟»
نگاهش نرم شد.
«منتظر بمان، مثل باران، همیشه میآیند. شاید آرام یا شاید قطره قطره، اما میآیند.»
نفس در سینه ام حبس شد. نگاهم روی کاغذ سفید افتاد. نقطهای گذاشتم. بعد خطی کشیدم. بعد یک واژه. یکی دیگر. انگار با هر واژه، لایه ای از غبار کنار میرفت.
استاد گفت: «این را فراموش نکن حمیرا. تا زمانی که مینویسی، زندهای. نه فقط زنده بلکه بیداری. نوشتن تنها راهیست که میشود در این دنیای پرهیاهو خودت را پیدا کنی.»
در اتاقی که سکوتش از فریاد پر بود، شروع کردم به نوشتن. هر واژه باری بود که از دوشم برداشته میشد.
و در میان همه چیز صدای استاد در ذهنم تکرار میشد:
«بنویس حمیرا. نوشتن راه نجات است.»
تخار_ افغانستان





