بی‌خود

هارون بهیار

·

·

یارب کجا بودم؟ می‌آیم از کجا بی‌خود؟
اصلاً سوال این است: من باشم چرا بی‌خود؟

هر دم به شکلی در میایم، می‌شوم پیشت
چون شعلۀ آتش در آغوشِ هوا بی‌خود

هی از سکوتت عطر بر می‌خیزد آهسته
ای از خودت مانند گل وقتِ دعا بی‌خود!

ای مثل نور! ای مثل عطر! ای مثلِ موسیقی!
ای مثلِ حیرانیِ من؛ سر تا به پا بی‌خود

چون برگ‌های خشک با بادی سبک پیهم
این سو و آن سو می‌روم در کوچه‌ها بی‌خود

تکثیر کردم خویش را از فرطِ تنهایی
یک داستان خواندم برای چندتا بی‌خود

وقتی نباشی آنقدر بی‌اختیارم که
با گریه‌هایم می‌کنم اندوه را؛ بی‌خود

من عاشقِ آن لحظه‌یی هستم که می‌گردد
در چشم‌های باوقارِ تو، حیا بی‌خود

تو امرِ والایی، شهودی، می‌شوند ای دوست
با دیدنِ تو اولیا و انبیا بی‌خود

این رودخانه مقصدش آغوشِ یک دریاست
این رودخانه می‌رود تا انتها بی‌خود

شب‌های مهتابی چه می‌شد من هم ای دریا!
چون نور می‌کردم میانِ تو شنا بی‌خود

تو مثل شعری؛ مثل عشقی؛ مثل رازی تو
تو چون وجودی؛ هم سوالی هم جوابی؛ خود

او من نباشم!؟ حیرت و الهام می‌گویند:
دیوانه‌یی پیدا شده در ماورا، بی‌خود..

دوری برایت بهتر است ای هوش! از این پس
دور و برِ شعرم دگر هرگز نیا بی‌خود


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد