در سایه سار روزها و شب‌ها

سارا م.ناجی

·

·

روی نیمکتی چوبی

در سایه سار روزها و شبها نشسته ای

می‌گویی کاش من هم انجا بودم

و با هم عصرهای پر جذر و مد لنگرگاه را

کودکانه قدم میزدیم

بعد شفق ریخته در فنجان را

با خوراکی‌های دستفروشان ترک می‌خوردیم

کار می‌کردیم

تو ترجمه متون و کتابهای شعر تا پولی در بیاوری

و من فیلمنامه ای می‌نوشتم از عشق های اتشین

و آرزوهای بزرگ

و شعرهایم را

در انجمن شاعران مجنونی که همچون مرغان دریا آرام نداشتند می‌خواندم

عکس‌ها و فیلم‌هایت را دیده ام

در بارانداز ایستاده ای و ساز میزنی

و جماعتی به تماشایت

یادت بیار ان شب

منتظرت بودم

در ایستگاه قطاری که از اعماق زمین بیرون آمد

منِ دیوانه در باران و باد

زیر درخت کوچکی که برگها و گنجشک‌هاش پریده بودند

میان رهگذران عجول

منتظرت بودم

منِ دیوانه هنوز هم …


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد