ورق بزن

بهرام هیمه

·

·

یک زن برای دیدن گلها نشسته بود

آن زن میان باغچه تنها نشسته بود

یک مرد پشت پنجره سیگار می‌کشید

زن را عمیق تر به تماشا نشسته بود

این داستان ادامه ندارد؛

ورق بزن!

مریم سه سال داشت که باباش کشته شد

می‌گفت مادرش که: فردا عزیز من…!

مریم امیدوار به فردا نشسته بود

در خواب دیده بود شبی سرد و کور را

تنها میان وحشت صحرا نشسته بود

دیروز هفت سالگی اش هم تمام شد

باور نداشت مرگ پدر را، نشسته بود

امروز هم که بیست و سه سالگی‌ش بود

امیدوار دیدن بابا نشسته بود

این داستان ادامه ندارد؛

ورق بزن!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد