قمار باز

رامین رازق‌پور

·

·

حسن بُروت صدایش می‌زدند. از چهار صبح تا هشت شب، نان می‌پخت. جوان بود. قد بلندی داشت. ابروهایش کشیده بود. چشم‌های مشی‌اش، آدم را می‌خورد. سقفِ سَر خاله‌ام بود. خاله‌ی خَیر نادیده‌ام. صبح که سیخ‌‌‌و‌چنگک نان‌پزی را می‌گرفت، تا شب زمین نمی‌گذاشت. یک لِنگه نان می‌پخت. خسته نمی‌شد؛ ولی همیشه تلخ بود. این تلخی، شب‌ها بیش‌تر می‌شد. وقتی ‌که دور کمپل قمار می‌نشست و مزدِ یک‌‌روز کاری‌اش را می‌باخت.

حریف سرسختش فاروق بود. در میان خرابات و مناجات به فاروق «لَنَدی» شهره بود. اگر کسی تنها اسمش را می‌بُرد، فاروق‌های زیادی به ذهنش می‌رسید. وقتی فاروق لَنَدی می‌گفتند، قالِ قضیه روشن بود. هیچ‌کسی در شناختش سرگردان نمی‌شد؛ می‌فهمیدند کی را می‌گوید. فاروق در قماربازی حریف نداشت. همیشه با جیبِ خالی، لبِ کمپل می‌نشست و با دامن پُر، قمارخانه‌ی «نورِ یاغی» را ترک می‌کرد. قماربازها در بین خود می‌گفتند: فاروق، جوره‌های کمسایی را پیش از آن‌که دَو کند، جُور می‌کند. مُفت‌بَر چالاکی است. 

وقتی ‌که فاروق را می‌دیدم، به خنده می‌افتادم. باخودم می‌گفتم: این بِلستی‌گک، این جانورِ آخر زمان، چطور همه‌گی را می‌بَرد. سنت می‌کند. بعد می‌گفتم: حتماً طلسمی را بلد است. جادو و جنبلی را به انگشتانش یاد داده است. باوجود این بختی بلند، آدمِ خشک و ناخن‌لیسی بود. هزارلک هم که می‌بُرد، به کسی یک قِران نمی‌داد. کَته‌کَته خرچ می‌کرد. باد می‌کرد. مهمانی می‌گرفت. بَره‌های نِلغه را سَر می‌بُرید. شراب و کباب ترتیب می‌داد. تمام خراباتی‌های شهر را دعوت می‌کرد. آن‌ شب، فاروق به آسمان‌ها می‌رفت. لبش از لب جام کَنده نمی‌شد. تلخ تلخ می‌نوشید. فریاد می‌کشید. می‌خندید. می‌رقصید. به «رحیم ‌کَله‌گَو» می‌گفت که بنوازد. تار سه‌تار را بگسلاند. «غلام سرخه» با انگشتان سیخ‌مانندش سینه‌ی طبله را پاره می‌کرد. یک‌ریز می‌نواخت و مستی می‌کرد. آوازخوانی نبود که ناله کند. اهل مجلس به فاروق نگاه می‌کردند. می‌فهمیدند که او مست شود، به کسی فرصت نمی‌دهد؛ مثل سگ زخمی زوزه می‌کشد، عقده‌های دلش را بیرون می‌ریزد.

هر زمانی که فاروق  مهمانی می‌گرفت، حسن بُروت نمی‌رفت. بهانه می‌کرد. می‌گفت: «مریض هستم، کاکه!» بعد فاروق سرفه‌های دروغین می‌کرد. خلط‌های خاکستریِ درون سینه‌اش را تف می‌کرد؛ تف‌هایش به شکل‌های گوناگونی درمی‌آمدند. هلال می‌گشتند. حباب می‌شدند. قوس و قمر می‌نمودند. دیگر اصرار نمی‌کرد. همان یک‌دفعه به زبانش زحمت می‌داد. می‌فهمید که بُروت «خَوگَر» است، بهانه می‌‌آورد و با یک دروغِ کاغذپیچِ دیگر، بَگَیل‌ بودنش را پنهان می‌کند.

حسن بُروت، شب که قمار را می‌باخت، تا صبح نمی‌خوابید. غُرغُر می‌کرد. زمین و آسمان را دشنام می‌داد و بد و رد می‌گفت. با مشت‌های گِره‌کرده به تقدیرش می‌کوفت و گور هفت‌جدش را ناآرام می‌ساخت. آن‌قدر که یک‌ هفته‌ی دیگر ارواح آواره‌ی پدرش را می‌دید. کابوس‌های وحشت‌ناکی آزارش می‌دادند. می‌ترسید. پشیمان می‌شد. توبه می‌کرد. حتا نمازهای نفل می‌خواند؛ در حالی‌ که از فرایض بدهکار بود. همیشه می‌گفت: «وقتی فاروق بِلستی را ببرم، نماز می‌خوانم.» با آتش، جنگ می‌کرد و مزد می‌گرفت، شب تحویل فاروق می‌کرد. گاهی ‌که کدام پنجاهی یا صدی‌ای در تهِ جیب‌هایش یا لای ترخص عسکری‌اش یادش رفته می‌بود، پیدا می‌کرد. پول را با سیخ نان‌‌پزی از وسط سوراخ می‌کرد. بعد، آلتش را در آن فرو می‌کرد؛ تا رسیدن شب می‌گذاشت همان‌جا بماند و مواظب بود که از پاچه‌ی تنبانش نیفتد.

هر شبی ‌که می‌باخت، کارش همین بود. گوشه‌های نانوایی، پُر از پول‌های سوراخ‌‌شده بود، حتا در قاتِ دیوارها گذاشته بود. وقتی بقیه شاگردان از بُرد فاروق تعریف می‌کردند، حسن بُروت، کم‌حوصله می‌شد، چیغ‌وپیغ سیخ‌وچنگگ را درمی‌آورد. سیخ‌ها را به‌هم می‌سایید که عصبانیتش را نشان بدهد. چهار پنچ‌تا نان را می‌سوختاند؛ بوی سوخته‌گی فضا را می‌‌پوشاند و اَخ‌وتُفش بیش‌تر می‌شد.

وقتی متوجه می‌شدم، نمی‌توانستم مانع سرفه‌های خشکم بشوم. یک‌ریز سرفه می‌کردم. از چشم‌هایم آبشارِ نیاگارا می‌ریخت. مجبور می‌شدم که از دکان بیرون شوم. نزدِ مستری عبدل بنشینم و چای سیاه بنوشم.

نانوایی داخل سرای چشمه‌ی ‌شیر بود. من نابلدترین شاگرد آن کارخانه بودم. فقط بلد بودم نان بفروشم. پول جمع کنم. وقتی پول‌ مشتریان را می‌گرفتم، احساس خوش‌بختی می‌کردم. در آن دَم، در آن لحظه‌ی لذت‌آور از فقر نمی‌ترسیدم. گرسنه‌گی آزارم نمی‌داد. بی‌خانه‌گی اشک‌های مادرم را نمی‌ریختاند. باخودم می‌گفتم: چرا چُرت بزنم، همه‌چیز دارم. خانه هم می‌خَرم. فقط پدرم را نمی‌توانم بخرم. خاک، اهل سودا و فروخت نیست. همیشه می‌خَرد. پنج‌ساله بودم که پدرم را خرید. مادرم را بیوه ساخت، که با ترحم و دلسوزیِ دیگران بزرگ شوم.

مادرم هرگز شوهر نکرد. نخواست زن دوم کسی شود. نخواست به عشق فقیرانه‌ی پدرم خیانت کند. در حالی‌ که زن‌مُرده‌های زیادی به خواستگاری‌اش می‌آمدند. زن‌دارها نیز می‌آمدند؛ ولی او قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «زن بالای خدا یک شوهر حق دارد. من حقم را گرفتم؛ ولی خدا نخواست که بماند. نزدِ خودش خواست. جوان‌مرگ شد. در اوجِ جوانی نامُرادم کرد. نمی‌شود یخنش را بگیرم. قرضش را پس گرفت.»

کاکاهایم خیلی تلاش کردند که مادرم را بگیرند، موفق نشدند. ملا و مولوی، موی‌سیه و موی‌سفید، اجاره کردند. جواب رد گرفتند. مادرم با خاک شوهرش تعهد کرده بود که زن دوم کسی نمی‌شود. بارها لت‌وکوبش کردند. سیاه و کبودش کردند. مادرم قبول نمی‌کرد. به حرفی‌ که می‌زد، ایستاده بود. از قولش نمی‌گذشت. به خانه‌ی همسایه‌ها می‌رفت، لباس می‌شست، جارو می‌کرد، آشپزی می‌کرد، تا نفقه‌ی اولادش را فراهم کند. مرا با آبله‌ی کف دست‌هایش بزرگ کرد. لقمه‌ی دهانش را به دهانم می‌گذاشت. در دو نقش، بازی می‌کرد. هیچ‌وقت نگذاشت که احساس بی‌پدری غمگینم کند یا ترحم دیگران به اندوهِ خانواده‌گی‌ام فشار بیاورد.

با خرچ مهربانی‌های مادرم بزرگ شدم. پشت‌لب که سیاه کردم، انواع کار شاقه را شناختم. یک‌جا نمی‌توانستم زیاد بمانم. دلگیرم می‌کرد. شغلم را عوض می‌کردم. بالاخره به‌خاطر پنج‌تا نانِ گرم، شاگرد نانوا شدم که شکمم سیر باشد. شکم؛ سگ است، هرچه بدهی می‌خورد، ندهی عَوعَو می‌کند. کم‌کم بار شانه‌های مادرم سبک‌تر شد. من بلد شدم که مرد باشم. بعد از آن، کسی هم به خواستگاری‌اش نیامد. کاکاهایم به مرگ‌زودرسی متبلا شدند که پیری نام داشت. وقتی می‌دیدم‌شان، زمستان بغلم می‌کرد. بارشِ برف، دور سرم می‌بارید. می‌فهمیدم که «سُوته‌چوب» وسط ران‌های‌شان کار نمی‌کند، غیرفعال شده‌اند. از فعالیت مانده‌اند. بازنشسته شده‌اند.

نمی‌دانم چه گپ شد. آفتاب از کدام جهتِ آسمان، قامت کشید و شهر را تنگ در آغوش گرفت. صبح که سر کار رفتم، حسن بُروت خوش‌حال بود. در لباس کارش نمی‌گنجید. بی‌وقفه می‌خندید. یکی از بچه‌ها با لبخند رازآلودی که برلب داشت، گفت: «فاروق را سنت کرده است. پاک کَلِش کرده که مهمانی نگیرد. ودکا ننوشد. سیگرت آمریکایی را با گوگرد روسی روشن نکند. دلاک‌ها را جمع نکند و دهل و دمبک راه نیاورد. حالا نوبت اوست که مرغ شود، دور و بر لانه‌اش قُت‌قُت کند.»

هیچ‌چیز نگفتم. با دستمال چهارخانه‌، آبشارِ خطوط پیشانی‌ام را خشک کردم. از تماشای حرکات لب و دهان حسن بُروت، دلم گرم شد. خوش‌حال شدم؛ از این‌که حریفِ دیرینه‌اش را خوابانده بود. دنبال استخوان روانش کرده بود.

فردا هوا ابری بود؛ دود سیاهی در نقاطِ مختلف آسمان، سرگردان می‌گشت. باران نمی‌بارید؛ انگار آسمان از کسی قهر کرده باشد، یا خشم‌گین بوده باشد. هوا عبوس و گرفته بود. وقتی داخل نانوایی شدم، حسن بُروت نبود. کسی دیگری نان می‌پخت. آدمی‌ که نه ریش داشت، نه بُروت، مطلقاً کوسه بود. از جنایتی تیغ ریش‌تراشی بی‌غم بود.

ناصر آردبیز از دریچه‌ی کوچکِ آردخانه، که در پهلوی «دیگ خمیر» قرار داشت، با صدای بغض‌آلودی گفت: «کسی‌ که فاروق لَنَدی را نشناخته باشد، خدا را نشناخته است. او  باختش را نمی‌پذیرد. هرگز قبول نمی‌کند. هزارتا سگ‌ و پشک دارد که به جانِ آدم می‌چسپند. مطمئن هستم که حسن بُروت را پشت نخود سیاه روان کرده است. وقتی ببازد، خون مقابل چشم‌هایش را می‌گیرد. باید آدم بکشد که آرام شود.»

کمی چُرتی شدم؛ چُرت‌هایم هراس‌آور بودند. قد و اندام فاروق لَنَدی از جلو چشم‌هایم گذشت. خنده‌ام گرفت. باور نکردم که آدم‌کُش باشد. دستش را به خون بی‌گناهی آلوده کند. خوب، قمار است دیگر، بُرد و باختی دارد.

آرام نگرفتم. در دلم آشوب برپا شده بود. ترس به ذهنم هجوم آورده بود. در تمام سلول‌های بدنم نفوذ می‌کرد. طاقت نیاورم. دوباره پرسیدم: «شاید او را کشته باشد…؟» ناصر، لحظه‌ای سکوت کرد. سکوتش پریشانم ساخت. ترس بزرگی در دلم جای گرفت. دست‌وپایم لرزیدن گرفتند. چشم‌هایم سیاهی کردند. سرم چرخ خورد. گوشه‌ی تخت نشستم. پاهایم را آویزان کردم. پای‌دَو، آب آورد که بنوشم. چهره‌ام زرد گشته بود؛ مثل خوشه‌های گندم که به آغوش داس می‌افتند. ناصر، کَله‌ی قاقش را از دریچه‌ی آردخانه بیرون آورد و گفت: «گپ از شاید گذشته است. پیش او آدم‌ کشتن نصوار هم نیست! به یک اشاره سَرِ نفر را زیر بالش می‌کند. مثل حسن بُروت، ده‌تا مُرده‌ قاق دارد.»

از روی تخت پایین پریدم و بیرون رفتم. مستری عبدل روی چوکی فلزی نشسته بود و سگرت می‌کشید. شاگردهایش به جثه‌ی بیمارِ جیب‌ِ روسی‌ای زردرنگی چسپیده بودند.

مات و مبهوت مانده بودم. دود غلیظی دور سرم چنبره زده بود. گرمای داغ تابستان بی‌حوصله‌ام ساخته بود. پیراهنم به تنم چسپیده بود. شقیقه‌هایم خشک شده بودند؛ مثل سگی ولگرد زبانم بیرون برآمده بود. دریا هم به دادم نمی‌رسید. هیچ‌چیزی عطشم را فرو نمی‌نشاند. مستری عبدل با دست‌های زمختش به تخته‌ی پشتم کوبید و گفت: «مرد باش! مرگ آمدنی‌ست. کسی نمی‌تواند از پنجه‌ی این کلاغِ پیر فرار کند. یک گپی بهانه می‌شود. بخواهی نخواهی در پوست آدم خانه می‌کند.»

به مرگ می‌اندیشیدم، به خاله‌‌‌ام که زیبا بود. بخت‌وتختی نداشت. روز نادیده بود. روز خوشش، دندان دردی بود. زرش خاک می‌گشت؛ خاکش به خاکستر بدل می‌شد. با بیوه‌گی باید می‌ساخت. اشک‌هایش را نمی‌گذاشت که دریا شوند. اشک که زبان ندارد؛ طفل است به گپ نمی‌فهمد، لج می‌کند، فواره می‌شود که رودخانه‌ها شکل بگیرند.

تحمل نتوانستم. به خانه رفتم که مادرم را ببینم. مادرم نبود. زن صاحب‌خانه گفت: «پیش خاله‌ات رفته. شوهرش مُرده.» جواب صاحب‌خانه را ندادم. فقط دویدم. ‌نفس‌زنان ‌می‌دویدم. می‌دویدم که هیجانِ اندوهم را نسبت به این غیابتِ ناگهانی نشان بدهم، کسی نگوید که سوگ نگرفته‌ام و عزادار نیستم. وقتی وارد حویلی شدم، از بورجی سفیدی که زیر درختِ انجیر گذاشته بودند، خون می‌چکید. شناخته نمی‌شد؛ تکه‌تکه‌اش کرده بودند. چشم‌هایش را کشیده بودند. گوش‌هایش را بریده بودند. انگشتانش کوبیده‌شده بود که به خمیر تبدیل شوند. آلتش را سلاخی کرده بودند.

خاله‌ام دیوانه شده بود. هذیان می‌گفت. از هوش می‌رفت. می‌خندید. بلندتر می‌خندید. با انگشتان استخوانی به سروصورتش می‌زد. مانند پخال، گیسوان خرمایی‌اش می‌کَند. از چشم‌هایش خون می‌ریخت. سرخ سرخ تف می‌کرد. دوباره از هوش می‌رفت. کسی نمی‌توانست مانعش شود. با ولع‌‌ تمام خون‌‌لخته‌های جسد را می‌لیسید. بعد دراز می‌افتاد و چشم‌هایش باز می‌ماندند؛ گویی کسی را در آسمان دیده باشند، به کسی‌ که نیست، چشم دوخته باشند. بار هشتم که از هوش رفت، بلند نشد. رفته  بود که خاک بخوردش، سفره‌‌ی کرم‌ها را چرب‌تر بسازد. 

هوا گرفته بود. شب، پشت سپیدارهای بلند پیدا بود. از گورستان می‌آمدم. تلاش می‌کردم سایه‌ی مستری عبدل را لگد کنم، نمی‌شد. فرار می‌کرد. می‌دوید؛ مثل خرگوشی جست‌وخیز می‌زد. از دهان و بینی‌ام دود بالا می‌شد. شریک ابرها می‌گشت.

                                                                                                               پایان

                                                                                                             سال ۱۴۰۰  


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد