دشت‌ تف‌زده

بهرام هیمه

·

·

گذشت فصل زمستان، چرا بهار نیامد
عروس کوزه‌به‌دستم به چشمه‌سار نیامد

گذشت از دم شیشه هزار آدم و اما
کسی که باب دلم بود از آن هزار نیامد

گذشت هر چه تو کردی نمانده است به یادم
ولی بدان که دلم با غمت کنار نیامد

به کوه بی‌علف خود یکی پیاده ندیدم
به دشت تَف‌زده‌ی ما یکی سوار نیامد

چقدر شعر نوشتم مرا نجات ببخشد
به روز واقعه این شعرها به کار نیامد

هزار بیت نوشتم از آن هزار یکی هم
به خورد یار نرفت و به چشم یار نیامد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد