کسی که دیگر فریب نخورد

کریم بیسد

·

·

در محلهٔ کهنهٔ شهر درگذرِ تخته پل ، دکانی کوچک بود با تابلوی رنگ ‌و رو رفته‌ای که رویش نوشته بودند: «برادران صافی میوه جات  خشک  و ادویه‌جات». صاحب دکان، مردی بود به نام عزیز که مردم کاکا عزیز صدایش میزدند ، مردی میانه‌سال با ریشی جوگندمی و صدایی که هیچ‌گاه بلند نمی‌شد. کاکا عزیز  از آن آدم‌هایی بود که مردم محل پشت سرش می‌گفتند: «دلش از آسمان هم پاک‌تر اس.»

کاکا عزیز دکانِ را که از پدرش به ارث برده بود سال ها با صداقت اداره می‌کرد. کسی از دستش شکایتی نداشت بر خلاف همه راضی بودند. به قرض‌دارها مهلت می‌داد، به یتیم‌ها رایگان کمک می‌ کرد، و اگر کسی فریبش میداد و به گفته ای « سر اش کلاه میگذاشت»، به‌جای دعوا، لبخند می‌زد و می‌گفت: «شاید ضرورت داشته، خدا برایش آسان کند.»

همین سادگی، او را در چشم بسیاری، نه به‌عنوان مردی نیک، بلکه به‌عنوان فرصتی می‌نمایاند.

سه نفر بیشتر از همه از این «سادگی» کاکا عزیز  بهره می‌بردند:

کریم جان، برادرزادهٔ عزیز ، که هر چند ماه یک‌بار با داستانی تازه از تنگدستی می‌آمد و پول می‌برد و هیچ‌گاه پس نمی‌داد.

استاد یعقوب، دوست دیرینهٔ دوران کودکی عزیز، شریک نیمه‌رسمی دکان، که حساب‌وکتاب‌ها را «برای راحتی عزیز » خودش نگه می‌داشت.

و حاجی داوود، معتمد محل و امام مسجد، که با آبرو و لحن دینی، چندین بار عزیز را واداشت در معاملاتی که سودش را دیگران می‌بردند، سرمایه گذرای کند.

عزیز  سال‌ها این‌گونه زیست: می‌بخشید، می‌بست چشم، و باور داشت که خوبی، دیر یا زود، خوبی می‌آورد.

اما یک روز زمستان، دخترش زرغونه که تازه از دانشگاه فارغ شده بود  و در ادارهٔ حسابداری شهرداری کار می‌کرد، به دکان پدر  آمد تا دفترهای پدر را مرتب کند. او که با ارقام و اسناد سروکار داشت، طی چند شب بیداری، چیزی را کشف کرد که تمام زندگی پدرش را زیر و رو کرد:

حساب‌های استاد یعقوب، سال‌ها بود که با فاکتورهای جعلی، سود دکان را دو برابر کمتر از واقع نشان می‌داد و باقی را به‌نام خودش در بانکی دیگر می‌گذاشت. کریم جان هرگز تنگدست نبود؛ بلکه با همان پول‌ها موترِ مدل بالا خریده بود که آن را دور از چشم عموم نگه می‌داشت. و «سرمایه‌گذاری» حاجی داوود چیزی نبود جز زمینی بی‌ارزش در حومهٔ شهر که به نام خود عزیز سند خورده بود، اما مالکیتِ واقعی‌اش را حاجی داوود، با یک وکالت‌نامهٔ جعلی ، در دست داشت.

زرغونه با دلی لرزان، دفترها را جلوی پدر گذاشت.

«بابا، ای ارقامه  ببی. ای فاکتور، دستخط استاد یعقوب اس.

اینجه  نوشته سود سه‌صد هزار، اما ده دفتر بانکی، ششصد هزار به حساب دیگی واریز شده.»

عزیز عینکش را جابه‌جا کرد، به کاغذ خیره ماند، و مدتی هیچ نگفت. بعد آهسته پرسید: «مطمئنی هستی که درست خواندی، دخترم؟ شاید اشتباهِ حساب کده باشی.»

«سه بار حساب کدم، بابا. اشتباه نیس.»

«و ای زمین… ای وکالت‌نامه از کجا آمده؟»

«از پشتِ همو صندوقچه‌ای که حاجی صاحب گفته بود امانت اس. بابا، فکر نمی‌کنم این‌ها اشتباه باشند.»

عزیز کاغذها را در دست گرفت، بویشان کرد، انگار می‌خواست از رایحهٔ کاغذ حقیقتی دیگر بیرون بکشد. سرانجام گفت: «سی سال، دخترم. سی سال با ای دو نفر نان خوردم.»

«حالی چه می‌کنی، بابا؟»

عزیز آن شب تا صبح ننشست، نخوابید. صبح، برای اولین بار در زندگی‌اش، به جای این‌که بگوید «خدا برایشان آسان کند»، فقط یک جمله گفت: «فهمیدن، اولِ عوض‌شدن است.»

از آن روز، عزیز آدمِ شکاکی شد؛ نه خشن، نه انتقام‌جو، بلکه هوشیار. او دیگر بدون سند امضا نمی‌کرد. دیگر بی‌پرسش قرض نمی‌داد. حساب‌های دکان را خودش، شب‌ها، با کمک زرغونه، سطر به سطر بازبینی می‌کرد.

وقتی کریم جان بار دیگر با داستانی تازه آمد و گفت: «کاکا جان، ای ماه واقعاً تنگدست شدیم ، اجارهٔ خانه مانده،» عزیز برای اولین بار نگاهش نکرد و مستقیم به دفتر نگاه کرد.

«کریم جان، بیا بنشینیم، فاکتورهای موترته با هم ببینیم. او موتری که ماه پیش خریدی، از کدام معاش بود؟»

رنگ از روی کریم جان پرید. «کاکا… تو از کجا…»

«از همان‌جایی که تو فکر می‌کدی هیچ‌وقت نمی‌فامم.»

کریم جان دیگر چیزی نگفت و دیگر برنگشت.

چند روز بعد، استاد یعقوب طبق عادتِ سی‌ساله دستش را به سمت دفترها دراز کرد: «بده‌شان به من، شب ده خانه حساب می‌کنم، خودت زحمت نکش.»

عزیز دستش را روی دفتر گذاشت. «نی، استاد. امروز ده  همینجه می‌خوانیمش، هردوی ما با هم.»

«چه فرقی می‌کند عزیز؟ سی سال است همی‌طور بوده.»

«همی سی سال است که فرق می‌کند، استاد یعقوب.»

استاد یعقوب لبخندی زورکی زد و چیزی نگفت، اما آن شب، برای اولین بار، عزیز  دید که دست دوستش کمی می‌لرزید.

و وقتی حاجی داوود با لبخند همیشگی آمد و گفت: «عزیز جان، وقت اش رسیده که سببِ خیری  دیگری با هم شویم ، زمینی دیدم که…» عزیز حرفش را برید و کاغذ وکالت‌نامه را روی میز گذاشت.

«حاجی صاحب، ای امضا مال کیس؟»

حاجی داوود نگاهی به کاغذ انداخت و بعد به چشمان عزیز . «ای… ای بری امانت بود، عزیز جان. یادت اس، گفتم بریت نگاه  می‌کنم  که گم نشه.»

«اگه امانت بود، چرا مالکیت به نام تو ثبت شده، حاجی صاحب؟»

حاجی داوود دیگر جوابی نداشت. فقط گفت: «خدا بزرگ اس، عزیز جان،» و رفت.

آنچه عزیز انتظارش را نداشت، این بود همان هایی  که سال‌ها از او دزدیده بودند، اکنون او را متهم به بی‌اعتمادی، تندخویی و حتی «بی‌دینی» کردند. حاجی داوود در مسجد، بی‌آنکه نامی ببرد، در خطبه گفت که «برخی مردم، از وقتی چند قرانی به دست می‌آرن، دل‌شان از خانواده و دین سرد می‌شه.» کریم جان به هرکس می‌رسید، می‌گفت کاکایش  «پیر شده و به همه بدگمان.» استاد یعقوب شایع کرد که عزیز می‌خوایه تنها سود دکان مشترکه ببرد.

محله دوپاره شد. برخی همچنان عزیز را می‌شناختند و باورش داشتند؛ اما بسیاری دیگر، همان‌هایی که سال‌ها از سفرهٔ سادگی‌اش خورده بودند، اکنون با چشمانی سرد از کنارش می‌گذشتند.

زرغونه یک شب، دلگیر و خسته، به پدر گفت: «بابا، شاید بهتر بود نمی‌فهمیدیم. حالی همه از ما متنفر هستن.»

عزیز  لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت: «دخترم،

اونها از ما متنفر نشدند ؛ متنفر شدند به خاطریکه  دیگه نمی‌تانند از ما آخاذی کنن. کسی که از خوبیِ سود می‌بره، تا وقتی هوشیار نشدی، تو ره دوست داره. همی ‌که هوشیار شدی، دشمنت می‌ شه. ای، قیمتِ بیدار شدن است دخترم.»

اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد. استاد یعقوب که می‌دید کنترل حساب‌ها را از دست داده، نقشه‌ای آخر کشید: با کمک یک وکیل ناسالم، سندی جعل کرد که نشان می‌داد عزیز  سال‌ها پیش، بدون اطلاع شریک، وامی گرفته و اکنون بدهکار دکان است  طوری‌که دکان باید فروخته شود تا بدهی تصفیه گردد. او این پرونده را به محکمه برد، به این امید که عزیز  مردی که هرگز اهل دعوا و دادگاه نبوده، یا از ترس آبرو تسلیم شود یا نتواند دفاع درستی کند.

اما این‌بار، عزیز تازه، آماده بود. زرغونه، که در ادارهٔ حسابداری تجربه آموخته بود، تمام دفترهای اصلی، رسیدهای بانکی، و حتی پیام ‌های قدیمی استاد یعقوب را دربارهٔ «حساب دوم»  جمع‌آوری کرده بود. آن‌ها این بار به یک وکیل امین شهر، رحیمی صاحبِ ، مراجعه کردند که رحیمی با بررسیِ اسناد، به‌سرعت فهمید امضای سند، جعلی و حتی تاریخش با تاریخ سفر عزیز به ولایتی دیگه همزمان است سفری که ده‌ها شاهد و تِکِتـ سفر تاییدش می‌کردند.

محکمه دایر شد

تالار دادگاه پر بود از همسایگان و کاسبان محل. استاد یعقوب، با کورتی وپطلون که هیچ‌گاه به این رسمی‌گری نپوشیده بود، در کنار وکیلش نشسته بود و سعی می‌کرد نگاهش را از عزیز  بدزدد.

قاضی، مردی سالخورده با عینکی نیم‌هلالی، ابتدا رو به وکیل استاد یعقوب کرد: «ای سند وام، تاریخش دو سال پیش اس. موکل شما مدعی اس که آقای صافی این وامه بی‌اطلاع ایشان گرفته. آقای صافی، شما چه گفتنی ده ای باره دارین؟»

عزیز آرام برخاست. «قاضی صاحب، مه ده همو  تاریخ ده شار نبودم. به ولایت رفته بودم، ده عروسی خواهرزادیم.»

وکیل استاد یعقوب با تمسخر گفت: «ای فقط ادعاست، قاضی صاحب. هر کسی می‌تانه انکار کنه یا بگویه هرجا که بخواهه بوده.»

اینجا بود که وکیل کاکا عزیز رحیمی برخاست و پاکتی از اسناد را روی میز گذاشت. «قاضی صاحب، تکتِ سفرِ موکلیم، مهرِ ورودیِ هوتل در ولایت، و امضای دوازده شاهد ده مراسم عروسی، همه ده ای پرونده اس. اما مهم‌تر از این، تاریخ ثبتِ همی سند وام ده دفترخانه، سه روز بعد از تاریخیس  که رویش نوشته شده. این، خودش، نشانهٔ جعل است.»

وکیل استاد یعقوب فوراً اعتراض کرد: «قاضی صاحب، اختلافِ سه روز می‌تانه اشتباهِ کاتبِ دفترخانه باشد، نی جعل. این استدلال ضعیف است.»

قاضی نگاهی سرد به او انداخت: «اشتباهِ کاتب، ده یک سند، ممکن است. اما ده کنارِ تکتِ سفر و دوازده شاهد؟

 وکیل صاحب، شما دارید از مه می‌خواهین سه تصادفه  با هم باور کنم.»

«قاضی صاحب، هنوز اصلِ سند باطل نشده، صرفاً یک شبهه است.»

«شبهه‌ای که موکلِ شما باید پاسخشه بته ، نه مه.»

قاضی عینکش را روی میز گذاشت و مستقیم

رو به استاد یعقوب کرد: «استاد یعقوب، شما ای سنده کجا امضا ‌کدین؟»

استاد یعقوب با لکنت زبان : «م… مه از طریق وکیل، سنده ترتیب دادم … که حق شراکتم محفوظ بانه.»

«حقِ شراکته با جعلِ امضای شریک‌ تان محفوظ می‌کنین؟» قاضی این را با صدایی بلند گفت که کل تالار سکوت کرد.

وکیل استاد یعقوب باز کوشید میدان را نگه دارد: «قاضی صاحب، موکل من می‌گویه نیت او صرفاً تضمینِ حقِ خودش بوده، نه فریب.»

قاضی سرش را تکان داد: «وکیل صاحب، نیت را با سند ثابت نمی‌کنن، با شاهد و امضای طرفین ثابت می‌کنن. اینجه نه شاهدی هس، نه امضای موکلِ . بنشینید.»

وکیل رحیمی ادامه داد: «قاضی صاحب، اجازه بتین یک سند دیگه ره هم عرض کنم.» و دفترچهٔ بانکی حساب دوم را بالا گرفت. «ای حساب، به نام استاد یعقوب، طی هشت سال، هر ماه مبلغی از سود واقعیِ دکان دریافت کرده، در حالی‌که در دفتر رسمی دکان، همو  سود، نصف نشان داده شده. ای امضاها، تطابق کامل با دستخط استاد یعقوب دارد.»

استاد یعقوب این بار خودش، بی‌اجازهٔ وکیلش، به حرف آمد: «آن حساب… او حساب بری روزهای سخت بود، قاضی صاحب. مام خانواده دارم.»

قاضی با طعنه گفت: «روزهای سخته  با حسابِ پنهانی و امضای جعلی حل می‌کنی، یا با حرف‌زدن با شریکِ خود؟»

استاد یعقوب جوابی نداشت.

کاکا عزیز ، برای اولین بار در آن جلسه، مستقیم به چشمان دوست سی‌ساله‌اش نگاه کرد و آرام پرسید: «استاد یعقوب، فقط یک چیز بگو. چرا؟ من که هیچ‌وقت از تو چیزی ره دریغ نکدم.»

سکوتی سنگین بر تالار افتاد. استاد یعقوب سرش را پایین انداخت، دست‌هایش را روی میز گذاشت، و بعد از مکثی طولانی گفت: «چون تو هیچ‌وقت نمی‌پرسیدی، عزیز. و مه فکر می‌کدم تا وقتی نمی‌پرسی، حقِ مه اس.»

قاضی از حاجی داوود، که به‌عنوان شاهدِ «خوش‌نامیِ» استاد یعقوب حاضر شده بود، پرسید: «حاجی صاحب، شما دربارهٔ وکالت‌نامهٔ زمین چه می‌دانید؟»

حاجی داوود در جای خود جابه‌جا شد. «قاضی صاحب، او… او  فقط بری مصلحت بود.»

«مصلحتِ چه ؟،  مصلحتِ کی؟ حاجی صاحب؟ مصلحتِ شما، یا مصلحتِ آقای صافی؟»

حاجی داوود جوابی نداشت. وکیل رحیمی آرام گفت: «قاضی صاحب، اگه اجازه بتین، همی سکوته به‌عنوانِ پاسخ می‌پذیریم.»

قاضی سری تکان داد: «پذیرفته است.» و رو به وکیل استاد یعقوب کرد: «وکیل صاحب، دفاعِ دیگری دارین؟»

وکیل مکثی کرد، نگاهی به موکلش انداخت که سرش پایین بود، و آهسته گفت: «قاضی صاحب… ده ای مرحله، دفاعِ دیگری ندارم.»

قاضی عینکش را برداشت، نگاهی به هر دو انداخت، و حکم را چنین اعلام کرد: سند وام، جعلی شناخته شد و پروندهٔ کیفری علیه استاد یعقوب گشوده شد؛ زمین به نام واقعی‌اش، یعنی عزیز صافی ، بازگشت؛ و دکان از هرگونه بدهیِ ساختگی تبرئه شد.

خبر در محله پیچید. کسانی که پیش‌تر پشتِ سرِ کاکا عزیز  حرف زده بودند، اکنون سر به زیر می‌انداختند. کریم جان دیگر پیدایش نشد؛ شنیدند به شهر دیگری رفته. حاجی داوود از امامتِ مسجد کناره گرفت. استاد یعقوب دکانش را از دست داد و کسی دیگر با او شریک نشد.

اما کاکا عزیز ، برخلاف انتظار همه، جشن نگرفت. یک روز غروب، جلوی دکان نشسته بود و به خیابان خلوت نگاه می‌کرد که زرغونه کنارش نشست.

«بابا، حالا که حق ثابت شد، خوشحال نیستی؟»

کاکا عزیز  لبخند تلخی زد: «خوشحال هستم که دیگه کسی نمی‌تانه سرم کلاه بگذاره. اما دلم بری او روزهایی می‌سوزه که فکر می‌کدم همه دوستم دارن. آدم وقتی چشمش باز می‌شه، دنیا را روشن‌تر می‌بیند، اما گرم‌تر نه.»

زرغونه دست پدر را گرفت: «شاید گرمای واقعی همیس، بابا؛ کسای هنوز هستن  که با چشمِ باز کنارت ماندن.»

کاکا عزیز  سرش را بلند کرد و به آن سوی خیابان نگاه کرد، جایی که چند همسایهٔ قدیمی، همان‌هایی که هیچ‌گاه از او سودی نبرده و هیچ‌گاه از او روی برنگردانده بودند، دست تکان می‌دادند.

و او، برای اولین بار پس از ماه‌ها، از ته دل خندید.

پایان


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد