بغض عجیب

خالده تحسین

·

·

ورق می‌‌زنم
ورق می‌زنم
ورق می‌زنم
چه قصه‌ی بی‌سر وپا یی
بوف کوری،
ذهنم را می‌خواند
و من
میان خطوط مبهم و تاریک
گم می‌شوم
به رویا خواهرم می‌گویم:
«ربه کا» را گم کرده ام
شاید او با «جن ایر»
همسو شده باشد
میان همه کتاب‌های که یادگار تو اند
گم می‌شوم
گاه خودم را
در بازار شکرفروشان
می‌یابم
که شمسی،
آفتاب سوزان غزل‌هایش را
در راهم گرفته
گاه هم
شوریده‌گی غزل‌های مولانا
از گوشه‌ی چشمانم
می‌ریزد
و جام تشنه‌ی بی‌روزگاری را
پر می کند
سینه ام
چرا پر از لاله‌های داغ و سرخ است
مگر کدام دل‌سوخته
از این بیابان گذشته؟
دستانم،
هنوزهم بوی زرسرک و کاسنی می‌دهند
بوی شبدر و رشیقه‌های وحشی
گیسوانم را
میان خوشه‌های اکاسی کوچه‌ی ما
رها کرده ام
و یاسمن کنار در ما
از گریبان خاطره‌هایم
عطر می‌افشاند
پدرم،
از آن سوی باغچه‌ها
از پس نسترن‌زاران بلند
از پس شگوفه‌های سنجد و آلوچه
مرا نگاه می‌کند
و تو،
هرشب
هر شب
هر شب
و هر لحظه
یادت را
بر قامت شکسته‌ی شعرم،
جاری می‌سازی
و در گلوگاه واژه‌هایم
بغضی عجیبی
ترانه می‌خواند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد