نور خیلی آزارم میدهد؛ پنجرههای همسایهها انگار دوربینهایی هستند که یک سر مرا زیر نظر دارند. پرده را چنان میکشم که همه چیز کاملاً پنهان شود و نور حتی به زور هم از سوراخهای پرده وارد تاریکی اتاقم نشود. دقیقاً یادم نیست از کی رنگهای خاکستری را به رنگهای دیگر ترجیح دادم. سکوت را جایگزین صدا و تاریکی را جایگزین نور کردم. نمیدانم دلیلش افسردگی است یا من روانیام؟! همین چند روز پیش بود که اعتراف کردم هیچ چیز به شکوه آسمان خاکستری نمیرسد. خدا در چنین آسمان با عظمتی جلوه میدهد و خیلی بیشتر به مخلوقاتش نزدیک میشود. این موضوع مرا به این پرسش میکشاند که چه نیرویی در سیاه و خاکستری است که آدم را به سفری به ژرفای شگفتیهای پنهان میکشاند؛ به روانی دیگر. آیا انسانها روانی به دنیا میآیند؟ باید خیلی ساده لوح باشد کسی که نیشخند میزند و سر را به نشانهی منفی تکان میدهد. اگر عشق ورزیدن به این رنگها آغاز متلاشی شدن ذهن است؛ پس من خیلی وقت است که بر این اوج ایستادهام. نقطهای دور! به دور از عجایب آدمها و جادویی که توسط آن به بیماری خنده طلسم شدهاند.
بیزارم از مستیی افسار گسیختهای که سرنوشت آنها را به راه شکم و زیر شکم پیوند داده است. مستیای عبث که زمان در آن گم است و نیروی طبیعت در هیچ گوشهی آن به چشم نمیخورد و همهی عناصر نزد آنها، تنها جهت تنپروری و کام گیری بیشتر غربال میشوند. به قفسهی کتاب و بخش تاریخ زل میزنم. به راستی تاریخ آیینهی جادو شدهی کدام گناه آدمی است که حتی کشیدن لاشههای غرق در خون و عرق از اوراق کهنهی تاریخ، از شگفتیهای غافلگیرانهی زمان کم نمیکند و هنوز آدمی نمیتواند سرفراز از آزمایشگاه اخلاق و پوستهی بیخودی خارج شود؟! کتاب تاریخ تمدن با حروفی زر نویس شده مرا به فکر فرو میبرد و به آن انسانشناس معروف آمریکایی که سفر آدمی را به سه بخش توحش، بربریت و تمدن تقسیم کرده است، میاندیشم.
چنانکه نوشته تمدن با ظهور ادبیات انسان را از پوستهی حیوانیت خارج میکند و دگر اندیشی و صلح را به او میآموزد. تنها چنین آدمهای خوش باوری قدرت جَستن از زیر بار مسئولیت را با حرفهای دهن پر کن دارند. انسان غار نشین همیشه غارنشین باقی میماند و فقط طعمهاش را با ابزارهای جدید صید میکند. کی میداند که چرا دشتهای آفریقا از افسانه تهی است و ادبیات حتی راهی به آرزوهاشان نمیبرد؟ که میداند که سواد، سالیان دراز است در دست سلاح است و جلادان زمان در مقابل آن همه تقلای آدمی برای زندگی کردن، با حروف زبان تنها برنامههای سیاسی خود را تنظیم میکنند برای یک کشتار تمام عیار!
زبان همواره به سلاحی جدید برای کشتن بیتشر انسانها مبدل شده است. کشتن گلهوار. مگر همین اندیشهها نیستند که انسان را به خطاهای آزموده به کرر دعوت میکنند؟ مگر نمناکی خاک با خون آدمی خشک میشود؟ چه تمدنی!
چشم از کتب تاریخی برمیدارم و به بخش فلسفه خیره میشوم. قسمت مورد علاقهی من! آن قسمت جذاب که آدمیان آن را دلیل بی معنایی و پوچی تلقی میکنند. قسمتی که جاذبههایش چنان مستم میکند که گویی خم خانهی حافظی در سینهام جوشان میشود. چون به سراغ این کتابهای انتزاعی میروم سعی میکنم با این جمله پیکاسو که میگوید «هر چیزی که بتوانی تصور کنی، واقعی است» دنیایی واقعی بسازم. درست مثل علوم تجربی برای این سیستم فکری نظم و قاعدهای ببخشم که هر کلمه در جایش مثل یک فورمال شیمی جا افتاده و روشن باشد. ولی هجوم زبان انتزاعی مرا دچارچنان بحران عمیقی میکند که تا چندین روز نه میلی به غذا دارم و نه حوصلهی سر و صدا. و باز خودم را با تمام فهم زبانی در انبوهی از پازل بی جواب مییابم. معمای زندگی سوالی پر رمز و راز است برای هر آدمی که اهل تعقل است. معنی زندگی…درست نمیدانم از کی این مسئله برای من تبدیل به دغدغه ذهنی شد. و بعدها مرا به بحران نهیلیسم پیوند داد. دقیقا نمیدانم چرا، ولی آنقدر در معنی (بودن) غوطهور شدم که تا خود را یافتم، مفاهیمی چون روح و جاودانگی برای من بی معنی شد. پرسشهایی عمیق که فقط در ذهن میتوانست به بقای خود ادامه بدهد. بعدها فهمیدم که رویکرد من به زبان انتزاعی فلسفه کاملا اشتباه است. درست زمانی که به عمق رفتم، فهمیدم در دنیای بی صورتی قرار گرفتهام که مرا به سکوتی عمیق فرو برده است.
ساعتها به گوشهای از سقف خیره میشوم و دیالکتیک فلسفی ذهنم را دنبال میکنم. آنقدر غرق خودم میشوم که مقولهی زمان، که بعضیها را دههها درگیر خود کرده، برای من بی مفهومترین و کم ارزشترین مسئله میشود. گویی در یک عدم در یک خلاء قرار گرفتهام که نه گذشتهای است نه حالی و نه آیندهای. در این حال و هوا هستم که باز سایهای تیره شده، رد پای خون، دوباره در مقابلم آشکار میشود. آنقدر تیره است که در تاریکی اتاق پر رنگتر به چشم میخورد. سایه در هر طرف دیوار شروع میکند به خزیدن و قطرات خون از آن میچکد. گویی خنجری چادر سیاه شب را دریده است. قلبم به شدت به تپش میافتد و سعی میکنم معنایی بین سایه و خون پیدا کنم تا کابوس هر شبم پایان یابد ولی هر سعییی میکنم کمتر موفق میشوم رد خون را پیدا کنم. خون چنان جاری میشود که گویی زخمهای دیوار زبان دارند ولی گنگاند. چشمهایم از وحشت بزرگ میشوند. این سایهی کی است؟ چرا رهایم نمیکند؟ ترسم به اوج میرسد. آنقدر به من نزدیک است که صدای نفسهایش را حس میکنم. عرق از پیشانیام جاری میشود.
+ «که هستی تو؟…»
– «من کسی هستم که سعی میکنی فراموشش کنی. همانی که زیر خاک دفن کردی ولی خونم هنوز جاری است. یعنی نمردهام».
+ «نه هرگز تو فقط یک سایه هستی. یک گمان. یک دروغ!».
– «پس این را بگو خونی که از انگشتانت میچکد از چیست!؟».
+ «من کسی را نکشتهام. من دفنش نکردهام!».
– «چطور میتوانی صدای جیغ من را که برای زندگی تقلا میکردم فراموش کنی؟ من همیشه در گوشت فریاد خواهم زد و لایه به لایهی وجودت را خواهم لرزاند».
+ «خاموش شو. نمیخواهم تو را بشنوم. رهایم کن!».
– «تو نمیتوانی فراموش کنی. چرا که هر شب به سراغ تو خواهم آمد. و آنقدر به تو نزدیک خواهم شد که دیگر من را روی دیوار نه، بلکه در وجودت پیدا کنی. دیگر من را از دور نبینی بلکه خود من شوی!».
+ «تو هرگز من نمیشوی. هرگز موفق نمیشوی. تو فقط و فقط یک سایهی خیالی هستی!».
– «ولی من دلیل سکوت و بیخوابیهایت هستم زیرا تا زمانی که حافظهات گذشته را به یاد نیاورد دست بردارت نخواهم بود. من آن کسی هستم که دفنش کردی و روی خود را بر صدای جیغ و ریزش قطرات خونش بستی. حالا من هر شب آن مُردن را به یادت خواهم آورد. زیرا تو سعی به فراموش کردنش داری!».
چشمانم سیاه تاریکی میکند. بدنم سرد سرد میشود. به سوی سایه حمله میکنم. ولی سایه دوباره در دیوار ذوب میشود و با این محو شدن جیغی بلند سر میدهم، «لعنتی. لعنتی. این فقط یک رویا بود». به زمین میافتم.
چیزی نمیگذرد که در اتاق باز میشود و لامپ اتاق روشن میشود. مادرم با دیدن صحنهی دلخراش و وحشتناک پیش رویش جیغ بلندی سر میدهد. زود به سوی پنجره میرود و آن را باز میکند تا سوراخ موش من هوایش تازه شود. بادی سرد بر عرق پیشانیام برخورد میکند. احساس میکنم به کما رفتهام. سرم گیج میرود. روی چوبهای پر خون زمین افتادهام. مادرم تیکههای شیشههای لیوانی را که در دستم شکسته است با اشک و آه از دستم بیرون میکشد. ثانیهها کند شدهاند. به سایه فکر میکنم و ناگهان بیهوش میشوم.
وقتی چشم میگشایم خود را در بخش مراقبتهای ویژهی تیمارستان با چندین دکتر و پرستار در گرد سرم میبینم.
+«بیشتر در مورد سایه، خون و افکارت بگو. شبها به چی فکر میکنی!؟».
– «همه چیز انگار حقیقی است. نه حقیقی است. من او را هر شب روی دیوار میبینم. و زمزمههای شبانهاش را میشنوم».
+«میدانی که دچار توهم شدهای. دچار بیماریای به اسم اختلال دو قطبی هستی. تمام این حالتهای تو ناشی از این مریضی است. تو دچار تروما و توهماتی شدهای که اگر درمان نشوی میتواند برای تو خطرناک تمام شود!».
– «سایه حقیقی است. سایه زبان کشیده بود. من خودم دیدم که چطور به من نزدیک شده بود. چطور یک سایه میتواند نفس بکشد؟ ولی او میکشید. من با همین چشمهایم دیدم!».
دکتر بیشتر ادامه نمیدهد و سریع مرا به پرستار میسپارد تا به یکی از اتاقهای تیمارستان ببرد و لیست داروهای مورد نیاز را به پرستار میدهد.
+«حال پسرتان وخیم است. باید برای یکی دو هفته تحت پوشش ما قرار بگیرد. بعد از مرخصی باید داروهایش به وقت و در دوزهای معین به او داده شود. همین که رفتار غیر عادیای دیدید باید بدون تردید پسرتان را دوباره بستری کنید».
پرستار بازوی من را میگیرد و به سوی اتاق جدیدم میبرد. مادرم اشکبار مرا در آغوش میکشد و دلداری میدهد.
وارد اتاقم میشوم. پنجرههایی که مثل زندان میله دارند و میلهها آنقدر به هم نزدیک هستند که انگار هوا به سختی وارد اتاق میشود. در گوشهای از اتاق دستشویی و حمامی بدون در و پنجره قرار گرفته است. درِ همهی اتاقها از بیرون و داخل قفل میشوند. بوی مریضی و آمپول تمام فضای اتاق را پر کرده است. روی تخت مینشینم و به آنچه مرا بدین اتاق رسانده فکر میکنم.
یک هفته مثل برق و باد میگذرد. و باور من به داروهایی که به من داده میشود کمتر میشود، زیرا به یقین میدانستم دچار اختلال روانی نشدهام و میخواستم آن راز پنهان را کشف کنم. ولی قرصها این تلاشم را بیهوده میکردند. بعد از مرخص شدن برمیگردم به اتاقم. در را باز میکنم. هنوز تصاویر آن شب برایم تازه است. تمام دیالوگ خود با سایه را چون فیلمی سینمایی جلوی چشم خود میبینم. از اتاقم بیزارم. از کتابها میترسم. از جنگهایی که در کتابها در جریان بوده و هست. از پوچیای که ناشی از بخش دیگر قفسهی کتابم حاصل کردم. همه کتابها چون موریانه مغزم را میخورند و من چون حیوانی بی جان به این تمام شدن و متلاشی شدن اجزای بدنم خیره میشوم. آیا امشب باز سراغ من خواهد آمد؟ مثل کودکی که از مادرش جدا شده، ترس سرا پای وجودم را فرا میگیرد. آیا قرصهایم را بخورم؟ چرا بدنم سرد شده و دائم میلرزد!؟
بعد از مدتها تنهایم. در ظاهر همه چی رو به خوب شدن است ولی باز حس آن شبم را دارم. کلافه میشوم. هر آن منتظر نفسهایش هستم. انگار شانه به شانه با من ایستاده است. احساس نا امیدی و خستگی مفرط و بی خوابی دوباره مرا به تصمیمم مصمم میکند. امشب باید همه چی را تمام کنم. نه این کابوس حل شدنی نیست. این کابوس مرا رها نمیکند. باید برای همیشه خودم را خلاص کنم. به سوی آشپزخانه میدوم. بُرانترین چاقو را برمیدارم. منتظر آمدن سایه هستم. ولی ترس و هیجان قلبم مرا بی امان میکند. تپش قلبم بلند و بلندتر میشود و سپس جریانی گرم روی پوست دستم احساس میکنم و بر زمین میافتم. ناگهان صدایی از اتاق تلویزیون شبیه به صدای سایه به گوشم میرسد. خزیده خزیده خودم را به سوی صدا میکشانم. صدای سایه را میشنوم. به اتاق تلویزیون میرسم. انگار بلندگویی در گوشم فریاد میزند. چشم به تلویزیون میاندازم. و سایه را میبینم که از گلوگاه کودکی خون آلود و در حال مرگ که برای زندگی تقلا میکند فریاد میزند. صدای نبضم بالا میرود و اشک از چشمانم جاری میشود. ما او را دفن کردیم. اما خون او هنوز جاری است. لعنت به تمدن. لعنت به جنگ. امشب من به جای تو میمیرم. سکوت…رهایی…





