دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • کاسهٔ شکسته

    کاسهٔ شکسته

    درون خانه ها دل ها به زنجیر است –سخن جز خودستایی نیست بر لب ها-سرشک و آه با فریاد جای خنده بنشسته –ستاده از غضب مو بر تن خورد و بزرگ ما. محبت خفته، رنجش ها بجای عشق بیدار است-همه در کاسه بشکسته ی بگذشته می نوشیم-به روی چهره ها دود غم پارینه می رقصد-نمایان…

  • دوساعت پیش از مرگ مادرکلان

    دوساعت پیش از مرگ مادرکلان

    داستان کوتاه در سبک ریالیسم جادویی آسمان بعد از زمین آغاز شد اما من پس از تماشای خال بر رویت. اولین‌بار که دیدم،  باخود گفتم: بارک‌الله. بعد که نگاهی انداختم به چشمانت، به زیر لب اضافه کردم: سبحان‌الله! چشمانت را از کجا کشف کرده‌اند به این زیبایی؟ مادر کلان می‌گفت، وقتی زمین پیدا شد، سیاه…

  • هند

    هند

    تلخ و ناشاد نه به تلخی  و بدشواریِ روز های نخستین چرا که هند ما از من «سوس مورَکی»*ساخته   که اگر خورشید  باز نشسته شود و فروریزد  و یا هزاران در هزار همه ی ابزار های  کشتار هسته ای بِه و یا بد تر از آن ناتوان تر از آنند که خُرد مان کنند…

  • خلوص

    خلوص

    های ای دوستان، درود، درود، از شما غم بدور می بایدلحظه هاتان اسیر خوشبختی، خانه تان غرق نور می باید آمدم تا بپرسم احوالی، بتکانم ز گرد ره بالیبنشینم به پای حرف شما، حرف از شعر و شور می باید دو تا فنجان چای و شومینه، زندگی راه و رسم‌آن اینه*دمی با دوستان بسر بردن،…

  • بُزها

    بُزها

    صبور لحظه‌ای گمان کرد که سرانجام خواب بر او چیره شده است. راست هم می‌نمود؛ پلک‌هایش سنگین شده بودند و یک‌بار بی‌اختیار روی چشم‌هایش افتاده بودند. اما خیلی زود چشم گشود و به خودش نهیب زد که بیدار بماند. پاسی از شب گذشته بود. روستا در تاریکی فرورفته بود و تنها ستاره‌ها در دوردست آسمان…

  • مهمانی شب

    مهمانی شب

    باز این دخترِ همسایه و گپ گپ لبِ بامصحبت از مرگِ سحر، کشتنِ او دم دم شام باز یک تازه ترک نقشه به مهمانی شبخاک بر چشمِ سحر سلسله ی حرف و سلام مهربان! سال به سال تازه کنی عشقِ قدیممعشوق اکس شما،اول ماه، ماه ی تمام پوزش اما زکدام ماه سخن گفته بودیمانده در…

  • عشق، جنگ و جنون

    عشق، جنگ و جنون

    اولین و آخرین ضربه‌ام را زده بودم. فرید از هوش رفته بود. زیر لب پاینش چاك برداشته و خون لزجی ‏از آن به بیرون جریان داشت. ‏‏ ‏در پشت كوچه‌ی ما حویلی‌ متروكی بود كه حتا بزرگان محل می‌‌ترسیدند آنجا بروند. می‌‌گفتند آن ‏حویلی متروک در اصل خانه‌ء رقاصه‌یی بوده است. یك شب مرد ناشناسی…

  • سوره‌ی چشمان

    سوره‌ی چشمان

    ‌‎شب باشد و در خانه‌ی آغوش تو باشم‌‎مهمان تن و دست و لب نوش تو باشم ‌‎شب باشد و جان و تن‌م از عشق تو بی‌تاب‌‎بی‌خوابی و مستی و غزل‌خوانی و مهتاب ‌‎مویم به کف دست تو ابریشم نابی‌‎لب‌هات شراب من و آن هم چه شرابی ‌‎جاری بکنم در نفس‌ات پیکر خود را‌‎وقتی که به…

  • داستانی که خوانده نشد

    داستانی که خوانده نشد

    مدیحه در یک قریه‌ی دورافتاده همراه پدر و مادرش زندگی می‌کرد. دختری آرام و خیال‌پرداز بود. وقتی دیگران مصروف بازی و گذراندن وقت بودند، مدیحه کنار چشمه‌ی زلال، زیر سایه‌ی درختان سبز می‌نشست، کتابچه‌اش را باز می‌کرد و با قلمش دنیاهای تازه‌ای می‌آفرید؛ دنیاهایی که فقط خودش آن‌ها را می‌دید. تمام دنیای مدیحه در چند…

  • انتها

    انتها

    به شهر می‌رسم و گیج می‌رود سر شهرو رنگ ظهر نفس‌گیر کوچه را در خود به فکر برده، درِ خانه‌ام کدامش بود؟که محو می‌شود اندام خانه‌ها در خود کمی کنار اکاسی خشک می ایستم«چقدر بوی نداری درخت کودک یام!» به‌خانه می‌بردم راه، راه پیری که-نداشت قدرت ترسیم ردِ پا در خود همیشه پشتِ درِ خانه‌ام…