انتها

لیمه آفشید

·

·

به شهر می‌رسم و گیج می‌رود سر شهر
و رنگ ظهر نفس‌گیر کوچه را در خود

به فکر برده، درِ خانه‌ام کدامش بود؟
که محو می‌شود اندام خانه‌ها در خود

کمی کنار اکاسی خشک می ایستم
«چقدر بوی نداری درخت کودک یام!»

به‌خانه می‌بردم راه، راه پیری که-
نداشت قدرت ترسیم ردِ پا در خود

همیشه پشتِ درِ خانه‌ام درختی نیست
همیشه پایه‌ی برق از پرنده‌ها شاکی

و داغ می‌شود و دست گیره می‌پیچد
میان گرمیِ دستم «جریق» تا در خود

اتاق چشم به چشمم قرار می‌گیرد
اتاق بوی نفس های کهنه‌ای دارد

همان سه دوشک لم داده روی قالی سرخ
همان دو پارچه‌ی سنجدی که مادر خود-

-به گوش پنجره ی کوچک اتاق آویخت
و آسمان وسط هر دو پرده جاری شد

همیشه رفته و در رفتم از جهان این جا
همیشه گم شده‌ام من در انتها، در خود


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد