دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • بازگشت

    بازگشت

    فقط دوسال و چند روز می شد که ببو ـ مادر واسع ـ شوهرش را از دست داده بود. هیچ گمان نمی رفت که او آن همه زود تلف شود و چشم از جهان بپوشد. ظاهرأ سالم و صحتمند بود و مردنی به نظر نمی آمد به احتمال قوی اگر آن حادثهء بد اتفاق نمی…

  • تهی باشد

    تهی باشد

    دل دیوانه‌ای دارم که می‌خواهم تهی باشدهم از کین و هم از مهر بنی‌آدم تهی باشد جهان‌ یک کوچه‌ی اسرارآمیز پر از مرگ استنمانده خانه‌ای در آن که از ماتم تهی باشد به دست سرنوشتی داده‌ای دست رفیقت‌ راکه زخمی خورده باشم دستش از مرهم تهی باشد برآور آرزوی سا‌ل‌ها در سینه‌ی ما راخدایا پیش…

  • بقچه‌ی غم

    بقچه‌ی غم

    اگرچه تیره گی شب هنوز برجا بودطلوع دیگری در انتظار فردا بود هزار ثانیه از امتداد تنهاییبرید و دلهره در تک تکش هویدا بود زمان به چرخش وارونه تا به یک که رسیدشروع دیگری از صفر در تقلا بود صدف به زندگی امن، کی رسید در آبچو بقچه ی غمش اویز گردن ما بود همیشه…

  • تجلی‌نور

    تجلی‌نور

    شب آهسته‌آهسته بارِ خاطرات را از شانه‌هایم می‌تکاند چون پرندگانی خسته که غبار روز را زیر بال‌هایشان پنهان کرده‌اند من در ابهامِ منجمدِ سکوت کنار پنجره ایستاده‌ام جایی که فانوس‌بانانِ ستاره در مرزِ تاریکی و نور جاده‌های رؤیایی‌ام را روشن می‌کنند و من غزل‌های خاموششان را از چشم‌هایشان فرا می‌گیرم بارانِ سکوت را آرام‌آرام بر…

  • تو آفتاب منی، آفتاب کوچک من

    تو آفتاب منی، آفتاب کوچک من

    تو آفتاب منی، آفتاب کوچک منبمان و زند گی ات را بتاب کوچک من ادامه راه ظریفی ست بینِ خنده و اشک‌دوام شادی و عشق و عذاب کوچک من‌ به ماهیان دل باتلاق فکر بکنبه ماه تر شده در منجلاب کوچک منبجنگ و پیش برو، تندتر، ادامه بدهبه جنگ با جهتِ تند آب کوچک من…

  • خموشی

    خموشی

    اید خودت به دنیا بیاوریو بپیچانی شان یکی یکیدر کلماتی که شور انقلابی در سر دارندبعد با خاموشی عادت کنیبا خاموشی که نمیتوان عادت کردخاموشی پلاتین کجی است در استخوانهای رانتو تنهایی که در آیینه اش پلاتین برق میزندامروز سرم را بر نمیدارمبا دوپا بلند میشومحکم تازه ی قانون این استکه با سرم راه برومو…

  • مادر،تو آزادی‌را زیستی؟

    مادر،تو آزادی‌را زیستی؟

    چه قدر زیباست زن باشی و موجود باشی، نه فقط زنده، که دیده، که به حساب آمده. زنی توانمند، شایسته و مهربان؛ با قلبی به وسعت آسمان، نیلگونَ، نیلگون! به پاکی شبنمِ نشسته بر گلبرگ‌ها، رنگارنگ چون رنگین کمان در روزی آفتابی بارانی. گاه آرام چون شبِ سرد زمستان، گاه مانند شب گرم تابستان؛ رفیق…

  • خنده‌‌ی کابل

    خنده‌‌ی کابل

    من به یک خنده‌ی کابل به خدا محتاجمبه زبان و به دهان و به صدا محتاجم مثل یک شهر غریبی شده خاکستر و دودو غباری به تنش بوده هوا محتاجم کابلم قهقهه‌ی آن همه بازار چه شدکِی فرو بست دهانت به نوا محتاجم کابلم کودک و بازیچه شده، ترک شدهتب نموده به کنارم به شفا…

  • غنچه‌های ناشکفته

    غنچه‌های ناشکفته

    دیگر گفته بودم قهوه نمی‌نوشم. اما وقتی به صندوق حساب رسیدم، بی‌اختیار قهوه سفارش دادم. قهوه تنها چیزی است که وقت‌های تنهایی همدمم می‌شود و دست نوشتنم را می‌گیرد. دکتر گفته بود برایم خوب نیست. پیش از او خودم هم این را می‌دانستم. شوهرم می‌گفت: «این رفتارت نشان می دهد که بخش‌های پنهان وجودت مانع…

  • مچاله

    مچاله

    بیدار در روزمرگی ای کابوس زده تلخ، مچاله، بیمار فاتحه ی شعر و شعور  و شهود خوانده سرگردان در هزار خانه ی بیگانه  که به شیب هفت سده  ته نشین شده سرگردانی ای که در هر چرخش بمرگ با تمام جان خوش آمد گفته فال حافظ دخیل بستن  بر کلام قادر متعال بیدل و نمازی…