خنده‌‌ی کابل

بهاره یعقوبی

·

·

من به یک خنده‌ی کابل به خدا محتاجم
به زبان و به دهان و به صدا محتاجم

مثل یک شهر غریبی شده خاکستر و دود
و غباری به تنش بوده هوا محتاجم

کابلم قهقهه‌ی آن همه بازار چه شد
کِی فرو بست دهانت به نوا محتاجم

کابلم کودک و بازیچه شده، ترک شده
تب نموده به کنارم به شفا محتاجم

کابل از ریزشِ موهای تو من ترسیدم
مثل رقصیدنِ یک موج رها محتاجم

تو شهیدی و منم قطره‌ی از خونِ توام
تو منی، در تنمی من به بقا محتاجم


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد