بقچه‌ی غم

شهرزاد_فکرت – نگین_بدخش

·

·

اگرچه تیره گی شب هنوز برجا بود
طلوع دیگری در انتظار فردا بود

هزار ثانیه از امتداد تنهایی
برید و دلهره در تک تکش هویدا بود

زمان به چرخش وارونه تا به یک که رسید
شروع دیگری از صفر در تقلا بود

صدف به زندگی امن، کی رسید در آب
چو بقچه ی غمش اویز گردن ما بود

همیشه در طلب راحت وجود شدن
چه آرزوست؟ که بسته به بال عنقا بود.

زبان به نفی محبت نچرخد هیچ، که عشق
به هر دمی ته ی دل، بازدم را معنا بود

دگر گلایه ازین سر سرای نحس چه سود
که زیستن! گره کور این معما بود.

شهرزاد_فکرت – نگین_بدخش


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد