دسته: Kurzgeschichten

Beschreibung der Poesie – kann bei manchen Themes angezeigt werden. Länge 150-160 Zeichen. Wird in Google angezeigt, wenn man das richtig eingestellt hat. Später dann alles auch Titelform

  • رویا و امید

    رویا و امید

    ۱ گاهی فکر می‌کنم که همه فراموشم کرده‌اند. یعنی، واقعاً ممکن است؟ ممکن است حتا مادرم مرا فراموش کرده باشد؟ شب‌ها در تاریکیِ اتاق از خواب بلند می‌شوم و روی تخت‌خوابم می‌نشینم و با خود می‌اندیشم که چرا یک‌باره اینطور شد؟ براستی مرا دیگر به خاطر ندارند؟ هیچ کس؟ حتا مادرم؟ گوشی‌ام را بر می‌دارم…

  • ندانسته

    ندانسته

    دوستم داری و نمیدانی تا که من در کنار تو استمچونکه من هم خودم ندانستم که ندانسته بر تو دل بستم از سرم دست برنمیدارد آرزوی شیرین داشتنتمن که از پا نشسته‌ی آنم که سرم از چه رفته از دستم هستی ام در ره‌ی تو گل ریزد تا بیایی درون زندگی امباورم نیست باورم بشود…

  • مرگ هوس‌ها

    مرگ هوس‌ها

    آن‌روز‌ها که جلوهٔ زاهد فریب اواز گوشه و کناردر موقع غروبدر شام‌گاه تارآرام بخش خاطر پر بی‌قرار بود اندیشهٔ جدایی و نادیدن رخشدر انتهای فکرخاموش و بی‌صدادر خواب نیمه‌شبسر می‌کشد و خواب من از دیده می‌گرفت لیکن ز لطف خندهٔ نازآفرین اویک‌باره بی‌خیالآن غصه‌های تلختشویش‌های شباندیشه‌های واهی و بی‌پایه‌ می‌نمود اما دریغ آنچه به تحت‌…

  • غزل‌ ناب

    غزل‌ ناب

    این قطره را به دامن مرداب برده بودعشقت اگر نبود، مرا آب برده بود روزی که چشم‌های تُرا دید آینهآن روز پی به این غزل ناب برده بود یادش به خیر باد که یک شعر تا کجاما را به ماجرای تب و تاب برده بود بی‌تابی لبان تو تا آخرِ جنوناز خواهش لبان من آداب…

  • بی‌پروا

    بی‌پروا

    دوست دارم در کنارت مست و بی پروا بمیرمیا چو اشک عاشقی در نیمه ی شب ها بمیرم یا چو لبخند گدا در نیمه ی ره جان سپارمهمره ی خود باشم و دور ازغم دنیا بمیرم تا به کی از چشمه ی آب زلال ات دور باشمچون حباب بی وطن در خدمت دریا بمیرم؟ من…

  • پروانه

    پروانه

    به شب، اما شبی که خالی از افسانه می‌ماندبه یک پروانه‌ی آرام روی شانه می‌ماند زنی را می‌شناسم، مثل زن‌های دگرِ خستهقیامت هم شود، از خانه بیرون پا نمی‌ماند زنی را می‌شناسم، زود غمگین می‌شود، چون من-که عمرِ خنده‌ام به عمرِ یک پروانه می‌ماند وطن آزاد خواهد شد، من این را خوب می‌دانمولی از آن…

  • چاهِ آخر

    چاهِ آخر

    ۱ دخترانِ محله، با روسری‌های رنگارنگ، از روی بام‌های گِلین، سروصدای خلیفه و انجنیر را تماشا می‌کردند. صدای ماده‌گاوی، در میانِ حرف‌های این دو، در تمامِ دهکده‌ی کوچک می‌پیچید. بچه‌ها، با شیطنتِ آمیخته با ترس، از پسِ دیوارها سَرَک می‌کشیدند. وقتی چاهِ هفتم و هشتم به آبِ شور رسید و خلیفه شروع کرد به کندنِ…

  • دنبال دست‌هایت

    دنبال دست‌هایت

    در تنمسراغم می آییبا چشم‌هایی که تنهایی ات راجار می‌زند به من فکر می‌کنی‌و سرزمینت زنی ست که گیسوانش را گم می‌کند دربادتودنبال دست هایتمی‌گردی در توفان دنبالم می‌کنی!‌من برایت سرزمین می‌آورم دردست هایم پر از آزادی‌کبوتری کهدر من پر می‌زند فراخی تنم راکشف خواهد کرد

  • مرثیه‌ی بردرگذشت اشوک داس فقید

    مرثیه‌ی بردرگذشت اشوک داس فقید

    ای رفته در سفر به خدا می سپارم اتای جان و ای جگر به خدا می سپارم ات درد ات عمیق بود مداوا نکرد اثربیمار و محتضر به خدا می سپارم ات محتاج آ ن خلوص و صفا و محبت اترفتی تو بی خبر به خدا می سپارم ات هر واژه واژه از دهنت در…

  • زندگی در خم و پیچ ناباوری‌ها

    زندگی در خم و پیچ ناباوری‌ها

    صدای چک‌چک ناودان از تاریکی شب تا روشنایی صبح ادامه داشت. هر قطره‌ای که از لبه‌ی ناودان می‌چکید، سکوت سنگین ده را می‌شکست؛ دهی که تمام شب زیر بارش بی‌وقفه‌ی برف خاموش مانده بود. صبح که از راه رسید، خورشید با نور کم‌رنگ زمستانی‌اش از پشت کوه‌ها سر کشید. برف‌ها روی بام خانه‌های گِلی می‌درخشیدند…