صدای چکچک ناودان از تاریکی شب تا روشنایی صبح ادامه داشت.
هر قطرهای که از لبهی ناودان میچکید، سکوت سنگین ده را میشکست؛ دهی که تمام شب زیر بارش بیوقفهی برف خاموش مانده بود.
صبح که از راه رسید، خورشید با نور کمرنگ زمستانیاش از پشت کوهها سر کشید. برفها روی بام خانههای گِلی میدرخشیدند و دود آرامی از دودکشها بالا میرفت. آسمان، بعد از یک شب پر از ابر، چنان صاف و آبی شده بود که انگار کسی تمام غبارهایش را شسته باشد.
مردان ده با لباسهای ضخیم زمستانی روی بامها ایستاده بودند. صدای کشیده شدن پارو روی برف، با صدای افتادن برفها در کوچهها مخلوط شده بود.
اما در حویلی کوچک میرزا محمد، صبح مثل همیشه آرام نبود.
کنار چاه، دختری با لباس سرخ زمستانی ایستاده بود. دستانش طناب چاه را گرفته بود و آرام آن را پایین میفرستاد.
معصومه بخار نفسش در هوای سرد گم میشد. موهایش از زیر روسری بیرون آمده بود و چند تار آن روی صورت رنگپریدهاش افتاده بود.
او به سطل آبی که از چاه بالا میآمد نگاه میکرد؛ شاید تنها چیزی که در آن لحظه آرامش میداد، همین صدای آب بود.
معصومه دختری بود که زودتر از سنش بزرگ شده بود.
نه به خاطر سالها زندگی، بلکه به خاطر سالها تحمل.
پدرش، میرزا محمد، مردی بود که سایهی سنگینش همیشه روی خانه افتاده بود. مردی جدی، با چشمانی سخت و صدایی که حتی دیوارهای خانه را میترساند.
در آن خانه، کسی با او بحث نمیکرد.
کسی خواستهاش را زیر سؤال نمیبرد.
وقتی وارد حویلی میشد، سکوت همهجا را میگرفت؛ مادر آرامتر کار میکرد و معصومه بیشتر سرش را پایین میانداخت.
اگر غذا کمی دیر آماده میشد، اگر کاری فراموش میشد، یا اگر چیزی مطابق میلش نبود، خشمش مانند طوفان در خانه میپیچید.
معصومه از کودکی یاد گرفته بود جواب ندهد.
یاد گرفته بود اشکهایش را وقتی کسی نمیبیند پاک کند.
یاد گرفته بود بعضی دردها را باید در دل دفن کرد.
تنها رازدار او درختان قدیمی کنار خانه بودند.
هرگاه دلش از سنگینی زندگی میگرفت، آرام از خانه دور میشد و زیر سایهی آنها مینشست. دستش را روی تنهی درخت میگذاشت و ساعتها خاموش میماند.
برای او، درختان از آدمها مهربانتر بودند؛ چون هیچگاه او را سرزنش نمیکردند
آن روز نزدیک چاشت، صدای مهمانها از داخل خانه بلند شده بود.
مادر معصومه در آشپزخانه میان دیگها و ظرفها گرفتار بود. صدای جوشیدن غذا، رفتوآمد زنان و حرفهای آرام مهمانها فضای خانه را پر کرده بود.
ناگهان مادر متوجه شد چیزی کم است.
با عجله اطراف را نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ ای کاش کسی بود که سودا بیاورد…
بعد چشمش به معصومه افتاد.
ـ معصومه جان، دخترم، برو از دکان سر کوچه چند چیز بیاور.
معصومه لحظهای مکث کرد.
بیرون رفتن برای او کار بزرگی نبود، اما در آن خانهای که بیشتر عمرش را در سکوت گذرانده بود، هر قدم بیرون از خانه احساس ناشناختهای داشت.
روسریاش را محکم بست و از دروازه بیرون شد.
سرمای زمستان صورتش را نوازش نمیکرد؛ آن را میبرید.
کوچهها پر از برف بود. برفهایی که از بامها ریخته بودند، زیر پای مردم یخ بسته و مثل شیشه لغزنده شده بودند.
معصومه آهسته قدم برمیداشت.
صدای شکستن یخ زیر کفشهایش، تنها صدایی بود که همراهش میآمد.
وقتی به دکان رسید، چشمش به موتری افتاد که کنار مغازه ایستاده بود…
و مردی با کلاه پشمی که داخل آن نشسته بود.
مرد غریبه بود.
اما نگاهش برای چند لحظه روی معصومه ماند.
معصومه احساس کرد کسی او را نگاه میکند. سرش را پایین انداخت، سودا را گرفت و بیدرنگ راه برگشت را پیش گرفت.
اما نمیدانست چند قدم آنطرفتر، حادثهای در انتظار اوست
معصومه هنوز چند قدم از دکان دور نشده بود که صدای روشن شدن موتر را پشت سرش شنید.
صدای موتور در کوچهی خاموش زمستان، بیشتر از حد معمول به گوش میرسید.
دلش فرو ریخت.
بیاختیار برگشت و دید همان موتر آرامآرام پشت سرش حرکت میکند.
دستهایش سردتر شد.
نمیدانست چرا ترسیده است؛ شاید به خاطر خلوت بودن کوچه، شاید به خاطر غریبه بودن آن مرد، یا شاید به خاطر سالهایی که یاد گرفته بود از هر چیز ناشناختهای بترسد.
قدمهایش را تندتر کرد.
اما راه یخزده اجازه نمیداد. هر قدمی که برمیداشت، میترسید روی یخها سر بخورد و زمین بخورد.
صدای مرد از داخل موتر بلند شد:
ـ دختر جان!
معصومه ایستاد.
اما برنگشت.
مرد با صدایی آرامتر گفت:
ـ نترس. فقط یک چیز میخواهم بپرسم.
چند لحظه سکوت میان آنها افتاد.
ـ نامت چیست؟ من دنبال خانهی محمود نجار میگردم. اگر میدانی، راه را نشانم بده.
معصومه لبهایش را باز کرد، اما صدایی بیرون نیامد.
در ذهنش هزار فکر میگذشت.
چرا این مرد دنبال او آمده؟
چرا از او سؤال میکند؟
چرا در این کوچهی خلوت فقط خودش باید جواب بدهد؟
ترس، زبانش را بسته بود.
فقط سرش را پایین انداخت و با عجله به طرف خانه رفت.
وقتی وارد حویلی شد، دروازه را بست و چند لحظه پشت آن ایستاد.
نفسش سنگین شده بود.
صدای قلبش را میشنید.
مادرش که متوجه حال پریشان او شد، پرسید:
ـ دخترم، چیزی شده؟
معصومه فقط گفت:
ـ نه مادر… چیزی نیست.
اما خودش میدانست چیزی تغییر کرده است.
نمیدانست چرا تصویر آن مرد غریبه در ذهنش مانده است.
نمیدانست چرا یک دیدار کوتاه در یک کوچهی برفی، آرامش روزهایش را به هم ریخته است
چند روز گذشت.
معصومه دوباره به همان جای همیشگیاش پناه برده بود؛ زیر درختان قدیمی کنار خانه.
باد سرد زمستان شاخههای خشک را تکان میداد. برگهای باقیمانده با صدای آرامی روی زمین میافتادند و چکاوکها از دور آواز میخواندند.
او زانوهایش را بغل کرده بود و به زمین خیره مانده بود.
گاهی احساس میکرد درختان بیشتر از آدمها او را میفهمند.
با صدای آهسته گفت:
ـ کاش کسی بود که فقط یک بار حرفهایم را میشنید…
باد میان شاخهها پیچید.
انگار درختان جوابش را میدادند.
همان لحظه صدای موتری سکوت ده را شکست.
معصومه سر بلند کرد.
قلبش بیاختیار لرزید.
صدای موتر برایش آشنا بود.
با عجله برخاست و به طرف خانه رفت.
از پشت پنجره، پرده را کمی کنار زد.
چشمانش باز ماند.
همان مرد کلاه پشمی وارد حویلی شده بود.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
نمیدانست چرا آمده است.
نمیدانست چه میخواهد.
اما چیزی در دلش میگفت این آمدن، یک آمدن معمولی نیست.
پدرش از خانه بیرون شد.
مرد را دید و با تعجب پرسید:
ـ شما؟
مرد با احترام سلام کرد و گفت:
ـ آمدهام با شما صحبت کنم.
میرزا محمد او را داخل خانه دعوت کرد.
معصومه پشت پرده ایستاده بود و همه چیز را میدید.
مرد نشست.
یک گیلاس چای برایش آوردند.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد مرد آرام گفت:
ـ من برای خواستگاری دخترتان آمدهام.
خانه در سکوت فرو رفت.
حتی صدای باد بیرون هم انگار خاموش شد.
میرزا محمد چند لحظه به او خیره ماند؛ گویی سخنی را شنیده که باورش نمیکند.
بعد چهرهاش تغییر کرد.
خشم در نگاهش نشست.
با صدای بلند گفت:
ـ چه گفتی؟
مرد دوباره با آرامش تکرار کرد:
ـ آمدهام دخترتان را خواستگاری کنم.
میرزا محمد از جا برخاست.
صدایش تمام خانه را لرزاند:
ـ تو آمدهای خانوادهی مرا مسخره کنی؟ فکر کردی دختر من بازیچه است؟
مرد خواست چیزی بگوید، اما میرزا محمد اجازه نداد.
با عصبانیت به طرف در اشاره کرد.
ـ از خانهی من بیرون شو!
مرد آرام از جا برخاست.
اما قبل از رفتن گفت:
ـ من قصد بدی ندارم. شما هرچه میخواهید فکر کنید، اما من تا زمانی که جواب نگرفتهام، از این دروازه دست نمیکشم.
میرزا محمد با خشم نگاهش کرد.
اما مرد رفت.
و از آن روز، قصهای آغاز شد که آرامش آن خانه را برای همیشه تغییر داد
از آن روز به بعد، هر صبح که آفتاب از پشت کوهها بالا میآمد، مرد کلاهپوش دوباره پشت دروازهی خانهی میرزا محمد پیدا میشد.
نه فریاد میزد، نه بحث میکرد، نه کسی را مجبور میساخت.
فقط میایستاد.
ساعتها در سرمای صبح، زیر برف و باران.
گاهی رهگذران ده با تعجب نگاهش میکردند و زیر لب میگفتند:
ـ این مرد چه چیزی در این خانه دیده که اینگونه ایستاده است؟
اما مرد چیزی نمیگفت.
او فقط منتظر جواب بود.
در آن سوی دیوار، معصومه هر روز او را از پشت پنجره میدید.
نمیدانست چرا دیدن آن مرد که زمانی باعث ترسش شده بود، حالا برایش حس دیگری دارد.
شاید برای اولین بار کسی پیدا شده بود که برای رسیدن به او ایستادگی میکرد.
کسی که برخلاف پدرش، صدایش را بلند نمیکرد.
کسی که به جای دستور دادن، منتظر انتخاب او بود.
اما در دل معصومه جنگی بزرگ آغاز شده بود.
یک طرف، ترس از پدر.
طرف دیگر، امیدی کوچک برای داشتن زندگیای که خودش انتخاب کرده باشد
میرزا محمد هر روز که مرد را پشت دروازه میدید، خشمگینتر میشد.
یک روز هنگام شام، وقتی سکوت سنگینی خانه را گرفته بود، ناگهان گفت:
ـ تا وقتی من زنده هستم، هیچکس بدون رضایت من تصمیم نمیگیرد.
مادر معصومه آرام گفت:
ـ شاید بد نباشد کمی او را بشناسیم. ما هنوز نمیدانیم این مرد کیست.
میرزا محمد قاشقش را روی سفره گذاشت.
چشمانش از خشم پر شد.
ـ مگر من دخترم را از سر راه پیدا کردهام که هر کسی آمد، قبول کنم؟
این جمله در دل معصومه نشست.
او چیزی نگفت.
اما آن شب تا صبح خوابش نبرد.
برای اولین بار احساس کرد شاید در این خانه، هیچکس از او نپرسیده است که خودش چه میخواهد.
روزها گذشت.
مرد هنوز میآمد.
اما میرزا محمد هنوز همان جواب را داشت: نه.
معصومه بیشتر از قبل خاموش شد.
دیگر کمتر با مادرش حرف میزد.
کمتر به جمع خانواده مینشست.
و بیشتر وقتش را زیر همان درختان میگذراند.
درختانی که حالا شاهد جنگ درونی او بودند.
یک روز مادرش او را همانجا پیدا کرد.
معصومه سرش را به تنهی درخت تکیه داده بود.
مادر آهسته پرسید:
ـ دخترم، چرا خودت را اینقدر عذاب میدهی؟
معصومه مدتها سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام گفت:
ـ مادر… من با این مرد میخواهم.
مادرش خشکش زد.
انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت.
ـ چه میگویی دخترم؟ پدرت هرگز قبول نمیکند.
معصومه به زمین نگاه کرد.
ـ مادر، من تمام عمرم کاری کردم که دیگران خواستند. یک بار هم میخواهم چیزی را که قلبم میخواهد انتخاب کنم.
مادرش اشکهایش را پنهان کرد.
او دخترش را میفهمید، اما از خشم شوهرش میترسید.
بعد از آن روز، حال معصومه تغییر کرد.
دیگر فقط یک دختر خاموش نبود.
درونش چیزی شکسته بود و چیزی دیگر بیدار شده بود.
هرچه مادرش نصیحت میکرد، او بیشتر در تصمیمش پافشاری میکرد.
شبها خواب از چشمانش فرار کرده بود.
وقتی همه در خواب بودند، آرام از اتاق بیرون میرفت و به زیر درختان میرفت.
در تاریکی شب، به ماه نگاه میکرد و با او حرف میزد.
میگفت:
ـ آیا آدم حق ندارد یک بار برای خودش زندگی کند؟
باد میان شاخهها میپیچید.
ماه خاموش نگاهش میکرد.
و هیچکس جوابش را نمیداد.
یک شب، سرما شدیدتر از همیشه بود.
باد چنان میوزید که شاخههای درختان را به لرزه درمیآورد.
اما معصومه باز هم از خانه بیرون رفت.
آن شب دیگر فقط برای دیدن ماه نرفته بود.
او از تمام دیوارهایی فرار میکرد که سالها او را محاصره کرده بودند.
صبح که خانواده متوجه شدند معصومه در اتاقش نیست، همه جا را گشتند.
سرانجام او را زیر همان درختان پیدا کردند.
بدنش از شدت سرما بیحال شده بود.
دستانش یخ کرده بود و چهرهاش رنگ باخته بود.
مادرش با گریه او را در آغوش گرفت.
اما معصومه فقط یک جمله گفت:
ـ مادر… من دیگر نمیتوانم…از آن روز بیماری به جانش افتاد.
تب بدنش بالا میرفت و دردهای پنهانش بیشتر میشد.
صدای چکچک ناودان که همیشه برایش آشنا بود، حالا در گوشش مثل صدای اضطراب میپیچید.
گاهی احساس میکرد بدنش سنگین شده است.
گاهی فکر میکرد تمام دنیا دور سرش میچرخد.
میرزا محمد وقتی وضعیت دخترش را دید، برای اولین بار ترسید.
مردی که همیشه محکم ایستاده بود، حالا مقابل رنج دخترش درمانده شده بود.
او فهمید بعضی دیوارها آنقدر بلند میشوند که آدمها پشت آنها یکدیگر را گم میکنند.
سرانجام با وجود تمام مخالفتهایش، سکوت کرد.
و به این ازدواج رضایت داد.
اما خودش در مراسم عروسی حضور نداشت.
معصومه از خانهای رفت که سالها در آن زندگی کرده بود، اما هیچگاه احساس نکرده بود به آن تعلق دارد.
او راهی سرزمینی دور شد؛ جایی هزاران کیلومتر دورتر از روستای خودش…
جایی میان کوهها و درختان ناجو.
جایی که شاید فکر میکرد بتواند زندگی تازهای آغاز کند.
اما نمیدانست بعضی زخمها با تغییر مکان درمان نمیشوند
وقتی برای نخستین بار چشمش به آن سرزمین افتاد، ساعتها خاموش به اطراف نگاه کرد. کوههایی که در دوردستها ایستاده بودند، هوای پاک و خنک، و درختان بلند ناجو که مانند نگهبانان خاموش در دو طرف راه ایستاده بودند.
همه چیز با خانهی پدریاش فرق داشت.
اینجا کسی او را نمیشناخت.
کسی از گذشتهاش خبر نداشت.
کسی نمیدانست پشت سکوتهایش چه رنجهایی پنهان است.
شاید همین ناآشنایی برایش آرامش داشت.
زندگی با شوهرش آنگونه که میترسید سخت نبود. مردی که برای به دست آوردن او سالها ایستاده بود، در خانه نیز با او با مهربانی رفتار میکرد.
معصومه کمکم لبخند زدن را یاد گرفت.
کمکم با محیط تازه خو گرفت.
اما بعضی زخمها مانند زخمی روی قلب، دیده نمیشوند؛ فقط گاهی درد میگیرند.
سالها گذشت.
خانهی کوچک آنها با صدای کودکی روشن شد.
پسری به دنیا آمد و نامش را منصور گذاشتند.
وقتی معصومه برای نخستین بار فرزندش را در آغوش گرفت، مدتها به صورت کوچک او نگاه کرد.
احساس کرد شاید خداوند بعد از سالها سکوت، چیزی برای دوست داشتن به او داده است.
منصور تمام دنیای او شد.
برای او غذا میپخت، قصه میگفت، شبها کنارش مینشست و به نفسهای آرامش گوش میداد.
اما در گوشهای از قلبش هنوز جای خالی خانهی پدری باقی مانده بود.
گاهی معصومه دلش برای مادرش تنگ میشد.
منصور را با خود میبرد و به قریهی پدری سر میزد.
اما هر بار که قدم به حویلی قدیمی میگذاشت، همان دیوارهای خاموش، همان حیاط آشنا و همان نگاه سرد پدر را میدید.
میرزا محمد هیچگاه مانند گذشته با او رفتار نکرد.
نه او را سرزنش میکرد و نه محبت نشان میداد.
فقط سرد بود.
سردتر از برفهایی که سالها پیش کوچههای آن قریه را پوشانده بودند.
معصومه هر بار با دلی شکسته برمیگشت.
در راه برگشت، منصور را در آغوش میگرفت و به دوردستها نگاه میکرد.
گاهی با خودش فکر میکرد:
«آیا یک اشتباه، میتواند تمام عمر یک انسان را از محبت محروم کند؟»
سالها همینگونه گذشت.
تا روزی که اتفاقی عجیب در دل میرزا محمد افتاد.
آن مرد که همیشه خودش را محکم و بینیاز نشان داده بود، آن روز از صبح آرام و قرار نداشت.
بیدلیل به حویلی میرفت.
به دروازه نگاه میکرد.
مینشست و دوباره بلند میشد.
همسرش با تعجب پرسید:
ـ چه شده؟ چرا اینقدر پریشان هستی؟
میرزا محمد جواب نداد.
خودش هم نمیدانست چرا دلش اینگونه آشوب شده است.
اما در عمق وجودش احساسی داشت که نمیتوانست نادیده بگیرد.
سالها بود به خانهی دخترش نرفته بود.
سالها بود غرورش اجازه نداده بود قدمی به سوی او بردارد.
اما آن روز، برای اولین بار غرورش خسته شده بود.
لباس پوشید و راه افتاد.
راه طولانی بود.
در تمام مسیر، خاطرات گذشته مانند سایه از ذهنش میگذشتند.
صدای گریههای کودکی معصومه.
چهرهی خاموش او هنگام کار در خانه.
آن روزی که پشت دروازه ایستاده بود و از خواستهی قلبیاش دفاع میکرد.
و آن روزی که بدون حضور پدر، خانه را ترک کرد.
میرزا محمد برای اولین بار پرسید:
«شاید من دخترم را از دست دادم، نه اینکه او مرا ترک کرده باشد.»
وقتی به قریهی دخترش رسید، سکوت عجیبی آنجا حاکم بود.
اما ناگهان صدایی شنید.
صدای گریه و فریاد کودکی.
قلبش فرو ریخت.
صدا، صدای منصور بود.
با قدمهای لرزان به طرف خانه رفت.
مردم قریه جمع شده بودند.
چهرهها غمگین بود.
هیچکس حرف نمیزد.
میرزا محمد احساس کرد اتفاقی افتاده که زندگیاش را برای همیشه تغییر خواهد داد.
وقتی وارد خانه شد، نگاهش به صحنهای افتاد که هیچ پدری توان دیدنش را ندارد…
معصومه دیگر آن دختر خاموش و سرخپوش کنار چاه نبود.
آن دختری که سالها دردهایش را پنهان کرده بود، حالا در برابر چشمان پسرش منصور، خودش را به آتش کشیده بود.
صدای گریهی منصور تمام خانه را پر کرده بود.
میرزا محمد مات و مبهوت ایستاده بود.
نمیتوانست باور کند.
نمیتوانست بفهمد چرا.
چرا دخترش به اینجا رسیده بود؟
آیا عشق او را شکست؟
آیا تنهایی او را نابود کرد؟
یا سالهایی که کسی صدای قلبش را نشنید؟
او کنار پیکر سوختهی دخترش نشست.
دستانش میلرزید.
مردی که تمام عمرش فکر میکرد همیشه درست میگوید، برای اولین بار آرزو کرد کاش یک بار فقط یک بار، به جای دستور دادن، به حرفهای دخترش گوش داده بود.
اما بعضی پشیمانیها زمانی میآیند که دیگر هیچ کاری از دست آدم ساخته نیست.
و در میان سکوت سنگین آن خانه، تنها صدایی که باقی مانده بود…
صدای گریهی کودکی بود که مادرش را برای همیشه از دست داده بود





