پروانه

بهرام هیمه

·

·

به شب، اما شبی که خالی از افسانه می‌ماند
به یک پروانه‌ی آرام روی شانه می‌ماند

زنی را می‌شناسم، مثل زن‌های دگرِ خسته
قیامت هم شود، از خانه بیرون پا نمی‌ماند

زنی را می‌شناسم، زود غمگین می‌شود، چون من-
که عمرِ خنده‌ام به عمرِ یک پروانه می‌ماند

وطن آزاد خواهد شد، من این را خوب می‌دانم
ولی از آن چه چیزی غیرِ یک ویرانه می‌ماند!

به یادِ او که تشنه در دلِ یک دشت می‌چرخد
به یادِ او که در کوهی به دور از خانه می‌ماند

وطن آزاد خواهد شد، به نامِ او که می‌داند 
که بیگانه برایش باز هم بیگانه می‌ماند
 


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد