دیگر گفته بودم قهوه نمینوشم. اما وقتی به صندوق حساب رسیدم، بیاختیار یک قهوه سفارش دادم.
قهوه تنها چیزی است که وقتهای تنهایی همدمم میشود و دست نوشتنم را میگیرد. دکتر گفته بود برایم خوب نیست. پیش از او خودم هم این را میدانستم. شوهرم میگفت: «این یک قسم اعتیاد است؛ وقتی میدانی چیزی برایت ضرر دارد، اما باز هم رهایش نمیکنی.»
هر بار این حرف یادم میآید، بیاختیار لبخند میزنم. امروز هم، در صف انتظار کافه، خندهام گرفت. این کافه در یکی از گوشههای شهر تورنتو برایم حس خوبی میدهد. اینجا پاتوق من است؛ زمستان و تابستان ندارد. هر وقت از کار مرخص باشم، برای نوشتن و فکر کردن به این کافه میآیم، مخصوصن آخر هفتهها.
معمولن آدمهای زیادی به این کافه میآیند. من اما تنها برای نوشتن و فکر کردن میآیم. آن طرفتر، زن و مردی میانسال نشسته بودند. کمی بعد، یک زوج جوان به جمع شان پیوستند. میز دیگری هم در نزدیکیشان با زوج جوان دیگری اشغال شد که کودکشان را در ریکشا آورده بودند.
به یاد آوردم که چند سال پیش، همین زوج تازهرسیده معمولن با آنها دور یک میز مینشستند و گاهی صدای خنده و شوخیشان تمرکزم را برای نوشتن به هم میزد. اما این بار، زوج جوان بیآنکه توجهی به آنها داشته باشند، سر میز دیگری نشستند و آن جمع نیز تنها نگاههایی معنادار میان خود رد و بدل کردند.
زوج جوان کودکی دو سه ساله همراه داشتند که در ریکشا خوابیده بود. از من خواستند تا وقتی برای سفارش غذا میروند، مراقبش باشم.
کودک از خواب بیدار شد و نگاهش به میز آن طرف افتاد. همه به او نگاه کردند و لبخند زدند.
زن میانسال گفت: «چقدر بزرگ شده.»
زن جوان گفت: «و دیگر ما را نمیشناسد.»
برایش دست تکان دادند. کودک لبخند زد و با خجالت صورتش را پشت دستهایش پنهان کرد.
پدر و مادرش برگشتند. از من تشکر کردند و بیآنکه اعتنایی به میز کناری داشته باشند، کمی گرفته، مصروف صحبت با یکدیگر شدند. آن طرف نیز در ظاهر سرگرم گفتوگوی خودشان بودند، اما گاهگاهی، دور از چشم زوج جوان، به کودک لبخند میزدند.
کودک شاخهگلی در دست داشت که غنچههایش هنوز نشکفته بودند. تابستان بود و احتمالن پدر و مادرش آن را هنگام پیادهروی از کنار پیادهرو چیده بودند. شاخه زیر وزن غنچهها خم شده بود.
کودک به من لبخند زد. من هم دستی برایش تکان دادم.
با خود فکر کردم وقتی زوج جوان وارد کافه شدند، حتمن آنها را دیده بودند؛ پس چرا به کافهی دیگری نرفتند، در حالی که اطراف پر از کافه بود؟ میخواستند چیزی را ثابت کنند؟ یا حضور آن چند نفر دیگر هیچ اهمیتی برایشان نداشت؟ شاید هم دقیقن میخواستند همین بیاهمیتی را نشان بدهند. چه میدانم.
هرچه تلاش میکردم روی نوشتههایم تمرکز کنم، چیزی به ذهنم نمیرسید. به هر حال، آنها زمانی روزهای خوب و بد را در کنار هم گذرانده بودند؛ اما حالا، با آمدن این کودک به دنیایشان، انگار همهی آن گذشته به قصهای دور تبدیل شده بود؛ قصهای که روزی برای او تعریف خواهد شد؛ از روزگاری که چنین بود و چنان، و او شاید هرگز نتواند تصویر آن روزها را در ذهنش مجسم کند.
به یاد قصههای پدرم افتادم. گاهی میگفت: «وقتی جوان بودیم و در منطقهای عاشقان و عارفان زندگی میکردیم، در کوچهی ما شکورخان و صدیقه، زنش، زندگی میکردند. شب و روز با هم بودیم. حتی با هم به سفر گلغندی و پغمان میرفتیم.» همیشه وقتی از آن روزها میگفت: آهی میکشید و ادامه میداد: «هی هی چه روزهای خوبی بود افسوس که گذشت.»
اما یک بار به یاد دارم که در محفلی عروسی با آنها روبهرو شدیم. فقط سلامی خشک و کوتاه رد و بدل کردند و از کنار هم گذشتند. نگاهم دوباره به آن طرف افتاد. پدر و مادر جوان سرگرم گفتوگو بودند و کودک، در ریکشایش، به شاخهی گلِ حالا پژمرده خیره شده بود. لحظهای بعد، شاخه را روی زمین انداخت. بعد با سرعت و لبخندزنان به میز دوستان سابق پدر و مادرش نگاه کرد؛ انگار منتظر بود واکنشی ببیند.
اما آنها نگاهشان را از کودک دزدیدند.
پایان
21 جولای /2026/





