بی‌راهه

لمیه آفشید

·

·

بی راهه رفتم زندگی‌را، راهِ بی‌مقصد
پیر درونم خسته شد، از دست و پا مانده

پیر است و سرگردان… نمی داند، به یادش نیست
داروی ضد خودکشی اش را کجا مانده

پیر است و حالش را نمی دیدی که بد می‌شد
مرگ از خلاء بین ذهنش داشت رد می‌شد

با شیوه های تازه ی مردن بلد می‌شد
در گوشه ای متروک، از این شهر وامانده

پای لب گورش که از هر قله م یلغزید
سوی خدا با خنده دستش را تکان می‌داد

آیینه را می بینم و در عمق چشما نم
نعشی ست، بین کوه و در یا در هوا مانده

نعشی که فریادش جها نم را تکان می داد
روحش به سگ های درونم استخوان می داد

در بسترم می آمد و آرام جان می داد
مادر بزرگ خسته ی از عقل جا مانده

ما زنده ا یم و مردگی ها همچنان باقی
چیزی بده ساقط شوم یا ایهالساقی

شادیم و از شادی این دنیای پوشالی
جامی تهی در قالب تن های ما مانده




مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد