نامۀ مجید  به پارتیزان و منابع اندیشه

محمدشاه فرهود

·

·

فصل هفتم

نامۀ مجید  به پارتیزان و منابع اندیشه

مجید، شخصیت  اسطوره ای است.

در زندگی، همانقدر در جامعه تأثیر  گذاشت،

که بعد از مرگ نیز در

تاریکی های رنجناک ،

چراغوار مانده است.

۱–۷.   نامه به پارتیزان

انواع متن، امکاناتی هستند که می‌توان بوسیلۀ آن تا به لایه های مشخص یک اسطوره رسید… یک نامه، در فُرم کلی، یک نشانه است، نشانه ای که خواننده را به سوی پیام و مدلول می‌برد…. حتا یک نامۀ چند سطره می‌تواند، گوشه های ظریف یک اسطوره را به بیان آورد؟ از طریق خوانش متن و تأویل نکته ها و رمز ها، در مسیر دقایق و تفسیر حقایق قرار می‌گیریم. یک عنصر در اسطورۀ مجید، شاخصۀ پارتیزانی آن است. مجید، یک پارتیزان و چریک عملی بود. تقریباً تمام عمر، در اختفا زیستن و از محاصره های تا دندان مسلح دولتی، سرفرازانه نجات یافتن و حلقه های هیبتناکِ محاصره ها را شکستن،…

با یک تفنگچه، کیلومتر ها را در زیر سایۀ پولیس و استخبارات، پیاده طی کردن، فعالیت های سیاسی و تشکیلاتی را با قبول محاصره و دستگیری، ادامه دادن…. چیز هایی ست که فقط نظریه و عملِ پارتیزانی را در مجید، پدیدار می‌سازد. در این نامه، درایت و فهم مجید را در سازماندهی جنگ مسلحانۀ توده ای و پارتیزانی مشاهده می‌کنیم. نامه به پارتیزان، در ۱۳۵۸خورشیدی، به قلم مجید برای یک فرمانده در شمالی ارسال شده است… نامۀ کوچک، محتوای بزرگ را بازتاب می‌دهد. در نامه، تفکر سیاسی، تشکیلاتی، اخلاقی و پارتیزانیِ مجید جریان دارد. در زمانه ای که مجید بطور مستمر، زندگی مخفی داشت (۱۳۳۸- حوت ۱۳۵۸) برای مردم و مبارزین، ابزار های مدرن ارتباطی وجود نداشت. برای تأمین ارتباطات و سازماندهی، از ممکن ترین ابزار های قابل دسترسی، استفاده می‌شد. نه امکان خط پستی بود نه تیلفون خانگی(درین دوران طبقات فرودست تیلفون خانگی نداشتند، اشرافیت و طبقات بالایی دارای تیلفون خانگی بودند) بخصوص برای مجید که در وضعیت اختفا، زیر پیگرد، ممنوعیت و سانسور بسر می‌بُرد. امکانات ارتباطی در حد یک پرزه خط یا پیام های شفاهی، یا تبادلۀ رمز ها و شفرها،… بوسیلۀ افراد و رابطۀ حضوری خلاصه می‌شد. نکته این‌جاست که مجید نزد روابط، آنقدر قابل اعتماد، کاریزماتیک و اطمینان بوده که یک سطر و یک پراگراف، کتبی و شفاهی، کار مؤثر و بنیادی را انجام می داده اند. در طول زندگی مخفی، نامه های مجید، ابزار اصلی برای انتقال پیام‌ها و رهنمود ها است. نامۀ موجوده، نشان می دهد که مجید در خطرناک ترین وضعیت ها، چگونه روابط تشکیلاتی، نظامی، مردمی و سیاسی را رهبری و سازماندهی می نمود… نامه ها دارای ارزش مساوی نیستند، نامه ای که مجید می نوشت، نامۀ تأثیر گذار و تحول آفرین بود. گیرندۀ نامه، از صدق دل، با نامه همدلی می‌کرد. نامه که به قلم مجید است به دوست همرزمش “پردل” که از لحاظ تشکیلاتی، مسؤلیت شمالی را به عهده دارد، ارسال می‌گردد. پردل، خود یکی از انقلابیون حرفوی، پارتیزان آگاه و عیار مشهور کوهدامن است که با مجید رابطۀ خاص، خیلی نزدیک و معتمدانه ای دارد.

نامه

” رفیق گرامی پردل!

نامۀ تان بدست ما رسید. از صحتمندی تان خوش شدم. دستآوردها را برای تان تبریک می‌گویم. قصد داشتم در مورد مطالبی از شما توضیح بیشتر بخواهم و ضمناً پیشنهاداتی ارائه دارم:

در مورد چگونگی و حدود روابط تشکیلاتی تان، دربارۀ معیار های تشکیلاتی، دربارۀ سبک کار توده ای و نحوۀ تبلیغ تان، در بارۀ موازین روابط داخلی، انضباط آگاهانه و بکاربست انتقاد و انتقاد از خود، دربارۀ ضوابط و مقرراتی که شرایط خاص شما ایجاب می‌کند، در بارۀ روابط تان با حوزه های همجوار، دربارۀ ترتیبات امنیتی، دربارۀ تأمین ارتباط منظم با مرکز، دربارۀ ایجاد یک مرکز نشراتی در آنجا، دربارۀ پرابلم های مالی و طرق حل آن، دربارۀ پناهگاه ها و ذخیره گاه های کوهستانی، دربارۀ نشرات توده ای و غیره. متأسفانه تراکم کارها بی نظمی … مانع شده است. اینک عجالتاً یک رفیق را برای سهم گیری در حل وظایف تان فرستادیم. من این رفیق را یک بار دیده ام و امید است در تشخیص خود دربارۀ وی اشتباه نکرده باشم. زادگاه رفیق پروان است. او زندگی پرماجرائی را پشت سر نهاده است. رفیق زحمتکش و با احساس است. استعداد خوب دارد. فکر می‌کنم با همکاری شما بتواند با شرایط جدید بزودی آشنا شود و قسمتی از بار سنگین تان را برعهده گیرد.

در مورد رفیق داکتر نیز بزودی به ما اطلاع دهید که آیا می‌توانید او را در آنجا نگه داشته و ضمناً در کارها ولو در ابتدا کارهای سازمانی باشد، مصروف سازید یا نه؟ او در حالت انتظار بسر می‌برد. اگر به رفیق ضرورت نباشد وظیفۀ دیگری برایش در نظر خواهیم گرفت. اگر جریان کار تانرا در آینده تا حدی مفصل تر نوشته کنید خوب است. امید است در همین یکی دو هفته کار های ما  رو به انسجام برود و ضرورت های شما نیز زود تر و بهتر برآورده گردد.

به امید پیروزی تان”

امضای مجید کلکانی

تصویر

شهید شاه محمد پردل، گرفته شده از انترنت

استاد نسیم رهرو نامه را برای نگارنده ارسال کرده

این متن در فُرم یک نامۀ کوتاه و متشکل از چند پاراگراف  است، از کابل به شمالی به یکی از مسؤلین سیاسی- نظامی ارسال شده، این متن، ظرفیت و  خلاقیت های خاص نویسنده را برملا می‌سازد. فهم و توانائی های نظامی و تشکیلاتی و مهم‌تر از همه، چراغ رهبری در آن می ‌درخشد:

  • روابط تشکیلاتی، معیارهای تشکیلاتی و انضباط
  • سبک کارتوده ئی و نحوۀ تبلیغات و مرکز نشراتی
  • تحلیل مشخص و انطباق آن بر  وضعیت خاص
  • مشکلات مالی و طرق حل آن
  • پناهگاه ها و ذخیره گاه های کوهستانی
  • انسان و شخصیت شناسی و استفادۀ سازنده از آن
  • صمیمیت، رهنمایی، مدیریت، نظارت و رهبری

نوشته و متن، هرقدر کوتاه و کوچک باشد، دارای کارکرد های متفاوت است. نامۀ مجید، روح انقلابی و پارتیزانی دارد، آگاهی و سازماندهی در آن موج می زند… گیرندۀ نامه، که در  وضعیت عملی و در فضای مجیدی قرار دارد، واژه ها و سطر ها را در همان فضا، درک می‌کند. و خوانندۀ امروزینه با خوانش همین نامۀ کوتاه، توانایی ها و ظرفیت های خاصی را در آن کشف خواهد کرد. 

۲- ۷.  اسطورۀ مجید

اسطورۀ مجید، اسطورۀ مدرن و معاصر است. در برابر استبداد و تعصب ایستادگی می‌کند. هویت سیال و حضور متلاطم است. تجسم آرمان  های مردم است. خرد و منطق نیز نمی تواند از جادو و افسونش بکاهد. از  جوانی اش تا هنوز نزدیک به ثلث یک قرن از این اسطورۀ معاصر می‌گذرد، اما درخشش و ماندگاری آن، تابنده و پابرجاست. زنده، فعال و خلاق است. در برابر تهاجم و تخریب، تابناک و شکوهمند مانده است. مجید به حیث یک اسطورۀ سیاسی و اجتماعی، تا هنوز توانسته در مقابل دشمنان مردم و تاریخ، نقش انگیزه دهنده و کارکردی داشته باشد. به روشنفکر، انگیزه می‌دهد و به توده، انرژی و امید. اسطورۀ مجید، سرنخی است برای دسترسی به معنا و امکاناتی که یک اسطورۀ حماسی و معاصر را ایجاد می‌کند.

اسطورۀ مجید، بیان نمادین عواطف و احساس های مردم است… احساس و عاطفه ای که از چشمۀ صدا و صداقت فوران زده است. اسطورۀ مجید، بازتاب رابطۀ انسانی و درآمیزی با آگاهی و رزم روشنفکران است. اسطورۀ مجید، عصارۀ مقاومت در برابر دربار و سلاطین است. اسطوره های نجاتبخش زمانی معنا پیدا می‌کنند که در برابر قدرت، مورد نقد و بررسی قرار بگیرند. کاوۀ آهنگر در قیام علیه ضحاک به اسطورۀ نجاتبخش تبدیل می‌گردد. کلود لوی استراوس در کتاب منطق اساطیر و رولان بارت در اسطوره شناسی، به این نظریه می‌رسند که اسطوره، مجموعه ای از عناصر نمادین و زبانی است. از اساطیر کهن تا اسطوره های مدرن… 

” هنوز هم یکی از مهم ترین مشکلات تحقیقات و مطالعات در زمینۀ اسطوره ها توضیح دلیل شباهت های وسیع در طرح و شکل کلی داستان های افسانه ای است. هم سانی و وحدتی که داستان های افسانه ای در برخی جزئیات دارند و در بسیاری از افسانه ها تکرار می‌شود و بر پیجیدگی این معما می افزاید… ما متقاعد شده ایم که اسطوره ها ، دست کم در ابتدا، ساختار های تخیل انسان هستند که زمانی به دلایل خاصی به آسمان ها برافکنی شده اند… خالقان و مفسران اسطوره، دارای بن مایۀ یک سان روانی هستند”

 اوتو رانک، اسطورۀ تولد قهرمان ص ۱۶

کشفِ مجیدیت، رسوخ در اسطورگی است…اسطورۀ مجید، پر جاذبه و تابناک است. این اسطوره، درک سنتی و تلقی های باستانی را دگرگون می‌سازد… درک سنتی اسطوره، در قلمرو تقدیس و تجلیل خلاصه می‌شود، فهم معاصر آن، تحلیل و تجزیۀ چند بُعدی شخصیت ها و قهرمانی ها را بازتاب می‌دهد. تحلیل و درک مجید، در این متن، از مسیر اسطورۀ نوین و معاصر می‌گذرد. رمز گشایی از این اسطوره، افق های تازه ای را در فضای معرفت شناسی و مبارزات سیاسی نیم قرنه، باز می‌کند… انسان های افسانوی،

در گفتار، مانند جریان نور اند و در کردار، مانند رودخانۀ اساطیر…

اسطورۀ مجید، علیرغم هیاهوی ظفرمند فاجعه، تابناک مانده است.

مجید اسطوره ای،

اسطورۀ عدالت و آزادی است، نماد مقاومت و عصیان است، رمز فداکاری و ایثار است.

صدای خفه شدۀ نارنجستان و زیتونست، لبخند ارغوان و تاکستان های غمگین است.

اسطورۀ رنج و تبعید

افسانۀ مردم

 مجید اسطوره ای است که می‌تواند خلاء درماندگی و بیچارگی را پُر نماید.

حفرۀ تاریک و هولناک را روشن سازد. اسطوره، در کنار علم گفتاری است که پیام و معنا را به شیوۀ دگر انتقال می‌دهد مجید، اسطوره است بعد از نیم قرن هنوز تأثیرگذاری اسطوره ای و انگیزه دهی خود را حفظ کرده است. حماسه، افسانه، اسطوره و قهرمانی، هنگامی حفظ و تداوم می‌یابند که در گونه های مختلف نوشتاری  و هنری منعکس و ثبت شوند. من هم، اسطورۀ مجید را به سبکِ خود می‌نویسم تا کار کوچکی را در حوزۀ متن و اسطوره شناسی، برای این قهرمان افسانوی، انجام داده باشم.

۳- ۷.  مجید، یک راز

رازی که به راز شناسی ضرورت دارد رازی که هنوز در برخی موارد، در سطح یک راز باقی مانده است افکار مجید، کردار مجید، ارتباطات مجید، اختفای مجید، قریحه و استعداد مجید، حوصله، مبارزه و تلاش مستمر و دائمی مجید، تشکیلات روشنفکرانه و شبکه های توده ئی مجید، همگی سرشار از راز و رمز اند افق هایی که فقط در قلمرو اسطوره قابل بررسی و گشایش است اسطوره، در هر ساختار و فُرمی که ظاهر شود، دو ساحته می‌باشد. تجلیات واقعی و فراواقعی… مجید، در هردو شکل، تجلی یافته است. راز آمیزی مجید در این است که عده ای از روابطش او را در الگو و ساحتِ مینوی و فراواقعی، دیده و می‌بینند. ابُهت مجید در همین چند بُعدی بودنش نهفته است. انسان تک بُعدی نیست. طبیعی است که برخورد اشخاص و گروه های مختلفه، با مجید متفاوت است.

بطور مثال، داکتر هادی محمودی یکی از رهبران و بنیانگذاران جنبش چپ( جریان دموکراتیک نوین)، بعد از کودتای ثور، می‌خواست با مجید و چند گروه دیگر، سازمان یا حزب چپ و سچۀ پرولتاریایی بسازد،  و اما، رابطۀ مجید با یاران و روابطش را “رابطۀ پیری و مریدی” می‌پنداشت… این ایده را در نوشتار و گفتار خود تکرار کرده است. درک رابطۀ مجید با یارانش، کار آسان نیست، خیلی پیچیده، مبهم و چندبُعدی است.

تا هنوز که هنوز است، برخی از موارد و روابط، قابل شناخت و درک نیست. در فضایی که مجید نفس می‌کشید، گهگاهی برای ما، بکر و نا آشناست.

توجه کنیم که یاران و روابط مجید، متشکل از لایه های گوناگون است و هر طیف بشکلی از اشکال، مجید را در هالۀ مینوی می‌بیند:

مسلمان و غیر مسلمان( مؤمن، شکاک و اِتئیست)

به مجید، پیر می‌گویند

به مجید، آغا صاحب می‌گویند

به مجید، مجید آغا می‌گویند

به مجید، آغا  می‌گویند

به مجید، سید می‌گویند

آن بخش از یاران مجید،  که  تفکر مارکسیستی دارند:

به مجید، پیر می‌گویند

( یکی از نزدیکترین افراد در گروه مجید و ساما، استاد عزیزالله اوریاخیل  بود که مجید را پیر می‌نامید و دوستانش او را عصای پیر می‌گفتند)

به مجید، آغا صاحب می‌گویند

به مجید، مجید آغا می‌گویند

به مجید، آغا می‌گویند

به مجید، رفیق مجید می‌گویند

به مجید، اندیوال بزرگ می‌گویند

به مجید، شهید مجید می‌گویند

یاران توده ای و عیاری مجید که تعداد شان فراوان است:

به مجید،  پیر می‌گویند

به مجید، آغا صاحب می‌گویند

به مجید، آغا می‌گویند

به مجید، مجید آغا می‌گویند

به مجید، مجید جان می‌گویند

به مجید، سید می‌گویند

توده، مارکسیست، مسلمان، هندو، کمونست، ملا، پروفسور، شاعر، نویسنده، و … مجید را در هالۀ افسانوی و قدسی می‌پیچند.

مجید یک راز است، ساختار دوساحته دارد. هر اسطوره دارای چنین ساختاری می‌‍‍‍‌‌باشد.

حتا نوشته هایی که از مجید باقی مانده اند، خود رنگ و رُخ اسطوره گون و راز آمیز دارند و اگر این متن ها بلحاظ ادبی، فلسفی و سیاسی… مورد نقد و بررسی قرار بگیرند، ادیب، فلسفه دان و سیاستمدار به نتایج مشابه نمی‌رسند، چون نوشتار مجید در قالب یک متن ارائه شده و متن به تعبیر پساساختارگرائی، به نوشتاری اطلاق می‌گردد که چندآوایی و  چند  تفسیره باشد و هر خواننده متکی به ذوق و بینش خود، به درک و تولید معنا برسد و متن را مبتنی بر حالت خود، تأویل نماید…

۴- ۷.  منابع اندیشۀ مجید

اندیشۀ مجید در سه منبع منشاء دارد. منابع اندیشه به پژوهش های گسترده ضرورت دارند. جزئیات منابع با ارائۀ اسناد و مدارک اثباتی. در این جا مانند برخی از بحث های دیگر، مقدمه و فهرست منابع را مورد نگارش قرار می دهم.

منبع اول

منابع خودی و داخلی که شاملِ مطالعۀ ادبیات منظوم و منثور فارسی، متون دینی(قرآن، حدیث و سایر متون اسلامی) نثر سیاسی، فلسفی، هنری، کلامی، عرفانی، تاریخ، ادب کتبی فولکلور،…

مطالعۀ افکار و تجارب مشروطه و احزاب دهۀ سی( حزب خلق داکتر عبدالرحمن محمودی، حزب وطن میرغلام محمد غبار و ویش زلمیان عبدالرؤف بینوا) و برنامه و تجربۀ سایر نهاد های سیاسی. وضعیت دولت، طبقات، نهادها، احزاب و اندیشه های داخلی، برای مجید  دارای  اهمیت بنیادین بوده است.

منبع دوم

تجربه های زیسته و شخصی مجید همیشه در بین مردم زیسته است. دربین مردم زیستن، موجبات این درک را فراهم میکرده که افکار، احساس و نیاز های ملموس مردم را عمیقتر بفهمد. در مورد روانشناسی و جامعه شناسی مردم، استاد بود. از توده می‌آموخت و به توده می‌آموزاند. اندیشۀ مجید، در درخشش طبقات فرودست صیقل می‌خورد و در پراتیک روزمره تعالی می‌یافت. رفقای اولیۀ مجید( از ۱۳۳۸ به بعد) از توده ها و طبقات پیشه ور و فرودست، تشکیل یافته بود(قصاب، معمار، دریور، دکاندار، هوتلدار، دهقان، کارگر، مانند: حاجی یارمحمد، پهلوان غفور،پهلوان آغاشیرین، کاکا امان الله، عبدالکریم معمارباشی، صوفی حبیب، کاکا خال محمد، کاکا هادی، جنت گل کوچکین، و ده ها شخص دیگر که مربوط به طبقات فقیر و پیشه ور و فرودست…) تجربۀ زیسته، منبعی غنی برای مجید بوده است.

منبع سوم

اندیشه ها و تجارب بیرونی که شامل مطالعۀ ایزم های مدرن(مارکسیزم، لننیزم،استالین، اندیشۀ مائو، روش و اندیشۀ چگوارا…تروتسکیزم، انور خوجه،… نوشته هایی از جنبش چپ ایران) تاریخ بشر، تاریخ مبارزۀ طبقاتی، تاریخ فلسفه، اندیشه های علمی و مترقی عصر، تجربه و پراتیک انقلابی کشور ها…

تجربۀ انقلاب اوکتوبر روسیه، انقلاب چین، انقلاب کوبا…

تذکار: مجید برخی از نوشته ها و آثار را که بزبان فارسی پیدا نمی شد، به زبان انگلیسی مطالعه می کرد. آدم کتابخوان بود. کتاب ها را با دقت می خواند و با خط زیبا یاداشت برداری می نمود.

و اما،

درگیری عملی با این منابع، پیچیدگی اندیشه و کردار مجید، را ایجاد کرده است.

این بغرنجی در بافتِ مستقلانه اندیشیدن مجید نهفته است.

اندیشۀ مجید، تولیدی و غیر تقلیدی است.

در حالی که این منابع، بطور کل، سه نوع روشنفکر را ایجاد کرده است:

روشنفکر ایدئولوژیک و وابسته به ایسم ها(روشنفکر ارگانیک)

روشنفکر دموکرات

روشنفکر سنتی و دینی

بازتاب منابع سه گانه، در گفتار و نوشتار مجید، بگونۀ دیگری قابل مشاهده می‌باشند. مجید این توانایی را داشته که در یک گفتار یا متن کوتاه، در کردار و عمل، تلفیقی از تجربه ها، سنت ها و ایسم ها را در تحلیل تلفیقی، ارائه کند. مجید، متفکر، عملورز و خلاق بود.

مجید،

کتاب می خواند، تا برای منافع مردم از آن استفاده کند.

زیر سقف نشین نبود، همیشه حرکت و در عمل روزمره قرار داشت

به یک کلام :

محصول نوینی از تجربه و اندیشه و خلاقیت بود.

۵–۷.  اندیشۀ پارتیزانی

مجید، پارتیزان افسانوی بود.

اندیشه های پارتیزانی مجید، از دو منبع سرمنشا می‌گیرند:

منبع اول

آثار علمی و نوشته های تجربی

مطالعۀ آثار چگوارا، شش اثر نظامی مائو، و سایر آثار تئوریک نظامی، تجربۀ پارتیزانی فلسطین، امریکای لاتین، افریقا و آسیا… تجربۀ انقلاب اکتوبر روسیه، انقلاب چین، انقلاب کوبا، کمون پاریس… افکار و روش هایی که انقلابات را بوسیلۀ ارتش توده ای و رهبری جنگ های پارتیزانی، به ثمر می‌رساند. این نوشته ها را بزبان فارسی و انگلیسی مطالعه کرده است.

منبع دوم

اختفا و تجربه

تجربۀ خودِ مجید، بسیار عالی و شکوهمند است. پارتیزانیت مجید، یک پدیدۀ خاص و منحصر به خود اوست. تقابل همیشگی با پولیس و استخبارات، با قوای ضربۀ دولت ها، مجید را  مجبور کرده که برای بقای خود، مسلح و پارتیزان باشد.

تجربه های زیسته، این شخصیت افسانوی را به پارتیزان برجسته تبدیل کرده است. تجربۀ اختفا و تقابل. مجید در تاریخ مبارزات معاصر، یگانه پارتیزان و شخصیت سیاسی است که از آغاز جوانی تا اعدام، در اختفا و رویاروئی مستقیم با استبداد سیاسی، بسر برده است. تمامی رهبران سیاسی در دورۀ ظاهر خان و داود خان، بطور علنی زندگی نورمال داشته اند اما مجید، از چنین مزایایی برخوردار نبوده است.

سلطنت دیره دونی و جمهوریت سرداری، برای گرفتاری مجید، قوای خاص ضربتی داشتند. جواسیسی را توظیف کرده بودند که کار شان، خبرچینی و پیدا کردن جای بود و باش مجید بوده است… زیاد شنیده ایم که مجید چندین بار در چندین جای مورد محاصرۀ خطرناک قرار گرفته اما، حمایت مردم و درایت، هوشیاری و شجاعتی که داشت، محاصره ها را شکسته و از محل ناپدید گردیده است… در وضعیتی که یک عسکر عادی با ورقۀ جلب، می‌توانست چند نفر را بزور به علاقداری ، ولسوالی، ماموریت پولیس و ولایت ببرد، در زمانه ای که یاغیان نمی‌توانستند با تفنگچه و تفکر یاغیگری، در اختفا بسر برند، در شرایطی که برخی سیاسیون و یاغی ها، بخاطر نجات از گرفتاری، به پاکستان و ایران می‌رفتند(بطور مثال: رهبران و فعالین نهضت اسلامی، بعد از شورش لغمان و پنجشیر در۱۳۵۴، بخاطر پیگرد جمهوری داود خان به پاکستان فرار کردند) … این کتگوری ها، با آنکه دولت ها برای شان قوای ضربتی و جواسیس ویژه نداشت، اما این افراد نمی‌توانستند در اختفا، مبارزه و تقابل بسر برند.

شهرتی که مجید داشت، قوای ضربتی و جواسیسی که بدنبالش بودند، مجید را به اسطوره و قهرمان تبدیل می‌کند. وماندن مجید در میهن و در شهر کابل و کوهدامن،  با  محاصره های متعدد و شکستن محاصره های تا دندان مسلح، یکی از عناصر این اسطورۀ حماسی است که درایت مجید درین زمینه، به کاوش عمیقتر، ضرورت دارد.

در اینجا سه نمونۀ محاصرۀ مجید را می آورم تا خواننده ببیند که دولت با چه اقدامات جبروتی می خواسته مجید را دستگیر نمایند.

۶–۷.  روایتِ اول

           محاصرۀ مجید در کلکان

           بوسیلۀ لوای حسین کوت

زندگی مجید، سرشار از محاصره ها و حماسه هاست. در دوره های مختلف از طرف دولت ها، مورد محاصره قرار گرفته ولی هیچگاهی از طریق محاصره، دستگیر نشده است. یکی از محاصره های خطرناک، محاصرۀ مجید در کلکان، بوسیلۀ توپ و تفنگ، افسر و عسکر لوای حسین کوت است. این محاصره از طریق چندین نفر روایت شده که در جریان محاصره قرار داشته اند.

” در دورۀ جمهوری داود خان، که وزارت داخله، استخبارات و وزارت دفاع، با جواسیس محلی، بدنبال مجید می‌گشتند، یکی از این محاصره ها در کلکان اتفاق افتید.

مجید کلکانی عموماً از هشت تا ده ساعت پیاده روی می‌کرد تا از یک منطقه به منطقۀ دیگری می‌رسید. یک شب بعد از پیاده روی زیاد از راه یکی از تنگی ها می‌خواهد که وارد ده کلکان شود، در چند قدمی قلعه ها قرار دارد، پیش می‌آید و نزدیکتر می‌شود. شب مهتابی است و کوچه ها بوسیلۀ نور مهتاب، روشن اند. مجید متوجه می‌شود که از بام یکی از خانه ها، سایۀ سر یک نفر در کوچه افتاده است، مجید به بالا سیل می‌کند و می‌بیند که شخصی بنام کمال ولد گل سعید در نوک بام دراز کشیده و سر خود را پائین نموده و کوچه را می بیند. مجید، کمال را می شناسد و کمال نیز مجید را می‌بیند. مجید، به عجله زنجیر قلعۀ عبدالرحیم خان را به شدت تمام می کوبد( قلعۀ عبدالرحیم خان خیلی کلان است) تا که کمال مطمئن شود که مجید در همین خانه رفته است. طوری که خود رفیق مجید برایم قصه کرده بود، نزد خود محاسبه کرده که (البته داخل این قلعه نیز یکی از روابطش بوده) تا چند دقیقه، کمال گل سعید از خانۀ خود نمی‌برآید، و دقایقی نیز تا خانۀ عبدالله جان پسر حاجی آقا، فاصله است. چون کمال از جواسیس عبدالله جان است و تا نزد عبدالله جان برود چندین دقیقه را دربر مگیرد و تا عبدالله جان به علاقداری برود باز هم زمان می‌گذرد و تا علاقداری به مراجع مربوطه زنگ بزند و قوای ضربتی را برای محاصره بسیج کند، و تا قوا به کلکان برسند، حدود یکنیم ساعت می‌گذرد… تا که خانۀ عبدالرحیم خان را به خاطر پالیدن من شروع کنند، دَم  دَم صبح می‌باشد…

(عبدالله جان پسر حاجی آقا همان شخصی است که در زمان ببرک کارمل، رئیس شؤن اسلامی کابل بود و هنوز هم جاسوسی می‌کرد)

رفیق مجید، با عبور از قلعۀ عبدالرحیم خان، از راه چونی بدیوار ما بالا شده و داخل خانۀ ما می‌گردد، من در خانه خواب بودم از آمدن و شرفه  اش بیدار نشدم. رفیق مجید لحاف را تا سر سینه ام پائین کشید من فکر کردم که مادرم هست گفتم هنوز وقت است بگذار که خواب شوم دفعۀ دیگر لحاف را از سرم بکلی دور انداخت، بلند شدم دیدم که رفیق مجید بالای سرم ایستاده و خنده دارد. به من گفت: به خوی شدی گفتم بلی. گفت بیلت را بگیر و بطرف باغ تان برو اگر کسی سر راهت آمد و از تو پرسید که کجا میروی بگو میروم  آب زدن بباغ ما. اگر کسی را ندیدی در کمر راه ایستاد شو تا که هوا کمی روشن شود و بعد آهسته آهسته به طرف ده بیا و سیل کن که چه گپ است… وقتی که از راه باغ دوباره برگشتم دیدم که در پشت سر تخته سنگ های قبرستان  در هر چند قدمی، دو دو نفر و سه سه نفر عسکر موضع گرفته اند و نشانه را طرف قلعۀ عبدالرحیم خان گرفته اند. و همچنان تمام بام ها و بالا خانه ها و نقاط بلند قریه را قوای عسکری گرفته بودند. من تیر شدم و آمدم پائین تا قول شفا، دو دانه مرمی‌یافتم که از تفنگ رفیق مجید بود و یکدانه مرمی هم از پیش خانۀ سردار کاکا یافتم، به خانه رسیدم و مرمی ها را برایش دادم و چشمدید خود را از محاصرۀ خانۀ عبدالرحیم خان قصه کردم… گفت در راه چونی که من از دیوار بالا شدم چند مرمی افتاده… در خانۀ ما در پشت آشه دار نشست که دو راه را از آن می شد زیر نظر گرفت: راه پشتِ ده و راه چونی. آشه دار را پلاستیک گرفته بودیم، رفیق مجید  پلاستیک را سوراخ کرد و راه را با آرامش نظاره می‌کرد.

قوای عسکری به خانۀ عبدالرحیم خان داخل می‌شوند و ساعات متوالی خانه را می‌پالند. و از ساکنین خانه (پنج برادر) با ارعاب و خشونت می پرسند که مجید کلکانی کجاست؟ شب به خانۀ شما آمده است…

 و سرانجام دیر زمانی گذشت که صدای ملک عبدالصمد از بلندگویی که قوای عسکری برایش داده بود، بگوش رسید که چنین گفت:

(مردم شریف کلکان!

برادران ما قوای نظامی ( لوای حسین کوت) در این منطقه اشتباه داشتند اما لله الخیر چیزی و کسی را که می‌خواستند پیدا کرده نتوانستند و به خیر از منطقه خارج می‌شوند) این عساکر مسلح، یک سرش در منطقۀ پشت ده( خانۀ مجید کلکانی) و سر دیگرش در منطقۀ پشت قلعه بود که تقریباً یک کیلومتر را احتوا می‌کرد… محاصره به‌وسیلۀ لوای حسین کوت ناکام شد…

مجید کلکانی آنقدر انسان بزرگ بود که بعد از این محاصره، کمال جاسوس را چیزی نگفت و هیچ ضرری برایش نرسید و همین آدم تا هنوز زنده است…”

راویان

امیر محمد از کلکان و …نجات یافتن از محاصره های دولتی، به شجاعت،درایت و حتا شاید به چشم پوشی عمدی عساکر وابسته بوده است.

۷–۷.  روایت دوم

          محاصره بوسیلۀ غند ضربه

استاد سید نسیم زیوری از سال ۱۳۴۸ که در لیسۀ قلعۀ مرادبیک معلم است با مجید کلکانی پیوند رفاقت سیاسی و تشکیلاتی می بندد. بعداً این رفاقت در وجود قیوم رهبر ادامه پیدا می کند. استاد زیوری فعلن در کانادا زندگی دارد. در یک مقاله در مورد محاصره ای سخن می گوید که خودش با مجید کلکانی بوده است.

تصویر

قیوم رهبر و استاد سیدنسیم زیوری دسامبر ۱۹۸۹

ارسالی استاد زیوری به نویسنده

روایت محاصره:

” در اواخر سال ۱۳۵۰ بود که در خانۀ رفیق مجید در کلکان جلسۀ سیاسی داشتیم که غند ضربۀ سردار ولی، علاقه داری کلکان را در محاصره گرفتند، ما از محاصره خبر نداشتیم، حلقه تنگ و تنگتر می شد، ناگاه دروازه باز شد و استاد نور عالم یکی از دوستان رفیق مجید، در اتاق جلسه داخل آمد و  گفت که غند ضربه آمده تا علاقداری رسیده اند، و رفیق مجید گفت:

 درست است فهمیدیم و با تمام خونسردی مانند لحظه های قبلی،  به تشریح مسایل ادامه داد، چند دقیقه بعد استاد نور عالم دوباره آمد و گفت، نزدیک خانه آن طرف قول رسیده اند، یک چقری کلان در میدانی ساحۀ خانه بود، رفیق مجید بار دگر به نور عالم گفت:

 خوب  برو ،

رفیق مجید به من گفت:

غند ضربه ما را پیدا نخواهد کرد  اما اشتباه چند بار آمدن رفیق ما را درگیر خواهد داد.

از خانه برآمدیم و از کوچۀ بنام باغ ها یا قبرستان می رفتیم که نور عالم دوباره آمد و به رفیق گفت می رسند زود تر بروید… در سر قبرستان رفیق فقیر که یاغی بود آمد و لحظاتی صحبت آرام کردند و معلوم می شد که رفیق فقیر هم از غند ضربه فرار کرده و به این طرف آمده بود.

من در پهلوی رفیق مجید آنقدر راحت و عادی بودم که گمان نمیکردم که محاصره هستیم. آهسته بسوی سرک رفتیم در نزدیک سرک، از من خواهش کرد که تکسی که آمد دست بدهم که برویم بسوی چاریکار خانۀ سید قاسم خان میانشاخ  که عضو حلقۀ ما بود. تکسی آمد جای دو نفر را داشت، سیت اول و سیت پشت. به رسم احترام خواستم که رفیق پیش روی بنشیند گفت شما بنشینید. در چند متری ما سرک کلکان بود و دروازۀ حق العبور، در اینجا که رسیدیم همین سرک تا علاقداری همه از پولیس کلاه سفید مسلح، مملو بود. وقتی که موتروان به نفر حق العبور پول میداد  طرف رفیق مجید دید و از بچه های کلکان بود، به عجله به نفر حق العبور گفت چه ره سیل داری پولت را بگیر، فکر می کنم که دریور رفیق مجید را شناخته بود. رفیق مجید سگرت خود را دَر داده بود و خیلی عادی و نورمال معلوم می شد. بعد از تحویل پول ما به طرف پروان روان شدیم. و در مقابل دارالمعلمین پروان پیاده شدیم، رفیق مرا اشاره کرد که پول موتروان را بدهم. موتروان با جدیت گفت پولت را در جیبت بان. تا امروز نمیدانم کی بود اما رفیق مجید را می شناخت… اهالی کوهدامن که از محاصره خبر شده بودند می گفتند:

مجید آغا کرامات دارد کسی او را گرفته نمی تواند”

مقالۀ جنبش چپ در کوهدامن-استاد سید نسیم زیوری

۸–۷.  روایت سوم

           محاصرۀ مجید در جلال آباد

خاطرۀ یک صاحب منصب پولیس که مامور دستگیری مجید بود

” شبکۀ جاسوسی  گزارش داد که مجید در یکی از مسافر خانه های شهر جلال آباد به سر می برد. شبکه نشانی دقیق مسافر خانه و شمارۀ اتاقس که گفته می شد مجید در آن بود و باش دارد،  در اختیار مقام  وزارت

 داخله گذاشت.

یک قطعۀ ضربتی عساکر، تعدادی صاحب منصبان پولیس با وسایل تعرضی و ساز و برگ امنیتی رو به جلال آباد راهی شدیم. در راه همه را وحشت فرا گرفته بود، واهمه مثل هیولایی از اعماق وجود همه سر می کشید. واهمۀ که رنگ از رخ می شست. مثل این بود که راهی کشتارگاه هستیم. می انگاشتیم که مبادا مجید در راه به سراغ ما آید و مانند بلای آسمانی بر سر ما نازل شود. تشویش و اضطراب، چنان عقل از سر ما پرانده بود که گمان میکردی که مجید در همین موتر است. همراه ما است و هر لحظه بخواهد در برابر ما سبز می کند. شبح تشویش آور او آشوبی عظیم در دل های ما برپا کرده بود.

با هزار ترس و لرز وارد شهر جلال آباد شدیم. گفته شده بود که مجید را زنده گیر بیاوریم. سرای مسافرخانه را محاصره کردیم. موضع کندیم. دیگر وقت آن رسیده بود که عده یی از ماموران گرفتاری مجید، درون سرا، در اتاقی که اقامت دارد، داخل شوند و او را گیر بیارند. همه منتظر بودیم که از آن میان کسی حاضر خواهد شد به چنین عمل خطیری تن در دهد. همه ساکت بودیم. یکی بر روی دیگری نگاه می کردیم. در نگاه های زباندار هریک خواهش و التماس جوش می زد و از همراهان می خواست که لطفاً پیش شوید. ولی کسی یافت نشد که بگوید:

من حاضرم پیش شوم.

بلاخره سکوت را شکستم. به همراهان گفتم:

پیش در آیید! ولی کسی از جا نجنبید و بروی خود نیاورد. گویی گوشی برای شنیدن در کار نبود. بر سر پیشگام شدن منازعه یی جالب و دیدنی درگرفت. وقتی دیدم کسی حرفم را نمی شنود، ناگزیر خودم پیش در آمدم.

در دو دست دو تفنگچه گرفتم و رو به سوی اتاقی که گفته بودند مجید در آن زندگی می کند، پیش رفتم. وقتی رهزینه یی را که به منزل دوم اتاق منتهی می شد پیمودم، ترس مانند یک کُندۀ یخ  پشتم را فرا گرفت. لرزیدم. هر پته پایه یی را که بالا می رفتم سست می شدم. پایم از رفتار باز ماند. مثل این بود که گرفتار کابوس شده ام. سرم دنگ دنگ می کرد. عرق از هر تار مویم نیش می زد و سرا پایم را فرا می گرفت. به کسی مانند بودم که ساعتی را  زیر رگبار سپری کرده باشد. بعد از این همه درد و مرارت، سینه کش، خودم را پشت درِ اتاقی نشانی شده رسانیدم. به دیوار تکیه دادم. دستم برای گشودن در، یاری نمی داد. گشودن در، زندگی ام را زیر علامت سؤال قرار می داد. بلاخره دل به دریا زدم. همچنان که میل تفنگچه را رو در روی در گرفته بودم با دست دیگر در را گشودم.

مجید در اتاق نبود.

نفس عمیق کشیدم. از کام مرگ برگشته بودم. احساس راحتی عمیق می کردم. دلم می خواست جا به جا بخوابم و کسی بیدارم نکند. کم کم به پاهایم جان دمیده شد. خون در رگ هایم جاری شد. چنان احساس خوشی می کردم که چه بگویم. از تهِ دل می خندیدم. وقتی دوباره به کابل برگشتیم یک سبد نان خریدم و خیرات کردم”

کتاب ویژه نامۀ شهید مجید کلکانی

صفحۀ ۴۷

سایت رهروان

۹–۷.  شبنامه ها

          در دورۀ جمهوریت سرداری

مجید در دورۀ داود، در بدترین وضعیت امنیتی قرار داشت. جواسیس و ارگان های مشخص دولتی، بدنبالش بودند و برای دستگیری اش شب و روز را به مقیاس ثانیه ها، با هم ترکیب می‌کردند. داود خان، از یکسو با حواریون ظاهرخانی مشکل داشت و از سوی دیگر با کودتای جنرالان، میوندوال، نهضت اسلامی، پارتیزان های مولانا باعث، پرچمی ها… ضمن اینهمه تقابل، بیشتر از همه، از کوهدامن و شمالی می ترسید و تلاش داشت تا مجید کلکانی را دستگیر نماید.

مجید در منتهای اختفاء نه تنها به کار طاقت فرسا در میان مردم و امور تشکیلاتی می پرداخت بلکه از مبارزۀ قلمی و فرهنگی نیز غافل نبود. چند شبنامه به قلم مجید، محصول همین دوران است. شبنامۀ قانون اساسی طناب اسارت خلق ما، بقلم مجید کلکانی است که به‌وسیلۀ گروه مجید، در همان زمان، نشر و پخش گردیده است. نشرات گروه مجید در پروان قرار داشت و نوشته ها و شبنامه ها بوسیلۀ تیم نشراتی، چاپ و تکثیر می گردید.  از کانال های تشکیلاتی به کابل و سایر نقاط، فرستاده می شد.

۱۳۵۵ خورشیدی

نویسنده: مجید کلکانی

شبنامه

قانون اساسی طناب اسارت خلق ما

به تاریخ ده دلو ۱۳۵۵ شمسی رژیم خونین کودتا بعد از مدت ها سکوت، تعلل و تردید، مسودۀ قانون اساسی، این سند رسوای بیداد و مطلق العنانی خود را به “جرگۀ کبیر” چاکران آستان بوس خود عرضه نمود تا کارنامۀ ننگین جنایات گذشته و هوس های پلید آیندۀ خود را، با تأئید مشتی اراذل خود فروخته، رنگ قانونی بدهد.

برای درک این حقیقت که این قانون به هیچ وجه پاسخگوی نیازمندی ها و منافع خلق نبوده و چیزی جز ارادۀ طبقۀ حاکمه و اربابان امپریالستش نیست، حتی کافیست به ظواهر مسأله توجه گردد که:

سردار دیوانه وقتی در برابر پرسشی از جانب خبرنگاران خارجی در مورد قانون اساسی کشور قرار می‌گرفت، با چه حساسیت و عصبانیت هستریک، به آن برخورد می‌نمود گویا این که کسی حق ندارد در مورد بردگان خانه زاد و حلقه به گوش او با وی چون و چرا کند!! وقتی هم تصمیم مبنی بر تسوید قانون اساسی اعلام شد، تسوید و تدقیق آن به وسیلۀ عده ای از نوکران گوش به فرمانش صورت گرفت و سرانجام با بی اعتنائی وقیحانه به ارزیابی و قضاوت خلق – خلقی که رژیم چون گدای بی شرم پیوسته(ولی بیهوده) اعتماد و هم‌کاری آنها را التماس می کند – سیاه ترین و فرومایه ترین عناصر، که هیچ یک از آنها در دنائت، بلاهت و چاکر پیشگی از دیگری کمتر نیست، از طریق فرامین، سفارشات خصوصی، تطمیع و تهدید در جریان یک صحنه سازی رسوا “انتخاب” (تعین)گردیدند تا بر سرنوشت خلق تصمیم بگیرند. هرچند صحنه سازی به اصطلاح انتخابات در سرتاسر کشور به قدر کافی مفتضیح و مضحک بود، رژیم ناگزیر از اعتراف به غیر دموکراتیک بودن انتخابات در بخش هائی از کابل و پروان گردید( زیرا در این مناطق بنابر ملاحظات معینی به ظاهر آرای بیشتری نیاز داشت)، ولی همان گونه که انتظار می‌رفت،

منبع

https://afgazad.com/A-R-M-D/۰۶۰۹۲۲-SAMA

-Qaanoon-Asaasy-Tanaab-Asaarat-Khalq.pdf

پایان فصل هفتم

فصل هشتم را فردا خواهی خواند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد