رامین رازق‌پور داستان‌های خون‌دار با مفصل‌بندی‌های محکم می‌نویسد

خالد نویسا

·

·

.مثالش داستان«من راسکولنیکُف هستم» اوست.

راسکُلنیکوفِ Raskolnikov، جوان در رمان «جنایت و مکافات» داستایوسکی،پیر زنی را به خاطر باور به تصمیم خود با تبر می‌کشد و پول و جواهرش را می‌بردارد؛ ولی پسان دچار عذاب وجدان و پارانویا می‌شود.راسکولنیکوف داستان رازق پور پدر خانواده را با تبر می‌کشد نه به خاطر حق عمل و پول و جواهر، که به خاطر رهایی از استیلای مستبدانهٔ «پدر» بر خانه و خانواده.

چیزی‌که توجه مرا جلب کرد شخصیت‌های کنایی این داستان است.

پدرِ خشمگین، که نماد مرد‌سالاری و تمامیت‌خواهی و زورگویی و دیکتاتوری دینی است، خود را «خدای قلعهٔ کوچک»می‌داند، به زنش می‌گوید که عقل ندارد و حق حرف‌زدن را به دخترش رابعه نمی‌دهد.

مادر، که در کشتن شوهرش با راوی همدست می‌گردد تا آن «ویروس» از خانه گم شود، با چهرهٔ هزار ساله، هویتش در لای حوادث و حکمرانی پدر گم شده است. او در واقع هویت سرگردان زنان و بخشی از خود نویسنده است. مادر خشمگین است که در بند مردی افتاده که همیشه بر منبر است و حکم صادر می‌کند و مولد شر است.

رابعه، دختر خانواده خاموش، سرگشته و منفعل است. همچنان برادر زخمی راوی که مثل مردگان خون ندارد. این‌‌ها مرده‌وار در خانه‌یی که زمینهٔ مه‌آلود ، سرد و بی‌حرکت دارد،نفس می‌کشند.(نام‌های رابعه و یونس‌که معنی خاصی در داستان دارند هوشمندانه انتخاب شده‌اند.)

ملای مسجد که متمم شخصیت پدر است.

از مادرکلانی هم در حاشیه با بدبینی و خشم یاد می‌شود که تأمل برانگیز است. برخورد نویسنده با مادرکلان سطحی و عصبی نیست، یعنی دشمنی با مادرکلان‌ها نیست.مادرکلان کیست؟ خود زندگی یا جبر زندگی‌؟هر چه که هست او«ها» را در سرگردانی سخت و کانکریتی و سرنوشت مشؤوم و گریزناپذیر انداخته است.در داستان دیگر رازق‌پور «زمستان، آخر سال نیست» باز هم چشمداشت او به مادرکلانی‌که«مرگ بیاید،عینکش را ببرد که از شرش خلاص شوم» و«مادرکلان آن‌قدر پیر شده که دیدن چین‌های کاسهٔ صورتش دلبدم می‌کند» به همین بیزاری بسته‌گی دارد. نویسنده در داستان «من راسکلنیکف هستم»با قهر سراغ مادر کلان می‌رود:«بخواهم چیغ بزنم، زخم‌هایم رشد کنند. بالای قبر مادرکلانم بیاستم، تف و لعنت کنم، سنگ‌نوشتهٔ گورش را بکنم. خاک را پس کنم. بر اسکلیت چهره‌اش بشاشم؛ چرا مثل خودش یکی را به دهان دنیا ریخته است.»

***

در«من راسکولنیکف هستم»نشانه‌یی از زندگی عادی به چشم نمی‌خورد. زندگی‌ زیر اقتدار و سلطهٔ پدر نابود شده است.پدری که شلاق زبانش و تحقیر حق آسمانی‌اش است.

در نگاه اول «جنایت ‌و مکافات» داستایوسکی بر فقر و روان‌پریشی و جنایت و رخداد‌های بعد از آن، از جمله عذاب وجدان و رویکرد‌های روان‌شناسی و این‌نظر که او حق دارد یک«حشرهٔ کثیف» را بکشد، می‌چرخد. داستان رازق‌پور بر محور حوادث تاریخی و سیاسی کشورش.«جنایت و مکافات»صحنهٔ تشتت غالب و انحطاط روانی روسیهٔ زمان نویسنده‌ را نشان می‌دهد و داستان رازق‌پور تنگ‌نفسی و عصیانگری به خاطر آزادی و رهایی از بند استبداد و خفقان«خانه»را.

پدر نمودار قدرت و تمامیت‌خواهیست. تشبیه صدای پدر در حویلی به بُمب بشکه‌یی در رساندن منظور نویسنده کمک می‌کند. آخر سر راوی پدر را می‌کشد تا از آن کابوس و فضای مسموم رهایی یابد؛ ولی آن سو ملای مسجد هنوز زنده است. او به راحتی پدر را تکثیر کرده می‌تواند.او اولین کسی است که از غیبت پدر نگران می‌شود.

در این داستان قابل تأویل‌ هم اوضاع جاری مملکت نمایانده می‌شود،هم تاریخ مردسالار و دین‌مدار،هم نابه‌سامانی‌ها و گسست‌های اجتماعی و سیاسی، هم حق‌تلفی‌های جنسیتی و هم دیدگاه‌ها و افکار خاص خود نویسنده در رابطه با زندگی و هستی.

در رمان دیگر داستایوسکی،«برادران کارامازوف»،نیز فئودور کارامازوفِ پدر به دست فرزند نامشروعش به قتل می‌رسد. فئودور کارامازوف با چهار فرزندش نمایندهٔ جامعهٔ پر از اختناق روسیهٔ زمان داستایوسکی می‌باشد که در امواج نامتجانس خداباوری، بی‌خدایی، کدورت، بداخلاقی،وجدان، طمع، راستی، دروغ، شک و ایمان، شهوت و رستگاری…گیر کرده است.قتل او ناشی از بحران‌های روانی و متضاد‌های حسی و فلسفی و نزول اخلاق و قانون خانواده یا جامعه در بود و نبود خداست؛ ولی در قتل پدر مستبد خانوادهٔ داستان«من راسکولنیکف هستم» عامل دین و تاریخ مذکر برجسته‌تر است. راوی رازق‌پور نه مثل راسکولنیکوف داستایوسکی است که پیر زنی را می‌کشد برای این که در زندگی‌‌اش دخالتی بکند، نه مثل «دیمیتری» برادران کارامازوف که به خاطر ارثیه با چماق بخواهد پدر را بکشد،نه«اسمردیاکوف»بی‌دین که در اثر تلقین برادرش دست به قتل پدر بزند، نه حتی مثل«بازاروف» نهیلیست«پدران و فرزندان» ایوان تورگینف است که تقابل و تضاد تفکر دو نسل را تمثیل می‌‌کند. قتل پدر در داستان «من راسکولنیکف هستم» اجتناب ناپذیر و بایسته است.رسیدن به آزادی است،.قتل در کلهٔ راوی به فعل رهایی بخشی مبدل می‌شود. در برادران کارامازوف هر جناح( قاتل و مقتول) که می‌می‌رند دردی ندارد، چون هردو طرف ماجرا رزل و اوباش اند، در داستان رازق پور یک طرف شر است و یک طرف خیر، یک طرف ظلم است یک طرف مظلومیت؛ بنابر این وقتی طرف شر از میان می‌رود دل خواننده یخ می‌شود.هر چند شر مجالی برای توضیح خودش نمی‌‌‌یابد.قتل در دو داستان‌ داستایوسکی میان پیچیده‌گی‌های حاکم روانی و اخلاقی اتفاق می‌افتد و با گناه، حیرانی، پشیمانی و انکار گره خورده؛ ولی در داستان رازق‌پور قتل پدر ذهنی و به نحوی می‌شود گفت برحق اتفاق می‌افتد و پشیمانیی در کار نیست.تملک و ترس و طمع هم دیده نمی‌شود؛ گویی دیگر برای راوی کشتن و رهایی از تحقیر دوامدار پدر حق و آرمان اوست.

***

با آن‌که داستان رازق‌پور، جز عنوان و قتل با تبر،با جنایت و مکافات شباهت چندانی ندارد؛ ولی او باز هم در حال گذار از اثرپذیری نویسندگانی چون هدایت، کافکا و داستایوسکی‌ است که بیشتر نویسندگان در جوانی خواه‌ناخواه این راه را می‌پیمایند.

در زمان‌های قدیم رسم بود که وقتی در بارهٔ نویسندگان جوان نظر می‌دادند، می‌گفتند که این جوان آیندهٔ درخشانی در شعر یا داستان دارد. قبول نداشتند که در حال حاضر هم اثر آن جوان خیلی قوی‌تر از آثار آن بزرگواران است.من به حیث یک خوانندهٔ عادی می‌گویم که رازق‌پور همین حالا در دورهٔ درخشان نویسندگی‌خود قرار دارد

چنین باد، چنین‌تر باد!

لینک داستان

https://www.kabulnath.de/Sal-e-21om/Schomara-e-481/ramin%20razeqpoor.html


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد