خاکسترِ حروفِ اخگرآلود نگاهی به مجموعه‌شعر «های آذرشین»

منیراحمد بارش

·

·

خاکسترِ حروفِ اخگرآلود نگاهی به مجموعه‌شعر «های آذرشین»

این بار می‌خواهم از نویسنده و شاعری سخن بگویم که دُرواژه‌نویسِ خوش‌سیما و خورسیرت است؛ کسی که در ملکوتِ سخن‌پردازی، از خونین‌یادگارِ تاک و تاکستان و بالنده‌ستاکِ دورها می‌نویسد و با رویینه‌تنی‌های دم‌کیمیای خویش، از خاکِ می‌آلود و باران‌های شنگرفین و بادهای برین سروده است.

شریان‌های لاله را در شعرهایش، هر سحرگهان به زنجیر می‌کشد و در میله‌زاران تلخ تفنگ‌بدستان، به هم‌دست‌بند خویش نیز می‌سراید:

«در جویبارها

امروز آب نیست

اما،

از ما یکی به گور، از ما یکی به جا

اینجا نشانه باد

یک روز آب‌ها از پل گذشتنی‌ست»

اما آن آب‌های گذران از روی گذشتند و از پل نه. وانگاه بی‌هراس از لای پنجره، از گوشه‌ی دنج و برزخِ مرطوب «دهمزنگ» از لابه‌لای توده‌ی زنجیرپاره‌ها فریاد برکشید:

«هرگز مباد گستره‌ی شیربیشه‌ها

از نام تو تهی»

می‌خواهم دکمه از گلوگاهِ سخن بکشایم، تا روزنه‌ی رو به فردا را کشوده باشم که باور کنید از شاعر «های آذرشین» سخن می‌گویم.

از شاعر آتش‌بارِ آتش‌باز، که لحظه‌هایش چونان خلیلِ بابلین مهمان آتش بوده. از شاعر آتش‌پای آتش‌دست، که قلبش را سرای شعله‌های آتشین کرده و سوره‌های آذرین را در میان لهیبِ مست، از نهاد خویشتن خویش، می‌سراید.

از شاعر آتش‌کاوِ آتش‌چین، از شاعر آتش‌خویِ آتش‌فام صبورالله سیاسنگ سخن می‌رانم. اگر بخواهم پرویزنی برای سنجه‌ی شاعرانگی او در نظر بگیرم به این سخن استاد واصف باختری، گوش دل فرا می‌دهم:

«در شعرهای سیاسنگ، نمونه‌های بارزی ازاین شکستاندنِ “بتِ” زبان، ازاین برخورد خیلی غیرمتعارف با زبان به نحوِ آشکاری دیده می‌شود. آشناییِ ژرفِ او با ادبیاتِ غرب و فطرت شاعرانه‌ی خودش و برداشتش از مقوله‌های زیبایی‌شناختنیِ شعر، دست به دستِ هم داده و این شگرد را پدید آورده‌اند… و (سیاسنگ) در متن حادثه‌ها زیستِ شعوری داشته است، شعرش ما را با خود به دوزخ‌ها و برزخ‌ها و معرکه‌ها می‌برد.»

او جبروت و خشم زندگی را شاعرانه زیسته است، در امتداد خاطره و خاطره‌ی امتداد، در شامی که هر سایه به هم‌سایه مبارک‌بادها می‌گفت، کنارِ خندق آتش؛ زبان ماسه‌های خشک را به گوش چوب‌ها آواز می‌خواند:

«به یادم هست چون دیروز،

به یادم هست چون دیروز

که یک شب ناگهانی مادرم از دوختن واماند

غبارِ شیشه‌ی تصویرِ بابایِ شهیدم را به آبِ دیدگانش شست

و آنگه رهسپارِ سرزمین بیدها گردید»

وقتی از قویِ زبان‌کشیده در فراسوها و از امتداد جاریِ سیرِ گلوله‌ها، از فصل‌های زرد، از غنچه‌های سرخ و از نهایت شب، دریچه و چراغ را با خود به معرکه می‌برد، فریاد می‌زند.

«اینک من آمدم!

در باز کن، بیا!

وز پشتِ شیشه‌ها

آن ازدحامِ کوچه‌ی خوش‌بخت را ببین»

شاعری‌که در تاکستان‌های آفتاب‌سوخته، از ارتفاع قامتِ بی‌باکِ هر ساقه که چون فریاد سوی آسمان‌ها می‌رود بالا، به یاد ریشه‌ی اند‌وهگینِ خفته اندر خاک؛ چنین با خویشتن

تکرار می‌گوید:

«سپیدارانِ هم‌قامت

و ناژوهای هم‌سایه

سیه‌پوشانِ هم‌دردند»

او از پر و بال سمندرِ سوخته در کوره‌ی آتش، چونان تابوتِ گل‌بارانِ هندوها، آذرشین و آذرچین که خون صاف‌تر از خونِ ابریشم و روح پاک‌تر از شیشه‌ی جیحون و رنگ کهکشان دارد، این‌گونه حریرِ نازکِ تعبیر را بر قامتِ عریان‌ دختِ خواب می‌افکند و می‌سراید:

«هر آنچه مرگ می‌بینی

نشانی از دوامِ عمرمان و از بقای جان‌مان باشد

و اما سرنوشت پیشه‌ورهای کژ‌اندیشه

چنان تعبیرِ خواب اندر شبِ فرجامِ فصل زرد

سیرِ واژگون دارد

و تو ای گریه‌ی آمو!

و تو ای ته‌نشینِ خواب! می‌دانی؟

همین امشب تو یک‌بارِ دگر از ژرفنای نیستی

از مادر بهنام

به روی دامن بهرامن پیراهنِ مریم

اقامتگاه خواهی یافت

و فریادِ غرورانگیز ماهی‌ها و مرجان‌ها

هم‌آوایِ هزاران روح ناآرامِ گورستان

ترا با نام خواهد خواند»

خاکسترِ حروف اخگرآلود سپید و سرخ را رسولانه در کتیبه‌ی خداحافظی‌اش نقش دیگرگونه بر چهره‌ی زمستان تاریخ، حک کرده است.

فصل بی‌فرجام یلداها را به نام مستعار “موسم سرما”، چنان بلند می‌خواند که سپهر، پنبه‌ی شرمندگی را در گوش‌های ندامت و نداشته‌اش می‌گذارد. دراین سروده

می‌خوانیم:

«هلا آتش‌گرفته سروِ آزاد و چنار و بید و ناژوها

خدا حافظ گل لاله – خدا حافظ پرستوها»

و این خداحافظی تلخ او با سرو و بید و ناژوها و با شهریان کوچ‌بردوشِ عرق‌آلودِ سرگردان و خیز ماهیِ بریان – ز متن تابه سوی کوره‌ی آتش، همان و‌داع تلخ او با شعر بود و پس از آن دیگر نسرود.

سیاسنگ بر لوح ناپیدا و هفته‌ی هفتاد شب تاریک و بی‌فردای تاریخ، نسرودن را این‌گونه سوزناک و طرب‌آلود بدرقه کرده که خودش تعالی و تداوم سرودن‌هاست:

«نیایش را کسی جدی نمی‌گیرد

تو گویی آیت‌الکرسی برون گردیده از قرآن

شنیدستم کسی گفته که رستم رفته از شهنامه‌ها بیرون

نه مژده می‌کند‌مان خوش، نه ماتم می‌فزاید غم

زمین سخت، آسمان دور و هوا تا عرش باروتی

نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندوها

خدا حافظ گل لاله – خداحافظ پرستوها!»

او اگرچه در آستانِ این برزخِ حسود، قلم سرودن بر زمین نهاد، اما با همین نسرودن، کتیبه‌ی پایداریِ ما را در مغزِ زمان فرو کرد، شاعری که خود آذرشینِ اصالت بوده و نگذاشته آتشگاهِ شعر به خاموشی گراید، و اینک رازِ گویایِ او تا نهایتگاه، در شریانِ اخگرآلودِ واژه‌ها جاری و ساری خواهد ماند.

تذکر مهرورزانه: «در این مسیر خوش‌آیند و ارزشناک، مرا جناب استاد ژکفرحسینی و جناب داکتر صاحب ذبیح فطرت صمیمانه یاری‌ کردند. بنائا جا دارد که از هر دو بزرگوار قلباً سپاس‌گزاری نمایم.»

با مهر

پشاور- پاکستان

۲۹ سنبله، ۱۴۰۵


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد