وطن

اقبال رهبر توخی

·

·

طپیدم، سوختم، آتش زدم ویرانه خود را-
که تا از نام دشمن پاک سازم خانه خود را –

به نام پاک آزادی قفس ها را بنا کردند-
به فریادی شکستم حلقه زولانه خود را-

به گرد شمع میهن گرمی یاران ما بنگر-
بگردم دور دوری همت پروانه خود را –

ز هشیاران عالم غیر استغنا ندیدم من-
گرفتم دامن پاک دل دیوانه خود را-

جدایی از وطن، نامهربانی، رنج تنهایی-
به کی گویم به جز از تو غم و افسانه خود را؟!-

گدای تشنه لب دیدم به هرشهری دیار خود-
شکستم، ریختم دور از وطن میخانه خود را-

مرا از جمع سربازان میهن دور کرد”رهبر”-
چه گویم: طالع و تقدیر و آب و دانه خود را ؟!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد