‌خون ستاره‌ها

پریسا حوا

·

·

وقتی سرم را روی بالشم می‌گذارم، یکی که حتماً خاله است، کلید را داخل قفل می‌چرخاند و در را قفل می‌کند.

درست یادم نمی‌آید می‌خواهم چه کار کنم، اما چشم‌هایم را می‌بندم.

ـ او… او… او ستاره از من است، می‌گیرمش.

گفتم: همه ستاره‌ها مال توست.

خندید؛ لب‌های باریکش گم شد و دهان کجش، که همه‌اش دندان بود، باز شد. جست‌وخیز کرد و دست زد و از کنار پنجره دور شد.

در که باز شد، روشنی چراغ‌های سالن، مستطیل سفیدی روی کف اتاق ساخت و خاله داخل آمد. نفسش را، که حتما از شدت راه رفتن بالا نمی‌آمد، کشید و با عصبانیت و صدای دورگه‌اش گفت:

ـ باز تو که اینجایی! هر بار باید از یک اتاق پیدات کنم؟

از جایم بلند شدم. خاله به طرفم آمد. گوشت‌های بدنش با هر قدم می‌لرزید و بالا و پایین می‌شد. گفت:

ـ مگر نگفتم دیگر حق نداری به هر جا بروی، ها؟

دستم را محکم گرفت و به طرف در کشید.

من هم در حالی که به آزاده نگاه می‌کردم، که هنوز جست‌وخیز می‌کرد و دست می‌زد و می‌خندید، به دنبال خاله رفتم.

کفش‌هایم روی موزاییک‌ها کشیده می‌شد؛ مثل کشیده شدن جارو روی زمین سیمانی. پاهایم مورمور می‌کرد. هزاران مورچه از زیر زمین بالا می‌آمدند، می‌رفتند تا ته استخوان پاهایم، دور خودشان می‌چرخیدند، سیاه‌تر می‌شدند و جیغ می‌زدند.

فاطمه داخل سالن راه می‌رفت و مثل همیشه می‌گفت:

ـ نیست… پیدایش نمی‌کنم.

دست‌های سیاه و لاغرش را به سر تراشیده‌اش می‌زد و گریه می‌کرد.

وقتی از کنارش رد می‌شدیم، خاله دستم را محکم‌تر فشار داد و به سمت خودش کشید تا نایستم و عصبانی‌ترش نکنم.

خاله زیر لب، با عصبانیت گفت:

ـ به خدا آخر از دست شما به روح خود می‌روم.

و صورت چاق و افتاده‌اش سرخ‌تر شد.

چشم‌هایم را که باز می‌کنم، دیگر خورشید آمده است و خودش را از هر درز و سوراخی که توانسته، به داخل کشانده است. از روی تخت پایین می‌شوم، پاپوش‌های سفیدی را که خاله گفته بود دیگر نبیند با پاهای لخت راه بروم و برایش داد زده بود، می‌پوشم و از اتاقی که دیگر درش قفل نیست، بیرون می‌شوم.

فاطمه به طرفم می‌دود. نفس سوخته‌اش با صدای خش‌داری بیرون می‌ریزد و می‌گوید:

ـ تو ندیدی؟ خیلی کوچک بود، قدش این‌قدر بود.

دستش را تا زیر زانویش پایین می‌آورد و ادامه می‌دهد:

ـ لباس‌های آبی پوشیده بود، موهایش هم دم‌اسبی بسته بود.

می‌گویم:

ـ نه.

باز گریه می‌کند و کاسه‌ی سیاه زیر چشم‌های سبز و بی‌برق و گردش، پر از اشک می‌شود.

راه که می‌روم، صدای پاپوش‌هایم داخل سالن خش‌خش می‌کند. در اتاق آزاده که چند اتاق پایین‌تر از اتاق من است، باز است. وقتی داخل می‌شوم، پایین تخت زانو به بغل نشسته و دارد انگشت‌های درازش را که شبیه استخوان‌اند، می‌شمارد.

روبرویش می‌نشینم.

نگاهش را از روی انگشت‌هایش برمی‌دارد و به طرف من می‌اندازد. چشم‌های کوچک و سیاهش را تنگ می‌کند و می‌گوید:

ـ ده تا شد.

و باز می‌خندد.

می‌گویم:

ـ همه‌ی ستاره‌ها مال توست.

از جایش بلند می‌شود. قدش درازتر می‌شود و باز شروع می‌کند به جست‌وخیز زدن. موهای کوتاه و بریده‌بریده‌اش بالا و پایین می‌پرند.

از جایم بلند می‌شوم و از اتاق آزاده بیرون می‌روم.

خاله داخل سالن با چند زن حرف می‌زند. همین که مرا می‌بیند، به طرفم می‌آید و می‌گوید:

ـ یالا برو اتاقت، همه را می‌خوری، وگرنه باز در اتاقت را قفل می‌کنم.

وقتی نزدیک اتاقم می‌شوم، یکی از همان زن‌ها پاپوشش را به طرفم پرت می‌کند. بقیه شروع می‌کنند به خندیدن و می‌گویند:

ـ بیچاره… بی‌حافظه… بیچاره… بی‌حافظه…

صدای خنده‌هایشان تمام سالن را پر می‌کند. سرخ می‌شود، سیاه می‌شود، می‌پیچد، بالا و پایین می‌پرد، دهان باز می‌کند و به طرف من می‌دود.

می‌دوم به طرف اتاقم و صدا هم به طرف من می‌دود.

در را محکم پشت سرم می‌بندم و صدای خاله را می‌شنوم که دارد همه را دعوا می‌کند:

ـ گم شید به داخل اتاق‌هاتان، مگر نگفتم دیگر به او کار نگیرید؟

صبحانه، شیر و پنیر و خرما با چند تکه نان است. کنار تخت می‌نشینم و شروع می‌کنم به خوردن. بعد از اینکه لیوان شیرم را بالا می‌برم و مزه‌ی شیر را در ته کام و گلویم حس می‌کنم، در باز می‌شود. خاله، نفس‌نفس‌زنان، می‌گوید:

ـ یالا بلند شو.

لیوان را دوباره داخل پتنوس روی تخت می‌گذارم و از جایم بلند می‌شوم.

دستم را محکم می‌گیرد و می‌گوید:

ـ مثل بچه آدم با من می‌آیی، اگر باز کوشش کنی…

و سرفه‌ی خشکی می‌کند.

من به میخچه‌ی بزرگی که روی گردن کوتاه و پرچربی‌اش است نگاه می‌کنم؛ به پوست ضخیم گردنش که مثل خمیر سفتی است که رد یک صافی روی آن مانده باشد.

می‌گویم:

ـ اگر به اینجایت سوزن بزنم، آب می‌پاشد.

و انگشتم را روی گردنش می‌گذارم.

دستم را کنار می‌زند؛ مثل اینکه مگسی را کنار بزند.

سر جایش می‌ایستد، چشم‌هایش را به طرف من می‌چرخاند و می‌گوید:

ـ دختره‌ی احمق.

دوباره حرکت می‌کند و من را به دنبالش می‌کشد.

داخل سالن کسی نیست. همه داخل اتاق‌هایشان هستند.

هیچ صدایی جز صدای پاپوش‌های من و خاله شنیده نمی‌شود و هیچ بویی جز بوی عرق خاله.

نزدیک در سالن که می‌رسیم، خاله چشم‌های ریزش را به طرف من تنگ می‌کند و با دندان‌غروچه می‌گوید:

ـ به خدا اگه باز کوشش کنی فرار کنی، خودم پوستت را می‌کنم.

و قفل در را باز می‌کند.

از پله‌ها پایین می‌رویم و وارد دهلیز بزرگی می‌شویم که چهار طرفش اتاق است و پر از آدم.

خاله به همه سلام می‌دهد و لبخند می‌زند. دیگر دستم را مثل قبل نمی‌کشد؛ آرام‌تر می‌گیرد و برابر با من قدم برمی‌دارد.

با هم وارد یکی از آن اتاق‌ها می‌شویم.

اتاق مثل اتاق‌های بالا گرم و خالی نیست. چند صندلی و یک میز بزرگ در گوشه‌ای از اتاق قرار دارد. روی میز، گلدانی پر از گل‌های تازه و چند لیوان است که معلوم می‌شود تا چند لحظه پیش کسی در آن‌ها چای نوشیده. کمی هم ورق‌های پراکنده روی میز دیده می‌شود. باد خنک و تازه‌ای از پنجره‌ی اتاق به داخل می‌خزد.

روی یکی از صندلی‌ها، زن لاغری که خودش را درون چادرنماز سیاهی پوشانده، نشسته است و به من نگاه می‌کند.

خاله از اتاق بیرون می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد.

خیره به زنی که نمی‌شناسمش نگاه می‌کنم.

از جایش بلند می‌شود، به طرفم می‌آید، دستم را بین دست‌هایش می‌گیرد و می‌بوسد. صورتم را با دست‌های لاغر و رنگ‌پریده‌اش نوازش می‌کند و من سرم را عقب نمی‌کشم.

من را روی صندلی کنار خودش می‌نشاند و با صدای نرم و آرامی می‌گوید:

ـ عزیز دلم، خوبی؟

به چشم‌های سیاهش که اشک در آن‌ها حلقه‌حلقه می‌شود، و پره‌های بینی باریک و لب‌های نازکش که هی می‌پرند، نگاه می‌کنم.

از روی صندلی بلند می‌شود و دو زانو روبرویم می‌نشیند. بانداژی را که روی بندهای هر دو دستم بسته شده، آرام‌آرام باز می‌کند.

می‌گوید:

ـ به خدا اگر این کار را نمی‌کردی، اینجا نمی‌آوردیمت. دورت بگردم.

و انگشتش را کنار زخم‌هایی که چند کوک روی آن‌ها مثل تار کاغذباد است، می‌کشد و اضافه می‌کند:

ـ نگاه کن، خوب شده. تا چند روز دیگه می‌گم بازشان کنند.

بینی‌اش را بالا می‌کشد.

می‌گویم:

ـ همه‌ی ستاره‌ها مال آزاده است.

نگاهم می‌کند. خیلی نگاهم می‌کند. بعد صورتش را روی دست‌هایم می‌گذارد و دست‌هایم خیس می‌شوند.

می‌گوید:

ـ خوب می‌شه، عزیز دلم. همه چیز خوب می‌شه.

در باز می‌شود. خاله با قد نسبتاً کوتاهش داخل اتاق می‌آید و به زنی که دارد من را می‌بوسد و می‌بوید می‌گوید:

ـ الهی شکر، خانم جان. حالا خیلی بهتر شده؛ حتی دیگه شب‌ها راحت، بدون سر و صدا می‌خوابه و غذایش را هم خودش می‌خوره.

حرف‌هایش که تمام می‌شود، به سمتم لبخند می‌زند و من به چند دندان خراب پیش رویش نگاه می‌کنم.

وقتی دوباره داخل سالن طبقه‌ی بالا می‌شویم، ناخن‌هایم را روی دیوار می‌کشم. ذرات سفید گچ در هوا، زیر نور طلایی‌رنگ خورشید صبحگاهی، با هم در سکوت می‌رقصند و آهسته و نرم، انگار محو می‌شوند.

از در اتاق آزاده که رد می‌شویم، او را می‌بینم که دم پنجره ایستاده است، به بالا نگاه می‌کند و منتظر ستاره‌هاست.

صبح وقت که حتی هنوز خورشید درک ندارد، سر و صدای جیغ و داد و دویدن‌ها من را از جا بلند می‌کند.

یکی در اتاقم را باز می‌کند، در محکم می‌خورد به دیوار.

یکی از همان زن‌هایی است که دیروز می‌خندید.

می‌گوید:

ـ بدو بیا پایین.

و انگار جیغ می‌زند:

ـ زود باش.

از جا بلند می‌شوم و به دنبال او که با پاهای برهنه‌اش می‌دود، می‌روم پایین.

داخل سالن هیچ‌کس نیست.

در سالن کاملاً باز است. داخل پله‌های طبقه‌ی اول و دهلیز بزرگ هم کسی نیست.

آهسته از در می‌روم بیرون و داخل حیاطی که همه جمع شده‌اند می‌شوم.

مردی با صدای بلند و محکمی به خاله‌هایی که مثل خاله‌ی بالایی چپن سفید پوشیده‌اند، می‌گوید:

ـ یالا همه را ببرید بالا، داخل اتاق‌هایشان، یالا!

اما خاله‌ها زورشان به هیچ‌کدام از آن‌هایی که هی جیغ می‌زنند و خودشان را به هر طرفی می‌زنند، نمی‌کشد.

یکی از خاله‌ها با صدای گرفته و خواب‌آلودی می‌گوید:

ـ من گفته بودم پنجره‌ی این را حفاظ کنید.

یکی دیگر می‌گوید:

ـ سر شب می‌گفت امشب ستاره‌هایش را می‌گیرد.

ـ آخه او هر شب این را می‌گفت، اصلاً از همان شب اولی که آورده بودنش اینجا.

ـ او با بقیه فرق می‌کرد، باید بیشتر مواظبش می‌بودیم، من که می‌گم اصلاً نباید در این بخش می‌بود.

ـ من هم به جای او یک‌شبه تمام اعضای فامیلم را از دست می‌دادم، با همه فرق داشتم.

مرد که دیگر دارد با شکم بزرگش بلندبلند نفس‌نفس می‌زند، سر همه داد می‌زند که خفه شوند و این حرف‌ها را جای دیگری نگویند.

هنوز هوا آبی و دودگرفته است. برگ‌های درختان ناجو روی زمین چرخ می‌خورند و شاخه‌های درخت‌ها خش‌خش صدا می‌دهند.

خاله‌ها همه زن‌های آبی‌پوش را به زور کنار می‌زنند و دست و پای آزاده را که دیگر مثل چوب خشکیده شده است، محکم می‌گیرند و داخل پتویی که آورده بودند می‌گذارند.

خون از سرش می‌چکد و باد گرم، بوی خونش را همه‌جا پخش می‌کند.

پایان ۱۴۰۱


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد