شمع شعرم تا به کی . . .

اقبال رهبر توخی

·

·

شهر روشن، جاده روشن، کوچه ها و خانه روشن-

مردمی میخانه ها مست، باده در پیمانه روشن-

من نمیخواهم ز هستی، جام عیش و شور و مستی،

شمع شعرم تا به کی، در خانه بیگانه روشن؟!.

هر کجا چون روز روشن، سینه ها از کینه تاریک-

“هایوی ها“ هرطرف پیچیده چون رگ های باریک –

ای خدا راهم بده، آواره ی شهرو دیارم –

ای وطن قربان تووکوچه های تنگ وتاریک .

گم شدم چون پای خود بیرون ز شهر خود نهادم-

ذره ذره همچو کاهی، دست باد غم فتادم-

نیست اینجا همدمی تابشنودفریادو دادم-

من ز هر بیچاره ی آنجا، در اینجا نامرادم .

دور از شرقم، درینجاه هرچه باشد دیگرانند-

رهبرش گوید به عالم: بهترین بهترانند-

پیر آن از رو کشیده چملکی ها را به دارو-

در هوای خود پرستی ، ظاهرا پیری جوانند.

جام میگویند که زیبا،ساغر وپیمانه زیبا-

ساقی میخانه زیبا، خنده مستانه زیبا-

چشم من بی روی تو، زیبا نمی بیند به دنیا-

در جهان هرگز نمی بینم چو آن ویرانه زیبا.

 جیب ها پر ، کیسه هاپر، وقت خوردن کاسه ها پر-

بهرمستان باده وافر، ساغرو پیمانه ها پر-

نه مروت نی کرامت، هرکسی پیچیده در خویش-

کوچه ها روشن ولی هرگوشه از دیوانه ها پر.

خانه اینجا،دانه اینجا،هر قفس اینجا طلایی –

بی رخ و دیدار میهن میکندچشمم سیاهی-

این نباشدخانه من، بشنوید افسانه ی من-

تا به کی از خون شعرم دست و پا گردد حنایی؟!.

 کاش بودم دروطن تا دست من برکردنت بود-

پرده های چشم سبزم،جامه وپیراهنت بود-

بینوای میهن من کاش بودم درحضورت-

قلب وجان و چشم و روحم، سرپناه و مسکنت بود!.

به کزین گل ها، چمن ها، رو نمایم بردیارم-

گر خزانم چون رسم انجا همه فصل بهارم .

زنده باشم تا ببینم شهر شهر و دهی خود را-

 ور نباشم زنده آرید خاک میهن بر مزارم !.

ای پرستو های رفته، بار دیگر باز گردید –

با قناری های نو، همراز و هم آواز گردید-

 پر زنید بر شهر کابل، سرزنید بر هر ولایت –

زندگی از سر بگیرید، شاهد آغاز گردید!.

می شود روزیکه گرددبرهمه افسانه روشن-

خانه روشن، کوچه روشن، گوشه ویرانه روشن-

می رسدگاهی که مردم در وطن آسوده گردند –

تاشود چشمان رهبر، چون رخ جانانه روشن.

 می رسد روزی که فرقی بین مرد وزن نباشد-

درب پوهنتون قفل با میله ی آهن نه باشد-

جای اشک و ناله ها را نغمه های ساز گیرد-

زاغ جای بلبلان بر شاخه و گلشن نه باشد.

 دشمنان در بین ما، از ما و تو، دیوار می سازند-

 گر توانند گل ستان ما، زمین خار می سازند.

 نور آزادی ما دزدیده، شام تار می سازند-

 ملت بیدار ما، با زهرخود، بیمار می سازند!!.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد