گیتار زن در بین سنگرها بمان با من…

سیر یگانه

·

·

چند حرف در بارهٔ مجموعهٔ «از پرستو تا من» اثرِ صنم عنبرین

صدای زن افغانستان، امروز بیش از هر زمان دیگر، محتاجِ شنیده‌شدن است؛ نه فقط به‌عنوان فریادِ اعتراض، بلکه به‌عنوان ثبت یک تجربه‌ی تاریخی. صنم عنبرین در شعرهای مجموعهٔ «از پرستو تا من» دقیقاً در همین نقطه ایستاده است: در کنار زنانی که حقِ آموزش، انتخاب، عشق، حرکت و حتی امید از آنان گرفته شده است. شاید همین فوریتِ زمانه است که به بسیاری از این شعرها شتاب داده؛ گویی شاعر می‌خواهد پیش از آن‌که فرصت از دست برود، همه‌چیز را یک‌باره بگوید. آن‌جا که می‌نویسد: «اگر هیچ‌کس گاهی به یاری‌ات نمی‌آید / با زورِ خود سدِ طلسمِ ظلم را بشکن» یا «با گام‌های استوارت ای غرورِ کوه»، پیام روشن، شریف و بی‌ابهام است؛ اما درست همین بی‌ابهامی، گاهی از پیچیدگی و ظرافت شعر می‌کاهد.

شعر، به‌ویژه شعر اجتماعی، به گمان من زمانی نیرومندتر است که به‌جای امر کردن، ذهن را بی‌قرار کند. دعوت به تامل، غالباً از دعوتِ مستقیم به عمل ماندگارتر است. در این مجموعه اما بسیار می‌شنویم: بایست، بشکن، برخیز، بجنگ. شاعر گاهی آن‌قدر نزدیک به مخاطب می‌ایستد که برای تخیل او فاصله‌ای باقی نمی‌ماند. سطرهایی چون «در این نبرد، آخر شود پیروزی از آنَت» پیش از آن‌که ما را به کشف برسانند، نتیجه را در اختیارمان می‌گذارند. شعر در چنین لحظه‌هایی چیزی را که می‌توانست نشان دهد، توضیح می‌دهد.

اما هر جا عنبرین از این صراحت فاصله می‌گیرد، شعر جانِ دیگری پیدا می‌کند. «گیتار زن در بین سنگرها بمان با من / تا بشنود گوشِ دل هر سنگ و هر آهن» از همین لحظه‌هاست. موسیقی در میان سنگر، نرمی در برابر آهن، و زندگی در دل جنگ؛ تصویری که بی‌آن‌که چیزی را توضیح دهد، معنا می‌سازد. این‌جا دیگر نیازی نیست شاعر به ما بگوید جنگ زشت است یا مقاومت لازم؛ خودِ تصویر، مقاومت است. یا وقتی می‌گوید: «چشمم به راه مانده که در باز می‌شود / یکباره خانه‌ام پر از آواز می‌شود»، یک در، یک خانه و یک آواز برای ساختن تمام جهانِ انتظار و امید کافی‌اند.

در شعر دیگری، تکرارِ «ربوده‌ای» نیز، با همهٔ سنگینی‌ای که پس از چند بار بر ساختمان شعر تحمیل می‌کند، اندیشه‌ای قابل توجه را در خود دارد: «خاموش گشته‌ام، دهنم را ربوده‌ای» و بعد این ربوده‌شدن از دهان و تن تا وطن و «من» امتداد پیدا می‌کند. استبداد دیگر فقط خاک را نمی‌گیرد؛ زبان، بدن، هویت و سرانجام خودِ «من» را نیز می‌رباید. این‌جا مفهوم از دل فرم بیرون می‌آید، هرچند تکرار بیش از حد، در ادامه اندکی از قدرتِ نخستین آن کم می‌کند.

یکی از چیزهایی که در این مجموعه مرا متوقف می‌کند، فراوانی واژگان و تصاویر بسیار آشنای شعر فارسی است: سرو، گل، ستاره، قفس، پرواز، بهار، باران، طوفان، خون، کوه و وطن. «ای سرو پرغرور»، «تو آن ستاره‌ای…» یا «چون ماه در اندیشه‌ی دریا شده‌ام من» همه خوش‌آهنگ‌اند، اما بخشی از بار معنایی خود را پیش از رسیدنِ شاعر با خود آورده‌اند. دشواری کارِ شاعر معاصر شاید همین باشد که این تصاویر کهن را دوباره از آنِ خود کند؛ نه این‌که فقط آن‌ها را به ارث ببرد.

از همین رو، صنم عنبرینِ این صفحات گاهی در شعر، دست‌کم برای من، جوان‌تر از صنم عنبرینی به نظر می‌رسد که بیرون از این مجموعه خوانده‌ام. باوجودآن، در غزلی «آنسوتر» در همین مجموعه می‌نویسد:

«پرنده‌ام، وطنم سرزمین سنگ و تفنگ

ببخش امنیتی از شکار آن‌سوتر»

همان افغانستان، همان ناامنی و همان اضطرابِ کوچ حضور دارد، اما شاعر نتیجه را برای ما تعیین نمی‌کند. «پرنده» و «شکار» خود رابطه را می‌سازند؛ وطن هم‌زمان خانه است و محل تهدید. و در همان غزل:

«میان عقل و دل‌ام، چاره چیست؟ کوچم ده

از این دوراهی عشق و فرار آن‌سوتر»

این‌جا مهاجرت دیگر فقط یک حادثهٔ سیاسی نیست؛ یک کشمکش انسانی‌ست: ماندن یا رفتن، عشق یا فرار، عقل یا دل. شاعر راه را نشان نمی‌دهد؛ ما را در خودِ دوراهی رها می‌کند. و شاید همین رهاکردن، از هر دعوت صریحی نیرومندتر باشد.

برای من، تفاوت اصلی همین‌جاست. صنم عنبرین زمانی شاعرتر است که کمتر می‌کوشد حماسی باشد. وقتی به یک در، یک گیتار، یک پرنده یا دوراهیِ عشق و فرار اعتماد می‌کند، صدایش شخصی‌تر و در نتیجه ماندگارتر می‌شود. اما وقتی فوریت سیاسی بر شعر پیشی می‌گیرد، زبان گاه به سوی حکم، خطاب و شعار می‌رود. شاید بتوان این مجموعه را نیز فرزندِ زمان خودش دانست؛ زمانه‌ای آن‌قدر خشن و شتاب‌زده که گاهی شاعر را واداشته است پیش از صیقل‌دادن تصویر، فریادش را به کاغذ بسپارد.

و با این همه، این نقد از اهمیت کار او نمی‌کاهد؛ برعکس، از احترام به ظرفیت واقعی او می‌آید. موضوع بزرگ، به‌تنهایی شعرِ بزرگ نمی‌سازد. آن‌چه شعر را ماندگار می‌کند، نحوه‌ی تبدیل رنج به تصویر، خشم به زبان، و تجربه به چیزی‌ست که پس از تمام‌شدن شعر همچنان در ذهن باقی بماند. صنم عنبرین در بهترین لحظه‌هایش نشان داده است که توان این کار را دارد.

شاید شعر، در نهایت، درست از همین‌جا آغاز می‌شود: نه از گفتنِ آن‌چه باید اندیشید و کرد، بلکه از ساختنِ خلوتی برای احساس‌کردن؛ خلوتی آکنده از تصویرها، سکوت‌ها و تداعی‌هایی که شعر می‌تواند بیافریند و شعار هرگز.

ورجنیا، ۲۹ اگست ۲۰۲۶


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد