روایت فراگیر از کجا آغاز میشود؟
بحث دربارهٔ طالبان در افغانستان معمولن با یک پرسش اساسی آغاز میشود: چگونه میتوان طالبان را از قدرت کنار زد و چه نیرویی میتواند در برابر آنان بایستد؟ این پرسش مهم است؛ اما به نظر من، برای فهم آیندهٔ افغانستان کافی نیست.
اگر قرار است در برابر طالبان مبارزه کنیم، باید به پرسش دیگری نیز پاسخ بدهیم: با طالبانیزم چه کار میکنیم؛ پدیدهیی که فراتر از این گروه است و میتواند در شکلهای مختلف در جامعه ادامه پیدا کند؟
به نظر من، برای اینکه مبارزهٔ ما یک روایت سیاسی پیدا کند، پرداختن به همین پرسش مهم است: اگر طالبان از قدرت کنار بروند، آیا طالبانیزم نیز در افغانستان از بین میرود؟
از دیدگاه من، پاسخ به این پرسش منفی است؛ زیرا طالبانیزم فراتر از این گروه میرود و میتواند به عنوان یک مفکوره و منطق در جامعه نیز وجود داشته باشد و در شکلهای مختلف ادامه پیدا کند.
اگر مبارزه در برابر طالبان تنها به شکست یک گروه و تغییر حاکمیت محدود شود، ممکن است طالبان بروند، اما آنچه زمینهٔ دوام طالبانیزم را فراهم میکند، همچنان در جامعه باقی بماند.
از همینرو، بحث فقط بر سر رفتن طالبان نیست؛ بلکه این است که در برابر این منطق چه میکنیم، چه جامعهیی میخواهیم بسازیم و چه مناسبات سیاسی و اجتماعی را میخواهیم جایگزین کنیم؟ اینجاست که بحث «روایت فراگیر» اهمیت پیدا میکند.
اگر قرار است مبارزه با طالبانیزم به یک پروژهٔ سیاسی تبدیل شود، باید بتواند گروهها و انسانهای متفاوت افغانستان را حول یک آیندهٔ مشترک و تحت یک چتر مشترک گرد هم بیاورد.
برای رسیدن به این نقطه، نخست باید دید طالبانیزم چگونه در زندهگی اجتماعی و سیاسی ما خود را نشان میدهد.
طالبانیزم فراتر از طالبان است
طالبان یک گروه نظامیاند؛ اما طالبانیزم را نمیتوان فقط به نام و ساختار این گروه محدود کرد.
از دیدگاه من، طالبانیزم را میتوان مجموعهیی از باورها و مناسباتی دانست که رابطهٔ انسان با قدرت را بر پایهٔ اطاعت، تحمیل و انحصار تعریف میکند؛ جایی که قدرت خود را پاسخگو نمیداند و از انسان انتظار اطاعت دارد.
طالبانیزم زمانی خود را نشان میدهد که کسی قدرت را حق طبیعی یا دینی خود بداند و دیگران را موظف به اطاعت ببیند؛ وقتی آزادی را برای خود حق بداند، اما برای دیگری امتیاز؛ وقتی به جای گفتوگو و پذیرش تفاوت، تحمیل را انتخاب کند؛ و وقتی مخالف خود را نه انسانی دارای حق، بلکه دشمنی بداند که باید حذف یا خاموش شود.
از این منظر، طالبانیزم فقط در ساختار طالبان وجود ندارد. اگر طالبان روزی از قدرت کنار بروند، اما این نگاه به قدرت و اطاعت در جامعه باقی بماند، میتواند در شکلهای دیگری ادامه پیدا کند. پس مسله فقط رفتن طالبان نیست؛ مسله، تغییر رابطهٔ قدرت با انسان است؛ رابطهیی که در آن قدرت میتواند انسان را وادار به اطاعت کند.
طالبانیزم را در خانه نیز باید دید
ما وقتی از محدودیت زنان در افغانستان سخن میگوییم، به درستی از سیاستهای طالبان انتقاد میکنیم؛ اما آیا برای فهم طالبانیزم باید فقط به فرمانها و رفتار طالبان نگاه کنیم؟
وقتی مردی زیر حاکمیت طالبان از تأمین امنیت سخن میگوید، اما همزمان محرومیت دختران از رفتن به مکتب و دانشگاه و حتا پارک را نادیده میگیرد، باید از خود بپرسیم که این امنیت ظاهری فیزیکی برای چه کسی و با چه هزینهیی تأمین شده است؟
وقتی مردی از حقوق و آزادی سخن میگوید، اما خواهر، همسر یا دختر خودش را در انتخابهای اساسی زندهگی آزاد نمیگذارد، آیا میتوانیم از مبارزه با طالبانیزم سخن بگوییم، بدون آنکه این تناقض را در رفتار خود ببینیم؟
وقتی تصمیمگیری در خانواده حق طبیعی مرد دانسته میشود و زن برای انتخابهای اساسی زندهگی خود نیازمند اجازه است، در حالی که همان محدودیت برای مرد وجود ندارد، با یک مسلهٔ صرفن خانوادهگی روبهرو نیستیم؛ این نوع نگاه بخشی از یک فرهنگ اجتماعی است که در آن قدرت و اختیار به شکل نابرابر توزیع میشود.
اگر ما محدودیت زنان توسط طالبان را محکوم کنیم، اما در زندهگی شخصی خود همان منطق را بازتولید کنیم، مبارزهٔ ما با طالبانیزم مفهوم و تأثیر خود را از دست میدهد. مبارزه با طالبانیزم زمانی جدی میشود که آزادی و حق انتخاب را برای همه بخواهیم، نه فقط برای خود.
مسله فقط زنان نیست؛ رابطهٔ ما با قدرت و آزادی است
حقوق زنان یکی از روشنترین نمونههاست، اما طالبانیزم را نباید به رابطهٔ زن و مرد محدود کرد.
مسلهٔ اصلی، نوع رابطهٔ ما با قدرت، آزادی و پذیرش تفاوت میان انسانها است.
اگر آزادی را فقط برای خود بخواهیم، اما آن را برای مخالف خود نپذیریم؛ اگر تحمل نکنیم کسی متفاوت از ما فکر کند؛ اگر هویت قومی، زبانی یا مذهبی خود را برتر از دیگران بدانیم؛ و اگر برای خود حق بیشتر و برای دیگری حق کمتر بخواهیم، در واقع هنوز با همان منطقی زندهگی میکنیم که طالبانیزم را تقویت میکند.
ممکن است با طالبان مخالف باشیم، اما اگر خودمان تحمل مخالف را نداشته باشیم، آیا واقعن از منطق طالبانیزم فاصله گرفتهایم و میتوانیم بگوییم در برابر آن مبارزه میکنیم؟
در این معنا، مبارزه با طالبانیزم فقط تغییر صاحبان قدرت نیست؛ تغییر رابطهٔ ما با قدرت، آزادی و حق دیگری برای متفاوت بودن نیز است.
«ضد طالبان بودن» به تنهایی کافی نیست
مخالفت با طالبان میتواند نقطهٔ شروع باشد؛ اما به تنهایی یک روایت سیاسی نیست.
اگر هدف ما فقط این باشد که طالبان نباشند، هنوز به پرسش اصلی پاسخ ندادهایم: بعد از طالبان چه میخواهیم؟
چه نظامی میخواهیم؟ حقوق شهروندی چگونه تضمین شود؟ زنان چه جایگاهی داشته باشند؟ با اختلافهای قومی، زبانی، مذهبی و هویتی چگونه برخورد کنیم؟ قدرت چگونه محدود و پاسخگو شود؟ و چه تضمینی وجود داشته باشد که هیچ گروهی دوباره قدرت را در انحصار خود نگیرد؟
اگر برای این پرسشها پاسخ نداشته باشیم، ممکن است فقط صاحبان قدرت تغییر کنند، اما بخشی از همان الگوهایی که افغانستان را به بحران رسانده است، باقی بماند. از همینرو، مبارزه با طالبانیزم باید فراتر از مخالفت با طالبان باشد؛ باید به مبارزه برای ساختن یک نظام سیاسی متفاوت تبدیل شود؛ نظامی که در آن قدرت تابع قانون باشد، آزادی امتیاز نباشد و حقوق انسانها وابسته به هویت و تعلقاتشان نباشد.
مبارزه با طالبانیزم از خود ما آغاز میشود
اگر واقعن میخواهیم طالبانیزم شکست بخورد، باید جرأت داشته باشیم که آن را فقط در برابر خود نبینیم.
باید ببینیم آیا در خانواده، در سیاست، در رفتار اجتماعی و در رابطهٔ خود ما با مخالفمان، همان چیزی را بازتولید نمیکنیم که در طالبان محکوم میکنیم.
اگر مردی آزادی خود را حق بداند، اما آزادی زن را نپذیرد؛ اگر یک قوم از برابری خود دفاع کند، اما برتری خود بر دیگران را طبیعی بداند؛ اگر یک جریان سیاسی آزادی بیان بخواهد، اما تحمل نقد خود را نداشته باشد، ممکن است همان منطق تحمیل، اطاعت و نپذیرفتن حق دیگری را ــ شاید نه در شکل و شدت آن ــ بازتولید کند.
در چنین شرایطی، مشکل فقط با از بین رفتن طالبان از بین نمیرود. طالبانیزم زمانی شکست میخورد که منطق آن در جامعه نیز شکست بخورد.
و در پایان: روایت فراگیر از کجا آغاز میشود؟
اگر قرار است مبارزه با طالبانیزم فقط به تغییر صاحبان قدرت محدود نشود، باید بدانیم چه چیزی میتواند گروهها و انسانهای متفاوت افغانستان را حول یک آیندهٔ مشترک گرد هم بیاورد.
از نظر من، روایت فراگیر از یک قوم، زبان، مذهب یا رهبر آغاز نمیشود؛ از انسان و برابری شهروندی آغاز میشود.
ما لازم نیست همه یک هویت داشته باشیم، یکگونه فکر کنیم یا دربارهٔ همهٔ مسایل سیاسی یک نظر داشته باشیم.
تفاوت میان ما واقعیتی است که نمیتوان با تحمیل یا انکار آن را از بین برد.
آنچه میتواند ما را کنار هم نگه دارد، توافق بر سر این اصل است که هیچکس به دلیل هویت، جنسیت، زبان، مذهب یا تعلق سیاسی خود از حقوق و آزادیهای کمتر برخوردار نباشد.
در چنین چارچوبی، اختلافهای ما میتوانند از طریق قانون، سیاست و گفتوگو مدیریت شوند، نه از طریق زور، حذف و انحصار قدرت.
از این منظر، روایت فراگیر روایتی نیست که همه را مجبور کند یکسان فکر کنند؛ بلکه روایتی است که به همه امکان میدهد با وجود تفاوتهایشان، خود را در آیندهٔ افغانستان شریک و صاحب حق بدانند.
اگر طالبانیزم بر این منطق استوار است که قدرت میتواند انسان را وادار به اطاعت کند، روایت فراگیر باید در نقطهٔ مقابل آن بایستد: قدرت نه برای وادار کردن انسان به اطاعت، بلکه برای تأمین حقوق او، تابع قانون و پاسخگو در برابر شهروندان باشد.




