چرا هر کسی از ظن خود است یار او؟

محمدشاه فرهود

·

·

فصل ششم

چرا هر کسی از ظن خود است یار او؟

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار  من

در نیابد حال پخته  هیچ  خام

پس سخن کوتاه باید و السلام

مولوی

۱–۶.  مجید ها

من در مصاحبات خود با افراد گوناگون دربارۀ مجید، به این نتیجۀ نسبی رسیدم که ما نه با یک مجیدِ خاص بلکه با مجید های متنوع مواجه هستیم. مجید هایی که هر کدام، در یک بخش معین، آدمها را احاطه کرده است. شبحی که تا هر جا در گشت و گذار بوده است. این رازآمیزی، مرا به این دریافت نزدیک کرده که نه با یک مجید بل با مجیدها مواجهه داریم.

نه تنها روابط شخصی و توده، کارمندان استخبارات و دولت ها،  که حتا رفقای فکری، سیاسی و تشکیلاتیِ مجید از مجید تصویر واحد و یگانه ای ارائه داده نمی توانند. شخصیت مجید، آنقدر رازآمیز و پیچیده است که روابط و آشنایانش، هر کدام، مجید مربوط بخود را دارند. هرکس گمان می کند که مجید را فقط او شناخته و کشف کرده است… هر راوی، چنان با سوز و گداز، روایت می کند که گویی این روایت، دقیقترین و صحیح ترین روایت است… کسانی که مجید را دیده اند، با چنین توهم و شیفتگی ظاهر می گردند، حالا افرادی که مجید را ندیده اند یا بناحق یا شنیدگی ها را دوباره، به روایت ثقه تبدیل می کنند، به چه میزانی به تعدد و پیچیدگی روایات مواجه می باشیم.

مجید ها تنوع از چنین فضایی ست که اسطوره سر بالا می کند.

اسطوره، محصول عمومی شدن، تنوع و تعدد روایات است.

۲–۶.  شعاع اعتماد

مجید، فریادی در درون حنجره هاست. شانۀ شکوهمندی برای غم‌هاست. منشوری از صدا ها و کنش هاست. ترکیبی از  رنگ ها و سلیقه هاست، روح آزادی‌بخش تیره ها و تبار هاست.  دستی در میان دست هاست. درخششی در میان نگاه هاست. الگوی دیگری بر کهن الگو هاست  حماسه ای در دل توده هاست. افسانه ای در دل کوه ها و دریا هاست. اسطوره ای در خیال ها و رویا هاست… یک موزائیک تاریخی است. سرشار از خصایص ناب و نیکو ست… از همینروست که هم اکنون هر کسی از ظن خود به مجید می‌نگرد. رابطۀ فعال و مؤثر مجید با انسان های متفاوت، تماسِ ویژه  با اقشار و لایه های مختلفۀ اجتماعی، او را در جایگاهِ ویژه تر و اسطوره ای قرار می‌دهد. با روابطِ خود بطور صمیمانه ای رفاقت، اعتماد و دوستی داشت. به سلام و آشنایی ارج می‌گذاشت. برایش انسان و انسانیت  مطرح بود. از هیچ رابطه ای سؤ استفاده نمی‌کرد. از حیثیت و راز اشخاص پاسداری می‌نمود. از فیلسوف تا فرد عادی، از تکسی وان تا هوتل دار، از وزیر تا تحویلدار، از جنرال تا عسکر، از ملاک تا دهقان، از سرمایدار تا کارگر، از صوفی تا مَلک، از قاضی تا متهم، از روشنفکر چپ تا راست، از لیبرال تا کمونیست، از شاعر تا نویسنده، از دانشمند تا هنرمند، از زندانی تا یاغی، از بدمعاش تا عیار، از ملا تا آتئیست، از معلم تا مامور، از سردار داود خان تا خان عبدالغفار خان(دو شخصیت نامدار که با مجید، ملاقات و گفتگوی حضوری داشته اند)… از دوست تا دشمن، در مورد مجید سخن گفته و می‌گویند… هر کسی به سلیقۀ خود سخن می‌گوید… همین‌که آدمها با نگاه ها و سلایق مختلف، با موقف های متفاوت طبقاتی، با سطوح گوناگون احساس و آگاهی، در مورد مجید ابراز نظر می‌نمایند، زمینه را در سطح بین الاذهانی، برای اسطوره شدن فراهم می‌سازند. تنوع نگاه، نشان می‌دهد که مجید دارای چه جایگاه و ظرفیت چند جانبه ای بوده است…

اگر بیوگرافی مجید از منظر آدمهای متفاوت نگاشته شود، نه به یک مجید و یک بیوگرافی بلکه به انواع مجید و زیستنامه ها مواجه می‌شویم. روشنفکر، به ابعادی می‌پردازد که روشنفکری خودش در آن منعکس گردد، ملا و عارف، رایحۀ روحانی و ساحات قدسی را می‌بینند، عیار و یاغی، شجاعت و عصیانش را مدنظر می‌گیرد، منتقد ادبی، نثر حماسی اش را  برجسته می‌سازد… عضو سازمان ساما، رهبریت و سازمان‎دهی اش را ستایش می‌کند، رفیق شخصی، صداقت و فداکاری اش را به بیان می‌آورد… توده ها، او را قهرمان روؤیایی و نجاتبخش می انگارند… افکار عمومی، او را پارتیزان می انگارد. دولتی ها و سرکاری ها، مجید را جدی ترین دشمن قدرت و دربار می‌پندارند…

از همینروست که چپی ها او را از خود می دانند،  چونکه  مارکسیست و

 سوسیالیست بوده، راستی ها و روحانیون او را  از خود می بینند چونکه آغا و مسلمان بوده، لیبرال و دموکرات نیز او را از خود می دانند چونکه یک شخصیت ملی و دموکرات بوده … از هر طریقی که بسوی مجید نزدیک شویم، با مجید ها روبرو هستیم.

 نگارنده این کتاب نیز به طرز ویژه، متکی به توانایی های تحلیلی و قلمی خود، به مجید می‌پردازد، نگاه و روایت نگارنده، یکی از نگاه ها و روایات است. مجیدی که من مدنظر دارم تا او را از لابلای اسناد و روایات بشناسم، مجید چند بُعدی و اسطوره ای است.

در اینجا چند نمونه از چند گرایش متفاوت را می‌آورم تا شخصیت راز آمیز و چند ساحتۀ مجید را مشاهده کرده باشیم. این مثال ها نشان می‌دهند که چگونه هر کسی بر مبنای احساس و ادراک خود، به عظمت و افسانوی بودن این شخصیت، گواهی می‌دهند.

۳–۶.  استاد عبدالله سمندر غوریانی

                                    اسلام شناس

استاد غوریانی مدرس، اسلام شناس و  فلسفه دان (استاد فلسفۀ غرب و فلاسفۀ اسلامی) معاصر است. با مجید از دوران جوانی آشنایی و رابطه داشت. و این دوستی بر می‌گردد به مرد دانشمند و نویسنده ای بنام قاضی عبدالظاهر سامی که خویشاوند مجید بود و جوانان را در عرصه های مختلفۀ ادبی و سیاسی پرورش می‌داد و در هر عرصه ای کمک می‌نمود. در واقع غوریانی و مجید با یک عده جوانان هم نسلش، شاگردان قاضی سامی بوده اند، غوریانی با مجید شناخت قدیمی و تاریخی داشت، رابطۀ سازمانی و تشکیلاتی نداشتند اما رفاقت شخصی و کارهای مشترک در سطح عمومی داشتند و رابطۀ شان تا آخر، به حیث دو دوست، مستحکم و پایدار بود.

استاد غوریانی، به شخصیت مجید به لیاقت مجید به شجاعت مجید و به مقاومت مجید خیلی ارج می‌گذاشت… از اندیشۀ مجید، کارنامه های مجید، تبعید و اختفای مجید، از فعالیت های سیاسی و اعدام مجید، از مقاومت و تسلیم ناپذیری مجید، آگاهی داشت و به مجید، از عمق دل، حرمت و ارزش فراوانی قایل بود.

 استاد غوریانی در برنامۀ تلویزیونی “چهره‌های آشنا” در امریکا، که در مورد مجید کلکانی به گردانندگی جناب عابد مدنی بود، مجید را یکی از عیاران خراسان و قهرمان افسانوی توصیف می‌کند:

“شخصیتی بود که به دلیل اختفا، همیشه در حاشیه زیست اما همواره در متن، تأثیر گذاشت. مجید کلکانی به تمام معنا یک انسان آگاه، مقاوم، تسلیم ناپذیر و شخصیت افسانوی بود…

من مجید آغا را از دوران جوانی می شناختم. مجید شخصیت رنج و مبارزه بود…”

عکس

استاد سمندر غوریانی، منبع، انترنت

استاد غوریانی یک شخصیت مسلمان و دموکرات بود

مجید، در همین سطح با وی در ارتباط و گفتگو بوده است.

مجید ارزش و تأثیرات چنین شخصیت هایی را می دانسته و به آن ارج فراوانی قایل بوده است.

۴–۶.  محمد اسماعیل مبلغ

                       خطیب تکایا

مدرس حوزه و دانشگاه، از نادر فضلایی بود که با فلسفۀ غرب و فلسفۀ اسلامی، ادبیات و عرفان ابن عربی آشنایی داشت. مقالات و آثار زیادی در مورد دین، فلسفه و شعر نوشته است. در تکیه خانۀ چنداول و سایر تکایا، به خطابه های پرشور دینی و فلسفی می پرداخت. زبان عربی و انگلیسی را می دانست… سر پر شور و قلب تپنده ای داشت، هم نسلانش، خطابه هایش  را هضم کرده نمی توانستند و برخی ها او را تکفیر کرده اند.

مجید کلکانی با محمد اسماعیل مبلغ، دوستی و ارتباط داشت. مبلغ یک میهندوست و مبارز بود و به همین خاطر به مجید آغا، ارج و حرمت می گذاشت. مجید، در هر جا که صدایی بوده، آن صدا را شنیده و به جواب پرداخته است، هر جا دستی دراز شده دو دست خود را پیش کرده است.

یکی از این شخصیت های عزیز و گرامی، محمد اسماعیل مبلغ است که مجید ارزش و اهمیت فلسفی، ادبی و دینی  و تأثیراتش  را بالای شاگردان و پیروان، می فهمید و ارج می گذاشت.

مجید می خواست تا علیه کشتار خونین کودتاچیان ثور، جبهۀ متحد ملی بسازد . اسماعیل مبلغ یکی از این شخصیت های روحانی بود که مجید پیش از تأسیس جبهۀ متحد ملی، با وی تفاهم کرده بود، اما، مبلغ، در حوت ۱۳۵۷ بوسیلۀ اگسا دستگیر و مانند سایر روحانیون تشیع، اعدام گردید. مبلغ،  خطیبی از تبار اندیشمندان و فلسفه دانان بود.

هر جا صدای رسا و مستحکمی بود

هر جا شخصیت مبارز و ضد استبدادی وجود داشت

مجید به آن صدا ها و آن شخصیت ها پاسخ عملی ارائه می کرد.

تصویر

شهید محمد اسماعیل مبلغ، از انترنت

 ۵– ۶.  سید نورالدین رونق نادری

عیار و شاعر                

رونق نادری، شاعر، سیاستمدار و عیار خوشنام کشور است. در دوران ظاهر خان  دستگیر می‌شود و در زندان دهمزنگ زندانی می‌گردد. و سرانجام این سر پرشور و سرشار از احساس شاعرانه در ۱۳۵۸ توسط کودتاچی های حزب دموکراتیک خلق، با دو برادر دیگرش به شهادت می‌رسد. رونق نادری، دارای شخصیت ادبی و آئین عیاری بود. با مجید کلکانی بطور مستحکم، رفاقت داشت. سید منصور نادری، رهبر مذهب اسماعیلیۀ افغانستان، از طریق رونق نادری با مجید آشنا می‌شود و رفاقت می‌کند. مجید در زمان شاه و داود خان، با آنکه زندگی مخفی داشت، با رونق، در پلخمری و درۀ کیان رفت و رو داشته است. سید منصور نادری در مورد مجید بار ها برای یاران مجید حکایت کرده است:

” آغاصاحب، دوست صمیمی ما بود. با رونق خیلی دوستی داشت. به درۀ کیان می آمد. چند روزی اینجا می ماند. چندتا کتاب داشت و یک تفنگچه، شجاع و صادق بود. شخصیت ملی، روحانی و قابل احترام بود. مرگ او یک ضایعۀ بسیار کلان برای مردم شد… وگرنه پلان داشت تا جبهاتی از درۀ کیان تا تیربند ترکستان ایجاد کند…همیشه در فکر تحولات مثبت بود. در زمان داود، یک عده افسران عالیرتبه می‌خواستند آغا صاحب را از طریق ما، ببینند و در مورد تغیر نظام با او  بحث و مذاکره نمایند … “

عکس: شهید رونق نادری، منبع، انترنت

۶–۶.  ماما مشتاق ششدرک

                        یاغی و کاکه

 مشتاق ششدرک مشهور به ماما، از کاکه های نامدار دورۀ ظاهر خان و داود خان کابل است و زندان دهمزنگ و پلچرخی را دیده است. آئین کاکگی و عیاری در کابل قدامت تاریخی دارد. در کابل کاکه ها و عیارانی میزیسته اند که با دولت ها درگیری داشته و به کمک بینوایان و مظلومین شتافته اند. من، ماما مشتاق را در سال ۱۹۸۹ در بلاک چار زندان پلچرخی دیدم و بزودی با وی آشنا و رفیق شدم، درین بلاک، که حدود سه هزار زندانی بود، و تعدادی که بنام کاکه شناخته می‌شدند بسیار بودند. درینجا زندانیان همین بلاک پلچرخی را نام می‌برم که در دنیای عیاری و کاکه گی، ارادت خاصی به مجید کلکانی داشتند و هر از گاهی قصه های حقیقی یا افسانوی از وی روایت می‌کردند:

زمری چیکل، بلند استالف، قومندان عبدل قره باغ، صوفی هدایت میانشاخی، جلیل غوربند، سیدحسین مزار، حشمت مکروریان، انجنیر شفیق، قومندان هوس کلکان، خالد اوریاخیل، جلیل پغمان، غلام محمد پنجشیر، عبدالرحمن حوتخیل، عزیز داکو مزاری، اکه یزدان مزار، پهلوان شجاع چاردهی، صوفی دَشَکۀ باشی، حسین قصاب کابلی، جگرن یاسین کوهستان، مدیر قیوم خان لغمانی… این افراد مربوط به طیف خاصی از جامعه هستند. عده ای از اینان دربارۀ مجید، حکایاتی داشتند و  برایش حرمت ویژه ای قایل بودند.

 فرهنگ عیاری و کاکگی دارای ساختار و زبان خاص است…

کاکه های زندان، نام و کارنامۀ کدام روشنفکر و سیاستمدار مهم را نمی شناختند، و اگر نام شانرا شنیده بودند، پروا و دل‌بستگیِ نیز برایشان قایل نبودند. یکی از ویژگیهایی که در مورد مجید صدق می‌کند، همه گیر بودن و در محراق قصه ها و روایات، از دیدگاه متنوع، قرار گرفتن آن است. مجید بصورت پیدا و ناپیدا، در میان عیاران و کاکه ها، به حیث الگو نقش تأثیر گذار و تعین کننده داشته است.

تحقیقات میدانی من در مورد کاکه ها و یاغی ها، شبه کاکه ها و عیار مشرب ها، نشان داده که هم اشخاصی که مجید را دیده، درباره اش بطرز غرور آمیز و شیفته وار، حکایت و روایت دارند و هم آنانی که مجید را اصلن ندیده اند، اما با کشش اعجاب انگیز، درباره اش ده ها حکایت و قصه می‌سازند… مجید یگانه عیار و شخصیتی است که یاغی ها و کاکه ها و ستنگ ها، اکثراً علاقه دارند تا با او ادعای رفاقت کنند و با داشتن حکایات، این ارتباط را مستند و تثبیت نمایند… البته نمونه گیری من در این بحث، منوط به کاکه ها، شبه کاکه ها و یاغی های کابل، شمالی و شمال کشور است.

ماما مشتاق ششدرک در میان کاکه های زندان، مطرح و قابل احترام و سرخیل بود. برایم همیشه از کاکه ها و بدماش های معاصر و زبدۀ کابل قصه می کرد از تور بچه قندی از حبیب چکری … ماما  مشتاق می‌گفت که داکتر نجیب گاو، تور بچه قندی را در اتاق ریاست خود در صدارت با تفنگچه کُشت. وقتی از ماما پرسیدم که فلانی… هم خود را کاکه و عیار می‌داند نظر شما چیست؟ به من گفت:

” داکتر جان، این آدم از سایۀ خود می‌ترسد و در قضیۀ دزدی بایسکیل بندی شده… هر کس که پاچه را بلند کرد و چپه قات پوشید کاکه و عیار نمی‌شود” ( چون من محصل طب بودم که زندانی شدم، به این خاطر زندانیان و دوستان مرا داکتر صدا می‌زدند)

ما ما مشتاق در مورد مجید اینگونه حکایت می‌کرد:

” رابطۀ من با مجید آغا از آغاز دورۀ داودخان شکل گرفت. در آن زمان در اوج شهرت و محبوبیت بود. من خیلی تشنۀ دیدارش بودم. چنانچه اکثریت کاکه ها و ستنگ های کابل علاقه داشتند تا با مجید در ارتباط باشند. اما چون مجید در شرایط مخفی و خطرناک بسر می‌برد، ارتباط گرفتن و رفاقت با او کار آسان نبود. من نمی‌دانم شاید مجید آغا با تور و حبیب هم در ارتباط بوده باشد… در اثر تلاش و علاقه، از طریق دوست‌های شمالی، با مجید آغا آشنا شدم… یک داستان جالب این است که، در چاریکار یک کار مهم بخاطر یک مشکلی که بین من و یک تا آدم خلق شده بود، می‌رفتم… به کمک آغا نیازمند بودم… مجیدآغا همان شب مرا در موتر خود با یک دریور از خیرخانه تا چاریکار انتقال داد و قضیۀ کلان و خونین بوسیلۀ آغا، بسادگی حل گردید… همان شب خیلی قصه کردیم… در همان دوران داود خان چند بار او را دیدم… و بعد از کودتای ثور نیز یک بار او را در باغ بالا بطور تصادفی دیدم…. من کاکه و یاغی و بدماش را زیاد دیده ام، در تمام بدنم جای کارد و گلوله است…

اما یک چیز را برایت می‌گویم که مجید آغا، سرخیل کاکه ها و عیاران است…

مجید آغا در گفتار، قواره، قول و شجاعت جوره ندارد.

مردِ به ثبوت “

عکس

ماما مشتاق، ارسال شده به‌وسیلۀ خالد اوریاخیل از لندن

۷–۶.  استاد واصف باختری

          شاعر، مترجم و نظریه پرداز ادبی

 استاد باختری بنیانگذار و نظریه پرداز ادبیات معاصر و بخصوص شعر مدرن کشور است. در دهۀ چهل، عضو رهبری سازمان جوانان مترقی و از اعضای رهبری جریان دموکراتیک نوین(شعلۀ جاوید) بود.

رابطۀ بسیار نزدیک با مجید داشت. از زمان ظاهر خان و داود خان با مجید در ارتباط شخصی و سیاسی  بوده است. استاد در مورد مجید کلکانی، زیاد حرف  و حدیث گفته است.

زمستان سال ۲۰۰۰  من و استاد نسیم رهرو  در پشاور خانۀ استاد باختری رفته بودیم و بیشترینه صحبت های ما در مورد مجید کلکانی بود. استاد باختری که شناخت عمیق از مجید داشت در یکی از برش های بحث، گفت:

” مجید از بسیاری شیخ الحدیث های وطنی کرده، حدیث می‌فهمید. دیگران اگر راز و رمز حدیث ثقه را نمی‌فهمیدند اما مجید بسیاری از احادیث غیر ثقه را نیز از بر می‌خواند… نویسنده، سخنور و سازماندۀ بی‌نظیر و توانمند بود، قلمش پخته و بی همتا… در زمان داود، یک روز از طرف انجنیر عثمان خان به من گفته شد تا پیام یک شکر رنجی را به مجیدآغا برسانم. من می‌توانستم مجید را پیدا کنم با آنکه مخفی بود. به دیدارش رفتم، پیام را برایش قصه کردم. لبخند زد و در مورد محتوای پیام بطور مفصل حکایت کرد…و قضیه حل شد.

مجید شخصیت عالی داشت. استعداد شگفت انگیزی که در رهبری رابطه های توده ای و سیاسی داشت، شخص دیگری را نمی‌توان در حد او یافت. اما افسوس که مبارزات عملی و سرانجام اعدام، نگذاشتند که نوشته ها و آثار زیادی از این شخصیت اسطوره ای می داشتیم…”

تصویر

استاد واصف باختری،منبع، انترنت

۸–۶.  سلطان سالار عزیز پور

                           منتقد ادبی

شاعر، رمان نویس و منتقد ادبی است. یکی از عیاران شمالی. از جوانی اهل عیاری، شاعری، نوشتن و سیاست بوده است. با آدمهای مختلف و گونه های متفاوت زبان و روایت، آشناست.  از سالیان به این طرف، با افکار و کردار مجید آشنائی دارد.

یکی از کارهای تازه و تخصصی عزیزپور، در حوزۀ شناخت نثر سیاسی، بررسی و ارزیابی نثر مجید است. عزیزپور، به این باور می‌رسد که نثر مجید بکر و تازه است. در مورد شاخصه های نثر مجید، در کتاب پنجره های ناگشوده، در پنجرۀ نهم، می‌نویسد:

بازسازی اصطلاحات دیروز در فضای متن امروز بافت زنجیره ای و رقصان متن در کنار نثر حماسه ای رخاشگرانه چند لایه، ژرف و روان بودن بهره گیری از اصطلاحات و زبان زد های عامیانه چیدمان دیگر و فراروی از متن نتی برجسته بودن شاخص های عاطفی، حسی و خردنگرانه در آن بهره گیری از فلسفۀ زبان باز

تصویر

سالار عزیز پور،منبع، انترنت

۹–۶.  استاد گل پادشاه الفت

                  شاعر و نویسنده

الفت، شاعر، سیاستمدار و نویسنده بود و یکی از شاعران بزرگ زبان پشتو به شمار‌می‌رود. به زبان فارسی نیز شعر می‌سرود. شخصیت فرهنگی و سیاسی کشور است. هم قلم داشت هم زبان. از اعضای مؤسس حزب ویش زلمیان بود و در نشر جریدۀ انگار نقش تعین کننده ای را به عهده داشت و بعد ها مدیر مسؤل جریدۀ ولس شد. دو دوره، دورۀ هفتم ۱۳۲۸ و دورۀ هشتم ۱۳۳۱ شورا، به نمایندگی مردم جلال آباد و لغمان در پارلمان کاندید و انتخاب شده بود… گل پادشاه الفت از دورۀ ظاهرخان با مجید کلکانی دوستی و ارتباط داشته است… مجید، شخصیتی بوده که با آدمهای متفاوت، در ارتباط فعال و مؤثر  قرار داشته است.

استاد ذکریا یحیی پور پسر شهید مدیر یحیی خان کوهستانی، مسکونۀ فعلی کانادا، زندانی سیاسی در پلچرخی که از دوستان هم‌زنجیر است، با استاد الفت، شناخت سابقه دارد. بعد از پیام های تیلفونی، در یک نامۀ قلمی نیز، در مورد رابطۀ مجید و الفت، برایم چنین روایت می‌کند:

” استاد گل پادشاه الفت شوهر عمه ام می‌باشد، در سال ۱۳۵۱ خورشیدی، در کاپیسا در ولسوالی کوهستان در باغ  ما ( باغ مدیر یحیی خان) مهمان بود و من هم در مجلس بودم. در مجلس صحبت ها بسوی شخصیت افسانوی مجیدآغا کشیده شد و استاد الفت در محضر مهمانان و متنفذین، دربارۀ مجید چنین حکایت کرد:

مجید آغا دوست من است. من شخصیت های زیادی را دیده ام اما آغا صاحب، شخصیت منحصر به فرد است. شخص فاضل، شجاع، عالم و سیاستمدار است که در دوران ما بی‌مانند می‌باشد. مجیدآغا با من رابطۀ دوستی دارد…

چند نفر از دوستانش زندانی بودند و من به حسن ولسمل که در شمالی ولسوال بود دربارۀ دوسیۀ زندانی ها گفتم و ولسمل دوسیۀ دوستان مجید آغا را در بخاری انداخته و آنان را از زندان رها کرد. من با مجید آغا تا این سطح رفاقت دارم…

یکی از مهمانان با تأیید سخنان استاد الفت، اضافه نمود که مجید آغا تیغ بندی دارد و روئین تن است، مرمی و تیغ  در او کار نمی‌کند ” …  در همین مجلس، مَلِک و متنفذ، پولیس و  منصبدار، دربارۀ مجید قصه های عجیب و تحسین برانگیز گفتند…”

عکس

استاد الفت، منبع، انترنت

۱۰– ۶.  نقش افسانوی مجید

          در تأسیس ساما در شهر کابل

ایجاد اتحاد میان روشنفکران کشور، زور و حوصلۀ خارق العاده می‌خواهد. مجید در این کار، یگانه بود. کاریزمای مجید، صداقت مجید، آگاهی مجید، فداکاری مجید، دیالوگ مجید، تعهد و قول مجید، تأثیر گذاری و اتوریتۀ مجید… ویژگیهایی هستند که روشنفکران سیاسی را بخود جذب می کنند. حتا کسانی که از سیاست دست کشیده اند، پس از ملاقات با مجید، حاضر شده اند که کار مشترک سیاسی را در یک تشکیلات، آغاز نمایند. 

یک روایت

یکی از شخصیت های اندیشمند و مهم  جریان دموکراتیک نوین، پس از یک دوره شور و تلاطم، در دورۀ جمهوریت داود خان، ترک سیاست و تشکیلات می کند. دگر با هیچ گروه، سازمان و محفلی کار تشکیلاتی نمی کند. در انزوای سیاسی قرار می گیرد. بعد از کودتای ثور، برای اولین بار در منطقۀ ده بوری شهر کابل با مجید کلکانی ملاقات می کند… چند ساعتی این دیدار و گفتگو دوام می آورد و بعد از ختم دیدار، زمانی که از اتاق به دهلیز میرسد، بطور ناگهانی از هیجان دیدار با مجید، و تأثیرات شور آفرین آن، این شعر مولوی را با صدای بلند می خواند:

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم

دولت عشق آمد و من  دولت پاینده  شدم

بعد از کودتای ثور، بقایای سازمان جوانان مترقی و جریان دموکراتیک نوین(شعلۀ جاوید) مانند: سرخا، اخگر، گروه انقلابی، محافل متعدد شعله ئی، محافل مستقل، افراد و شخصیت های مستقل و غیر محفلی، گروه های مختلفۀ سازا و سفزا، و سایر گروه های مترقی، دموکرات ها، سوسیال دموکرات ها، شخصیت های ملی، عیاران، متنفذین، یاغی ها، روحانیون مبارز، منورین مذهبی، عارفان ، پیروان سید جمال الدین و توده ها … منتظر بودند که مجید کلکانی به تأسیس جبهه و سازمان دست بزند. در وضعیتی که خلقی/پرچمی از صبح فردای کودتا، شروع به گرفتاری و اعدام صحرائی کردند، بسیج سیاسیون چپ و دموکرات و مردم، معجزه و اسطوره می‌خواست و این اسطوره، مجید بود که شجاعانه و رهبرانه، در برابر کودتا و تجاوز شوروی، به بسیج جبهه ئی و سازمانی اقدام کرد. مجید، روشنفکران چپ و دموکرات را در فُرم یک سازمان سیاسی، جمع نمود و نهاد ها و شخصیت های روحانی، ملی و غیر ایدئولوژیک را در جبهۀ متحد ملی، فراخواند.

وقتی که ساما در دو روز هفتۀ پایانی ماه جوزای ۱۳۵۸ خورشیدی در کلوله پشتۀ شهر کابل (نشست دو روزه در خانۀ یکی از مؤرخین بنام مستعار معلم زلمی) تأسیس می‌شد در کنفرانس مؤسس آن ۱۱ نفر از رهبران سیاسی  و نمایندۀ محافل و گروه ها با گرایشات متفاوت فکری، اشتراک داشتند.

گروه ها و محافل متشکلۀ ساما

  1. گروه مجید
  2. محفل هادی محمودی
  3. گروه اشرف (گروه متحده)
  4. محفل شاپور روئین یار
  5. گروه حفیظ آهنگر پور

مؤسسین ساما

              ۱۱ نفر

  1. مجید کلکانی، داود سرمد، رسول جرئت، عزیز الله اوریاخیل
  2. هادی محمودی، سید هاشم صاعد، سید بشیر بهمن
  3. استاد اشرف، نادر علی پویا، انجنیر قدوس،
  4. شاپور قریشی روئین یار

درین کنفرانس کدام برنامه یا سند سازمانی تصویب نشده، پیش شرط تأسیس ساما، این بوده که هر گروه، نظر خود را در مورد جریان دموکراتیک نوین… بنویسد. سه نوشته به کنفرانس می آید، تحلیل و بررسی می شود…. کار برنامه و خط مشی سیاسی را به تدویر کنگره به تعویق می اندازند. رهبری و رهبر سازمان انتخاب می گردد.

برای انتخاب رهبر سازمان، رأیگیری مخفی صورت می‌گیرد، دو نفر کاندید است.

مجید کلکانی

داکتر هادی محمودی

مجید ده رأی می‌برد چون خودش برای خود رأی نداده بود و کاندید دوم یک رأی می گیرد چون مجید برایش رأی داده بود…

مجید در هیچ زمانی ادعای رهبر بودن و شخص اول را نکرده است. مجید چون کوه بود و همه می خواستند او را تکیه گاهِ خود به حساب بیاورند. یکی از ویژگی های مجید، فروتنی ناب و صادقانۀ او بوده و کسانی که با مجید ارتباط داشته، می‌دانند که مجید در هر حلقه و گروه،

محفل و سازمان، چه روابط توده ئی و عیاری چه روشنفکری و سیاسی، درموقف یک انسان صمیمی، بردبار و فروتن ظاهر می‌شده است… انتخابات برای تعین دبیر اول، در تأسیس ساما نشان می‌دهد که مجید نه تنها در میان عیاران، پارتیزان ها و توده ها بلکه در بین روشنفکران چپ، ملی و دموکرات نیز، دارای جاذبه، شاخصۀ کاریزما

و فضیلت رهبری بوده.

در میان رهبری ساما نیز شخصیت افسانوی بوده است.

تصاویر

یازده نفر اعضای مؤسس سازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما)

ساختار یازده نفرۀ ساما بلحاظ قومی

هزاره         یک نفر          نادر علی پویا

ازبک         یک نفر          رسول جرئت

پشتون       یک نفر          عزیزالله اوریاخیل

سید          دو نفر            سید هاشم صاعد و سید بشیر بهمن

تاجیک       شش نفر        مجید، محمودی، سرمد، روئین یار،

                                                             قدوس، اشرف

به لحاظ گرایشات ایدئولوژیک و سیاسی

گرایش چپ(مارکسیزم،لننیزم، اندیشۀ مائوتسه دون)

گرایش ملی و دموکراتیک

گرایش اسلامی زیر نام (التباس اسلامی)

ساما از مراحل تأسیس تا تبدیل شدن به جنبش سامایی، همین سه گرایش را با خود حمل کرده است. با توجه به این مفاهیم:

انقلاب، جامعۀ بدون طبقه، اندیشۀ پیشگام عصر، حزب طبقۀ گارگر، دموکراسی، استعمار، شوونیسم قومی … در برنامه ساما

نوشتن بسم الله الرحمن رحیم و جمهوری مؤقت اسلامی دربرنامه جبهه و اعلامیه ها…

کاربرد آیات و بسم الله الرحمن الرحیم در پیشانی مقالات و موجودیت بسم الله الرحمن الرحیم در بالای آرم ساما که در کتاب ویژه نامۀ مجید کلکانی(سند سامایی) در سرطان ۱۳۶۰ درج اند… همینها نشان می دهند که ساما، دارای ایزم خالص نبوده بلکه حاوی اندیشه  های ترکیبی (در فُرم و مضمون) و متفاوت بوده است. حضور چند نفر در کادر های رهبری ساما در سال ۱۳۵۸ و سال ۱۳۵۹ با سابقۀ اسلامی و غیر چپی،  (قاضی احمد ضیا و انجنیر محمد علی رضا…) نشان می دهد که مجید حتا ساختار تشکیلاتی را یکدست و یکپارچه نمی ساخت. طرز مجید، تنوع و تفاوت بود.

 شرح، بررسی و نقد این اندیشه های متفاوت و ایدئولوژی ها خیلی مهم و کارآمد است. نوشتنِ تاریخ و نقدِ اندیشه ها، تفکر آینده را پیریزی می‌کند. در نوشتار دگر، در مورد اندیشۀ مجید و همۀ گرایشات خواهیم نوشت.

ساختار مردانه

ساما هرچند در وضعیت اختناق و بگیر و بکُش تأسیس گردیده اما قابل نقد، دقت و ذکر است که در میان یازده نفر مؤسسین ساما، هیچ زنی وجود ندارد. همانگونه که از مشروطه تا احزاب دهۀ چهل، احزاب و سازمان ها، مردسالارانه، فاقد رهبران زن و کادر های مرکزی زنانه بوده اند. مؤسسین و رهبری ساما نیز محصول همین جَو و فرهنگ سیاسی است… هرچند ساما در آن دوران، یک سازمان سیاسی و نظامی بود، اما این نقیصه و خلا، تا هنوز ادامه دارد..

ساما، در وضعیتی ایجاد گردید که کودتای ثور و حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، پایتخت را به پولیگون اعدام تبدیل کرده بودند. چهره های سرشناس، اولین کسانی بودند که در زیر ضربت رفته اند. اوضاع امنیتی فوق العاده وحشتناک بوده و اگر سه نفر در یک  خانه  دیده  می

 شد، دستگیر و اعدام می شدند.

۱۱–۶.  دکتور سید هاشم صاعد

                 استاد و سیاستمدار

دکتور صاعد، یکی از شخصیت های اکادمیک مملکت است. استاد، نویسنده و دانشمند. انسان حلیم، مبارز و خوش کردار. دکتور صاعد، یکی  از مؤسسین سازمان ساما است. ساما بوسیلۀ یازده نفر، تأسیس شده است که دوکتور صاعد یکی از همین یازده عضو مؤسس ساما بوده است. دکتور صاعد در صفحۀ ۱۵۹کتاب “برخی دریافت ها و رویداد های افغانستان در قرن بیستم ” در مورد تأسیس ساما  و نقش مجید می‌نویسد:

” سازمان آزادیبخش مردم افغانستان در اواخر  ماه  جوزای ۱۳۵۸طی یک کنفرانس یازده  نفری  که چند گروه در آن اشتراک داشتند تأسیس گردید. هیأت رهبری  انتخاب گردید و عبدالمجید شهید با اکثریت نزدیک به اتفاق آرا به حیث منشی اول سازمان انتخاب گردید…

 عبدالمجید شهید بدون استبداد رأی، طرفدار  بحث و  تحلیل واقعی و همه جانبه بود. او طرفدار آن بود  که سازمان با اصالت انقلابی  و اصول منضبط و مترقی و با درنظر داشت قیام خودبخودی و شرایط درون جامعه طوری تأسیس گردد که با نفوذ در بین توده ها در صف مقدم جانبازی قرار گیرد “

نظر استاد صاعد به حیث یک شخصیت اکادمیک و عضو کنفرانس مؤسس، نشان می‌دهد که مجید، دارای ارزشهای چند جانبه ای بوده که از استاد فاکولته تا عیار، از رهبر گروه سیاسی تا تودۀ  عادی، از  نویسنده

 و شاعر تا هنرمند، از پارتیزان تا دانشمند، …

در جلسات و دیالوگ های حضوری و رویاروی(بدون استبداد رأی) در یک فضای آزاد و برابر،  او  را به حیث رهبر افسانوی قبول داشته اند.

عکس

دوکتور صاعد، منبع، ساما

۱۲– ۶.  انرژی مشترک

تأسیس ساما، محصول تلاش و فداکاری تعدادی از فرزندان خوشنام، متفکر و فداکار است که در خونریز ترین لحظات این کشور(دورۀ اگسا) با تمام صداقت و شرافت، سازمان سیاسی/نظامی را  بخاطر آزادی و سعادت مردم، ایجاد نمودند. مجید این اعتبار و کاریزما را داشت که توانست این اشخاص، گروه ها و محافل پراگنده را برای ایجاد یک سازمان واحد، اقناع و آماده نماید.

داکتر مختار برادر شهید اشرف، در فرانسه، روایت می کند:

 ” در همان دوران خلقی ها به استاد اشرف گفتم که اوضاع خیلی خراب است، به خارج برویم. اما استاد اشرف گفت:

من به مجید آغا قول داده ام و نمی‌توانم کابل و کار مشترک را ترک نمایم”

ده ها و صدها انسان مبارز، با گرایشات متفاوت، منتظر صدای مجید بودند تا با مجید در سطح سازمان و جبهۀ متحد علیه شوروی، کار مشترک نمایند.

با زندانی شدن و اعدام مجید

ده ها رابطۀ روشنفکری و ارتباطات عمومی گسسته شد.

 ۱۳– ۶.  طرح مسألۀ ملی

                   و راه حل آن

مجید در هر محفل و گروه، بی آنکه خود بخواهد یا تحمیل کند، بطور عملی، پیشگام و فدائی بوده است… طیف خاصی از روشنفکران سیاسی   (شهید مولانا بحرالدین باعث، شهید طاهر بدخشی، شهید حفیظ آهنگرپور که با مجید رابطۀ نزدیک و عملی داشتند) به مجید به نگاه دیگر می‌بینند. مجید را یکی از داعیه داران مسألۀ ملی و عدالت اجتماعی می‌دانستند و نقش او را  درین حوزۀ مبارزاتی، برجسته و کلیدی می‌پنداشتند. در پروسۀ تشکل ساما، گروه حفیظ آهنگرپور با سابقۀ محفل انتظار، به ساما پیوستند…. طرح مسألۀ ملی (حاکمیت دولتی قوم پشتون و جایگاه سایر اقوام، چگونگی حل آن و رابطۀ این مسآله با مبارزۀ طبقاتی و انقلاب) بوسیلۀ طاهر بدخشی، مجید کلکانی، بحرالدین باعث،… مطرح شده است. مجید برای آزادی،برابری، دموکراسی و عدالت اجتماعی مبارزه می‌کرد. او مخالف هرگونه ستم و بیداد بود. علیه هرگونه ستمگری(اعم از ستم طبقاتی و ستم ملی) موضع روشن و قاطع می‌گرفت. در برخی از نوشته ها به‌ویژه در برنامۀ “ساما”(مصوب نخستین کنگرۀ سازمان جوزای ۱۳۵۹)، مسألۀ ملی را به صراحت مطرح کرده و موضع “ساما” را اینگونه بیان داشته:

“عوامل اساسی ای که بالندگی نیروهای مؤلدۀ نوین و در نتیجه شگوفایی اقتصاد و فرهنگ جامعه را بویژه در دو سدۀ اخیر، لجام زد، تسلط طبقۀ حاکم ملیت در حال تشکل پشتون و سیطرۀ استعمار بر حیات سیاسی کشور بود. که یکی به علت عقب ماندگی تاریخی و دیگری با نقش ویران ساز و سرکوبگر خود، به یاری هم‌دیگر، روند تکامل طبیعی و سالم جامعه را به کندی و یا انحراف کشانید…ارتجاع در وجود دودمان طلائی پس از دو دهه اختناق سنگین و رکود مرگبار، …زمینه سازی  برای غلبۀ مؤقتی بر بحران در قالب دموکراسی کذائی شاه محمود ریخته شد…شووینیسم طبقۀ حاکم ملیت پشتون و ناسیونالیسم ملیت های ستمکش که گرایشات بورژوازی ملیت های کشور را با خصلت های متضاد بازتاب می‌کند…”

برنامۀ ساما بقلم مجید کلکانی

عبارۀ ” طبقۀ حاکم ملیت در حال تشکل پشتون” از دقت علمی مجید در جامعه شناسی و انسان شناسی و تاریخ اقوام حکایت دارد که در نوشتار دگر، به بازگشانی این مفاهیم پرداخته خواهد شد.

البته طرح مسألۀ ملی، به‌گونۀ ضمنی به‌وسیلۀ شهید اکرم یاری رهبر سازمان جوانان مترقی(در مقالۀ انقلاب و مسألۀ ملی، از حاکمیت قوم پشتون و اقوام محکوم سخن می گوید)… به همین‌گونه، درکتاب “چگونگی پیدایش و رشد بورژوازی در افغانستان/ نویسنده: نسیم سیار” که به کوشش سازمان رهایی بخش خلق‌های افغانستان(سرخا) تهیه و به نشر رسیده، زیر عنوان”چگونگی حاکمیت قوم پشتون” معلومات سودمندی در همین رابطه داده شده است. میرغلام محمد غبار، صدیق فرهنگ و دیگران… از موضوع استبداد و ستم ملی سخن گفته اند… در جبش چپ کشور، از همان دهۀ چهل شمسی، به دلیل شوونیسم نادری و هاشمخانی، استبداد زبانی و فرهنگی، روشنفکران و سیاسیون، به مسألۀ ملی و راه حل آن پرداخته اند…مبارزه علیه برتری طلبی قومی و زبانی، پیکار علیه انحصار قدرت به‌وسیلۀ یک قوم، در اشکال مختلفه به‌وسیلۀ روشنفکران غیر پشتون صورت گرفته است.  

مقاله

 انقلاب و مسألۀ ملی، اکرم یاری، نشر هجاما، آلمان، میزان ۱۳۷۷

کتاب

چگونگی پیدایش و رشد بورؤوازی در افغانستان، سرخا، نشر شاهمامه هالند، خزان ۱۳۹۲

۶-۱۴.  استاد طاهر پرسپویان

                   مبارز و نویسنده 

پرسپویان، نویسندۀ کتاب ” آنسوی میله‌ها” خاطرات زندان، رفیق قدیمی و دوران جوانی حفیظ آهنگرپور، و دوست سیاسی مجید کلکانی… آهنگرپور و پرسپویان از پنجشیر هستند. انسان شریف، مقاوم و پایدار. فعلن مصروف سپری کردن دورۀ غربت، درآلمان می‌باشد. در مورد دیدار با مجید کلکانی می‌نویسد:

” تابستان ۱۳۵۸ خورشیدی بود، دومین بار با مجید آغا این قهرمان افسانوی نشستی داشتیم در کوته سنگی، خانۀ یک تن از روابط ما بنام سید آقا که افسر نظامی بود… درین نشست قرار بود تا مجید آغا یک خط به پاسخ پهلوان احمد جان در رابطۀ جبهه بنویسد، خط را نوشت و نامۀ سربسته را تسلیم شدیم و اما، متأسفانه تا نامه به  پنجشیر و پهلوان احمدجان برسد، گپ از گپ گذشته بود… رفاقت مجید کلکانی با رفقایش اگرچه زمینی بود، اما رایحۀ روحانی داشت، فراتر از قول و قرار های متعارف. رشتۀ این پیوند ها را آرمان های مشترک گره می‌زد. کسانی که در آن فضا و  هوا نفس کشیده اند، می‌دانند که رابطۀ مجید با حلقۀ یارانش به حد اعلایی از پختگی و اعتماد رسیده بود. مجید استعدادی بود که  دیگران به او اعتماد داشتند… ما در سال ۱۳۵۷ تازه از بدنۀ محفل انتظار(بعداً سازا) جدا شده بودیم و حفیظ آهنگرپور هنوز در زندان بود، و ما پیش از تأسیس ساما، به تشکیلات محفل شمالی پیوسته بودیم. مجید آغا و رفقا در فکر بیرون ساختن بحرالدین باعث و حفیظ آهنگرپور … از زندان بودند که در ۲۴ اسد ۱۳۵۷ مولانا باعث از شفاخانۀ

علی آباد فرار می‌کند و در ماه دلو دوباره دستگیر می‌شود… و همۀ رفقای زندانی بوسیلۀ خلقی ها اعدام می شوند.”                                                                                         

عکس

استاد پرسپویان در ایام جوانی و ستنگی

 گرفته شده از کتاب جنایات حزبی

۱۵ -۶.  طاهر بدخشی

             رهبر محفل انتظار و سازا

رهبر محفل انتظار( بعداً سازمان  انقلابی زحمتکشان  افغانستان) با مجید کلکانی روابط بسیار نزدیک داشت. تفاهم و رابطۀ مجید با بدخشی/ باعث بر  دو محور می‌چرخید:

  • انقلاب و جنگ پارتیزانی
  • مسألۀ ملی و راه های حل عادلانه و انسانی آن

 و اختلاف شان  بر سه محور بود:

  • موضوع سویتیزم و خط هوشی مین/کاسترو
  • موضوع چگونگی ساختار و افکار سازمان و جبهه
  • رابطه و اولویت بخشی بین ستم طبقاتی و ستم ملی

محور بحث من در این جا، شبنامۀ طاهر بدخشی است که بخاطر دفاع از مجید پخش کرده است. محبوب الله کوشانی با نشر مجدد این شبنامه در سایت گفتمان، در مورد توطئۀ دولت و حادثۀ محاصره، در مورد مجید می‌نویسد:

” طاهر بدخشی برای پشتیبانی از عبدالمجید کلکانی، پس از  خلق  حادثۀ

توطئه گرانه علیه او، شبنامه گونه ای نگاشته است. حادثه در یکی از شب های ماه جوزای ۱۳۵۳ خورشیدی از سوی غلام حضرت به دستور عبدالقدیر وزیر داخلۀ دوران ریاست جمهوری داود خان راه اندازی شده بود. پیشنویس بدخشی اینک در دسترس ماست که به نسل جوان و پژوهشگران تاریخ مبارزات سیاسی تقدیم می‌شود”

محبوب الله کوشانی وبسایت گفتمان

بدخشی در شبنامۀ پشتیبانی از مجید می نویسد:

شبنامه

جوزای ۱۳۵۳

مجید کوهدامنی

فرزند خلق و یک انقلابی وطن پرست

مجید که از اتهام ناجوانمردانۀ دولت شاهی یاغی شده بود- بعد از زبونی قوای امنیتی و دست بدامن شدن سردار ولی- ریش سفیدان محل متارکه را پذیرفت و بزندگی عادی برگشت اما توطئه ها همچنان در خفا دوام داشت. مجید ناگزیر به سفر مصر اقدام کرد و با مادرش در راه سفر مصر بود  که دولت جمهوری بوجود آمد، او از نیمه راه برگشت. رئیس دولت را دید و از جهان بینی خود و مرام انقلابی خود یادآور گردید و سفر خارج را فسخ کرد. اما چون ماهیت دولت تغیر نکرده بود همان پولیس و سیستم مخبربازی دوام و حتا زیاد شده بود. باز توطئه ها علید مجید آغاز شد. و غلام حضرت جاسوس معروف را هر روز قدیر خان و حیدر خان می‌خواستند، مشوره میدادند و تحریکات می‌نمودند. مجید مجبور به درخواست پاسپورت شد. اما چهار ماه او را دواندند و از دادن پاسپورت خود داری کردند. و از طرف دیگر به غلام حضرت امر کردند که حادثه ای را در محل چاق کرده پولیس را بهانۀ مداخله بدهد، تا مجید را که خارچشم اکثر قدرت طلبان جدید است دستگیر کنند و خود را از تشویش وی رها سازند. غلام حضرت حادثه را در شب … جوزای ۱۳۵۳ چاق کرد. قوای ضربه رفت و کلکان را محاصره کرد. مجید با مهارت انقلابی و چریکی از حلقۀ محاصره برآمد و در میان جنگل خلق پنهان شد. اینک حیدر و قدیر دوصد نفر را  در گردِ ولسوالی  بدون جرم حقوقی، به تعقیب مجید سرگردان ساخته، خرچ دولت را نموده حتا ناجوانمردانه امر ترور او را نیز گویا از رهبر انقلاب گرفته اند. برای اینکه باز یک اشتباه تاریخی رخ ندهد ما گروه دیگر انقلابیون به مردم کشور با مسؤلیت اعلان می‌کنیم که:

مجید فرزند خلق و یک انقلابی وطن پرست، وارث ابومسلم خراسانی و یعقوب لیث صفاری است. چون آن آزاد مردان، جوانمرد، عیار و مبارز است، با تقوای اخلاقی و سیاسی مسلح بوده،  دست به خون ناحق نیاغشته و حبه از مال کسی نبرداشته است. دریغ نیست که چنین آزاده مردی را که شاید در هر قرن چون اوی، یکی پیدا گردد، دولت به اصطلاح مترقی و انقلابی تلف کند یا در عذاب گذارد.

انقلابیون و مبارزین!

اتهامات ناجوانمردانۀ رژیم شاهی را دربارۀ مجید به جرئت رد کرده ، چهرۀ مترقی و عیارانۀ خراسانی او را  به خلق ها بی‌نمایانید، نگذارید اشتباه تاریخی دیگر رخ دهد.

خلق ها!

مجید سردار ارتش جبهۀ رهایی بخش است که برای نجات شما از استثمار طبقاتی و ستم ملی در حال تشکل است. چهرۀ دلیرانه و نجیب او را بی‌شناسید، در قلب خود جایش دهید و او را از شر این بقایای پولیس شاهی نجات دهید.

دهقان ها !

این چریک فدایی و قهرمان فداکار را با آغوش باز بی‌پیذیرید، در هر خانه برایش جای داشته باشید. فقط او را که در حالت دفاع است، محافظت کنید. تا جمهوریت به عجله و اشتباه خود پی‌ببرد و از تعقیب و آزار او صرف نظر کند و الا اگر در این اشتباه خود اصرار کرد، برای دفع تعرض خود را آماده کرده است. نو به کهنه، حق بر باطل پیروز می‌شود. فعلاً به همه شوونیست ها و قدرت طلبان سیاسی اخطار داده می‌شود که در این توطئه مستقیماً اشتراک نکنند.

پایان، به قلم طاهر بدخشی”

اصل شبنامه

به قلم طاهر بدخشی

این شبنامه یک سند تاریخی است. در زمان محاصره نوشته شده است. این سند، ثابت می‌سازد که مجید، چگونه در زیر پیگرد و محاصره های متوالی قرار داشته و چگونه از این همه پیگرد ها و محاصره ها، به همکاری مردم و شجاعت و درایت خود، جان به سلامت برده است.

در همین کتاب، روایات دیگری از محاصره های کلان را آورده ام که بوسیلۀ تفنگ و تانک لوای حسین کوت، وزارت داخله و غند ضربه، صورت گرفته اند.

از روی این شبنامه، می توان استبداد دولت را علیه مجید، درک کرد. وقتی قوۀ ضربتی متشکل از سه نهاد، استخبارات و دو وزارت خانه، به محاصره آمده باشند، حالا شدت اختناق را در برابر او، تصور کنید… هرقدر با روایات ثقه و مستند برخورد می‌کنیم به همان اندازه، به ظرفیت و افسانه بودن مجید، نزدیکتر می‌گردیم… از شبنامه، معلوم می‌گردد، که مجید نه تنها نزد مردم و روشنفکران اسطوره بوده بلکه نزد دولت نیز اسطوره و قهرمان بوده، منتها دولت ها نه با زبان بلکه با قوای کلان ضربتی خود، بدان اعتراف کرده اند.

عکس

طاهر بدخشی با یخن قاق و کرتی، منبع: انترنت

شبنامۀ قلمی

 بوسیلۀ پوهاند توردیقل میمنگی به نگارنده ارسال شده

۱۶–۶.  پوهاند بسم الله توردیقل میمنگی

                                 استاد و سیاستمدار

استاد میمنگی، از اعضای رهبری محفل انتظار و سازا، نویسنده و سخنور، استاد دانشگاه، و از رفقای نزدیک به طاهر بدخشی و محبوب الله کوشانی، شخصیتِ همیشه فعال سیاسی. تمام عمر را از جوانی تا حال، صرف مبارزه ، عدالتخواهی و تدریس در دانشگاه نموده است. با مجید کلکانی از دوره های دور، آشنائی  و رفاقت داشته. در مقالۀ “مجید کلکانی مردی برخاسته از متن بیداد گری ها و سیاهچالۀ سیاسی دوران خویش”  در مورد مجید می‌نگارد:

” زنده یاد مجید کلکانی فرزند زمان و پروردۀ آغوش توده هاست…

 آشنائی مستقیم من با مجید آغا، از اواسط سال ۱۳۵۰ آغاز می‌گردد. مجید آغا در آن روزگار یک شخصیت شناخته شدۀ عیار و محبوب زمان خود بود. مرد شناخته شده و خوشنام در کابل  شمالی، شمال و سایر نقاط کشور.

من در آنزمان یکی از اعضای فعال بخش نظامی “شاهین” در تشکیلات در حال تأسیس سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان بجای محفل انتظار بودم… بعد از اولین دیدار در کنفرانس قندوز با شهید مجید باز هم بار بار گاهی بشکل انفرادی و در مقام پیام رسان و گاهی هم یکجا با دوستان منجمله با زنده یاد مولانا بحرالدین باعث و حفیظ آهنگرپور …. دیدار داشتیم و من بیشتر می‌کوشیدم از شهید مجید بشنوم تا خود سخن گویم. اما او با درایت معلمانه می‌کوشید من را به سخن آورد. از لحن گفتارم تمجید می‌کرد و برایم توصیه های آموزنده می‌نمود. باری در یک جلسه که شهید حفیظ و شهید باعث هم بودند، حساسیتم را در برابر قبیله سالاری و نژاد پرستی مورد پرسش قرار داد و علت این همه خشم من را در برابر این دو پدیده جویا شد. من با یک احساسات نا متعارف گفتم که موضوع قبیله سالاری به‌عنوان بزرگترین مصیبت تاریخی مجموع باشندگان این سرزمین بشمول پشتون ها را در سرنگونی قبیله سالاری درین کشور عمیقاً مرتبط می‌بینم. مجید آغا که با دقت صحبت های من را دنبال می‌کرد، رو بطرف مولانا باعث و حفیظ نمود و با لحن شوخی آمیز پرسید که :

شنیدید که اکه ازبیک، همۀ ما و شما را با یک تیر هدف قرار داد

باعث با تبسم گفت:

 اگر فرصت یابد ساعت ها سخن خواهد گفت این حرف ها هنوزسرفیلمی باور های انقلابی این دوست است…”

تصویر

استاد میمنگی، منبع، انترنت

۱۷– ۶.  ماما ظریف ناصری

            پارتیزان وسیاست مدار

رابطه و رفاقت مجید با تیپ های گوناگون، نشان می‌دهد که مجید به تمام معنا یک انسان خاص بوده، انسانی از جنس قهرمان و اسطوره. چه کسی می‌تواند با ده نفر رابطۀ مؤثر و متداوم داشته باشد؟

مجید کسی بود که با صد ها انسان(مربوط به اقوام و ملیت های مختلف) رابطۀ مستمر، مؤثر و نجات‌بخش داشته است. مشکلات و منازعات شخصی و سیاسی شانرا حل می کرده است.

ظریف ناصری که در دروۀ جنگ علیه شوری، فرمانده نظامی بود از همان دوره به ماما جیپ، شهرت یافته است. ماما ناصری  با مجید کلکانی در رابطه بوده است. و داستان این رفاقت از دورۀ داود خان آغاز می‌گردد.

کاکاهادی، کاکای ظریف ناصری است، از عیاران شکردره و کوهدامن است، در دورۀ داود خان، به دلیل یک حادثۀ شخصی، با دولت درگیر می‌شود و کاکا هادی با ظریف ناصری از تعقیب دولتی مخفی می‌شوند… همانگونه که رایج بوده در کوهدامن و شمالی هر کسی که به یاغیگری و عصیان علیه دولت، دست میزد، پناه گاه و حامی شان عبدالمجید کلکانی بود. کاکا هادی و ماما ظریف بعد از حادثه، با مجید تماس می گیرند و رفاقت و دوستی شان از  همان دورۀ  یاغیگری

در زمان داودخان شکل می‌گیرد….

یکی از رمز های اسطورۀ مجید، خلاقیت مجید در حل معجزه آسای منازعات خانوادگی، شخصی، عیاری، قومی و سیاسی… بود. مجید با تأثیری که در حل قضایا داشت، دشمنی هایی که برای کاکا هادی در کوهدامن ایجاد شده بود، حل می‌کند و اما دشمنی شان را با دولت بگونۀ دیگری طراحی می‌کند و بعد از مدتی، هردو یاغی جوان را به ایران می فرستد تا از معرکه و تعقیب دولتی دور شوند…  در دو سال پسین داود خان، کاکا هادی و ماما ظریف  در ایران می‌باشند و بعد از کودتای ثور و سقوط خاندان طلایی، دوباره از ایران به کوهدامن می‌آیند و بزودی با مجید اولین ملاقات را برگذار می‌کنند. بقول ماما، مجید همراه شان به زبان پشتو گپ می‌زد.

مجید، در اولین دیدار پس از برگشت شان از ایران،  برای هردو یاغی و عیار می‌گوید:

” اندیوال های عزیز، کمر های تان را بسته کنید که ماموریت بسیار بزرگ پیش روی ماست، دورۀ آرامش به پایان رسیده حالا دوران مبارزات پارتیزانی فرا رسیده است…” کاکا هادی و ماما ظریف که هردو عیار و مبارز اند، به صدای مجید لبیک می‌گویند و از همان وقت در کنار مجید می‌ایستند… تا اینکه کاکا هادی در موقف قومندان ساما، در نبرد رویاروی با ارتش شوروی بعد از مقاومت زیاد و محاصره، در کوهدامن به شهادت می‌رسد. ماما ظریف نبرد ملی و مترقی خود را علیه کودتا و شوروی تا سال ۱۳۷۱ خورشیدی در  کوهدامن، زابل و قلات ادامه می‌دهد. فعلن در جرمنی  سکونت دارد.

تصویر ها

قره قلی و چپن از کاکا هادی

  بروت و جمپر، از ظریف ناصری،

تصویر کاکا هادی از انترنت و ناصری، خودش به نگارنده  ارسال داشته

حاضر و آماده

یکی از ویژه گی های زبدۀ مجید این بود که از گفتگو و بحث، امتناع نمی ورزید. برای منافع مردم و حیثیت مملکت، حاضر بود تا با هر انسان بدرد بخور، وقت و انرژی بگذارد.

۱۸– ۶.  داستان مولوی محمد نبی محمدی

                                        و مجید کلکانی

ماما ظریف ناصری روایت می‌کند:

” بعد از کودتای ثور ۱۳۵۷، مبارزات گروه ها و افراد، و  همچنان خیزش های مردم، علیه کودتای ثور آغاز گردید و ما نیز با مجید آغا بودیم. شخصیت های سیاسی و روحانی با مجید آغا تماس می‌گرفتند. یک روز  در خیرخانه با آغا صاحب جلسه داشتیم. و آغا صاحب خیلی خسته و جگرخون معلوم میشد، کاکا از آغا پرسید که خسته معلوم میشی؟ آغا صاحب در مورد مولوی محمد

نبی قصه کرد:

مولوی محمد نبی می‌خواست مرا ببیند. من یک نوشتۀ کوتاه را در مورد طرح جبهه علیه دولت دست نشانده و شوروی، برای مولوی نبی فرستادم. رفیق “شریف” نوشته ام  را به مولوی نبی تسلیم کرده بود. مولوی نبی گفته بود کاغذ را چه کنم من مجید جان را می‌خواهم. من خودم به دیدار مولوی نبی رفتم و مولوی صاحب خیلی حرمت گذاری و استقبال کرد و گفت:

حالا وضعیت تغیر کرده

عکس العمل های مردم علیه رژیم کودتا شروع شده  و بزودی جنگ سرتاسری بوجود می‌آید و تو بهترین چهره برای رهبری جهاد علیه شوروی هستی و می‌توانی جنگ های چریکی و پارتیزانی را در سرتاسر کشور، رهبری نمایی. و ما ترا قبول داریم…. و دیگران را نیز به دورت جمع می کنیم. تو رهبر ما هستی… من به مولوی نبی گفتم که نه، تو رهبر هستی و در تالار شورا نیز ببرک را در جایش نشانده بودی… مولوی صاحب تکرار کرد که نه، من ملا هستم و تو رهبر جنگ پارتیزانی و مسلح هستی، تو این مسؤلیت را قبول کن ما افراد و امکانات را برایت فراهم می‌سازیم و من در ختم جلسه به مولوی صاحب پیشنهاد کردم که مرا یک ماه وقت بدهد و بار دگر مذاکره خواهیم کرد… اما حالا برایم احوال رسیده که مولوی محمد نبی  و میاگل جان آغا به پاکستان رفته اند…”

تصویر

مولوی محمد نبی محمدی

منبع: انترنت

 ۱۹– ۶.  پهلوان آغاشیرین چاریکاری

             عیار، پارتیزان، شاعر و نویسنده

پهلوان که خود یکی از یاغی ها و عیاران شمالی است، تجربۀ دورۀ مخفیگری و زندان دهمزنگ را داشته، گاهی که اورا در سال های پسین می‌دیدم، همیشه برایم می‌گفت “مجیدآغا حتا لبخند و طرز نگاهش اسطوره ای بود، من اینگونه لبخند و نگاه را در بنی آدم ندیده بودم ” در جلد اول کتاب خاطرات خود می‌نویسد:

 ” اولین دیدار من با مجیدکلکانی در سال ۱۳۴۵ خورشیدی در در ولسوالی قره باغ  در خانه حیات الله خان اتفاق افتید. صوفی غلام حضرت کلکانی نیز همرایش بود. مجید با چهره بشاش و چشمان نافذ، در سر لنگی پهلوی گلسرشویی و بالاپوش تریویرای حلوایی بر تن داشت… میزبان، این دو مهمان ویژه را اینگونه برایم معرفی کرد:

پیر  است و صوفی صاحب …

پرسیدم که کمی بیشتر معرفی کنید؟

حیات الله خان گفت:

مجید آغا و صوفی غلام حضرت…

من تا آن لحظه نام مجید آغا را زیاد شنیده بودم ولی از نزدیک ندیده بودم. گرچه مجید زندگی مخفی داشت اما حیات الله خان به دلیل اعتمادی که بالای من داشت مجیدآغا را به من معرفی کرد در حالی که رژیم فرتوت ظاهرشاهی با تمام جاسوسان خویش در صدد پیداکردن او بود… در کشور ما سنت عیاری در طول تاریخ وجود داشته و اما در شمالی، سبک و شیوه ویژه خود را داشت. رازداری و سبک رفاقت شان آهنگ خاص داشت. عیاران شمالی بلحاظ سواد و تحصیل دارای لایه های گوناگون بودند. حتا آن عیارانی که تحصیل نداشتند و بیسواد بودند، می‌کوشیدند که آیین و موازین پذیرفته شده عیاری را مراعات نمایند… آهسته آهسته به عظمت، بزرگی و شخصیت اسطوره ای مجید پی بردم…”

در مقدمۀ دفتر شعر پهلوان نوشته شده :

” عیاری در شاعری زنده می شود. آئین عیاری یک سنت است و یک نوع میراث. سنت که بالذات در خود زندگی می‌کتد، هم فعل دارد و هم انفعال، میراث، فی نفسه در دیگران به فعلیت و زیستن می رسد. عیاری میراث و مسلکی است که جای خالی مبارزات سازمانیافتۀ طبقاتی را پُر می‌سازد. در عصر معاصر، در جایی که جنبش های طبقاتی کم شیمه باشد عیاری بدادش می‌رسد و بیرق شکستۀ تحول را بگونۀ دیگر، جدا از جهان بینی های روشنفکرانه، بر دوش می‌کشد. عیاری در فرهنگ ما میراث درخشانی است که  لااقل به اندازۀ شعر فارسی، قدامت دارد…”

                                                      مقدمه، محمدشاه فرهود ۲۰۱۰

و در مقدمۀ کتاب خاطرات پهلوان:

” د مردم چاریکار

  آغاشیرین اس نامدار

پهلوان آغا شیرین کسی است که با نوشتن خاطرات خود باب عیار شناسی را تجربی کرده است. پهلوان، یکی از عیاران و مبارزین دلاور  و خوشنام این سرزمین است. پهلوان در کتاب خاطرات، بنابر تعهد و معاذیر امنیتی نخواسته است تا همۀ اتفاقات زیسته شده را بنویسد.  نویسنده بخاطر رعایت مخفی کاری از شرح بسیاری حوادث و فاش کردن نام ها، عامدانه دست از قلم گرفته است. فقط به آن قصه ها، آدمها و اتفاقاتی پرداخته که رازداری و تعهد و رفاقت اجازه اش میداده است… سه سال قبل یک روز با پهلوان جهت توت خوردن به استالف رفتم، یکی از عیاران سالخورده بنام بابه رمضان که در  دورۀ شاه در  زندان دهمزنگ با پهلوان هم‌زنجیر بوده، ما را مهمان کرده بود، می‌دیدم که این عیار پیر، چگونه از خاطرات دوران عیاری ها، با چشمان پُر درخشش حکایت می‌کرد و از بی مروتی ها و ناعیاری های این زمانه، می‌نالید… “

 مقدمه، کتاب خاطرات پهلوان، محمدشاه فرهود ۲۰۱۳

تصویر

پهلوان آغا شیرین، از آرشیو نویسنده

۲۰– ۶.  استاد نسیم رهرو

             مبارز و نویسنده

استاد نسیم رهرو، از جوانی در قلمرو مبارزۀ سیاسی قرار می‌گیرد. از همان دوره های آغازین مبارزات تشکیلاتی، از طریق ملنگ عمار و بابه صاحب طوفان با گروه مجید پیوند می‌خورد و بعد از پیوستن با تشکیلات مخفی مجید، تا امروز به راه مجید  و سعادت مردم، وفادار می ماند. ده سال شکنجه و زندان را در انتظار اعدام، سرفرازانه سپری می‌کند. یکی از افراد شجاع، صبور و شیوا قلم است که  خاطرات زندان را در دو جلد زیر نام “رنج های مقدس” به نشر می‌سپارد. در مورد مجید، با نام و نشان خود(نه با نام مستعار) مقالات نوشته و در تلویزیون ها درباب شخصیت مجید سخن گفته است.

استاد رهرو در نوشته ای زیر نام (مجید پدیدۀ بی تکرار تاریخ) البته این نوشته را به نویسنده و منتقد ادبی سالار عزیز پور نوشته، چون عزیز پور روی نثر سیاسی مجید تحقیقاتی را آغاز نموده است، استاد رهرو در رابطۀ خود با مجید و گروه مجید می‌نویسد:

” من در بهار سال ۱۳۵۰ خورشیدی عضو حلقۀ تشکیلاتی گروه مجید کلکانی شدم و با رفقای او تعهد سیاسی بستم. این رابطه روز تا روز گسترده تر شد و تعمیق یافت و در دشوارترین روز ها به عنوان یک سپاهی افتخار رفاقت مجید کلکانی را داشتم. من در حلقۀ یاران مجید کلکانی کسی بودم که این اجازه را داشته باشم و بگویم که این شبنامه ها و اعلامیه ها را مجید کلکانی نوشته است.

از همان ابتدای کار یک مرکز نشراتی که شامل یک پایه ماشین تحریر(تایپ) و گستتنر می‌گردید، در منطقۀ ما جابجا شده بود. در سال ۱۳۵۵ مرکز نشراتی با وسایل مدرن تری مجهز شد و به خانۀ من (در انچو) انتقال یافت. در بهار سال ۱۳۵۸ وقتی من به زندگی مخفی رو آوردم، این چاپخانه را به خانۀ رفیق دیگری منتقل کردیم. کار تایپ و استنسل را زنده یاد استاد عبدالبصیر بهرنگی پیش میبرد. من و رفیق لاله، با بهرنگی همکار بودیم.

همۀ شبنامه ها و اعلامیه ها دست نویس عبدالمجید کلکانی بودند که خط او برای ما شناخته شده بود. اسناد از روی دستنویس مجید، تایپ و استنسل و ذریعۀ ماشین گستتنر به چاپ  می‌رسید… مجید دارای خصایصی بود که در سخت ترین شرایط، همگان او را رهبر خود انتخاب کردند. مجید کلکانی، شیفتۀ دانش، مطالعه و نوشتن بود…. یک پارچه کاغذ که از آن بوی سیاست و مخالفت می آمد، فاجعه می‌آفرید و سرهایی را برباد می‌داد.

عبدالمجید کلکانی در خزان سال ۱۳۵۸ نامۀ فشرده ای به من فرستاد. نامه را خواندم و بلادرنگ آن را ازبین بردم. با دریغ که اوضاع وحشتناک آن زمان موجب شد که برخی از نوشته های زنده یاد عبدالمجید کلکانی حفاظت نشوند…”

تصویر

استاد رهرو، منبع، انترنت

۲۱– ۶.  محمد ظاهر بها مشهور به گل آغا ظاهر

                                                     افسر و کاکه

هم سن و سال مجید آغا است. در کوهدامن زاده شده( قریۀ مارکی ولسوالی میر بچه کوت) و از ایام جوانی که به حیث افسر زرهدار در وزارت دفاع مشغول کار است، با مجید کلکانی پیمان رفاقت می‌بندد…

در دورۀ ظاهر خان و داود خان و تا هنگام اعدام مجید، در کنار مجید آغا به حیث یک رفیق شخصی ایستاد بوده است. مجید، ظرفیتش در مورد رفاقت، آنقدر سنگین و درخشان بوده که هیچ رابطه ای را بناحق، از خود دور نمی کرد. و عجیب این است که در منتهای اختفا و کمبود زمان، به همۀ روابط رسیدگی می نمود. هنگامی که آغا، در زندان دهمزنگ بود گل آغا ظاهر به پایوازی میرفته است… گل آغا ظاهر که خود یکی از کاکه های کوهدامن بود، هرچند در تشکیلات سیاسی نبود اما به حیث یک انسان آزاده، از افکار آزادی خواهی و عدالتخواهی مجید، دفاع می‌کرد. در یک مصاحبه ویدیوئی با احمد صدیقی در مورد مجید آغا گفته است:

“خوشترین لحظات زندگی من زمانی بود که با سردار عیاران مجید آغا رفاقت داشتم. مجید آغا، اگر زنده می بود وطن به این مشکلات دچار نمی‌گردید. من بعد از مجید دگر کسی را پیدا نتوانستم که به اندازۀ نصف مجید آغا، شجاع و کاردان باشد…مجید آغا یک شخصیت افسانوی بود”

عکس

گل آغا ظاهر، با لباس افسری/ توسط احمد صدیقی به نگارنده ارسال شده

۲۲– ۶.  ظهور الله ظهوری

             نویسنده و سیاستمدار

ظهورالله ظهوری، از سیاستمداران سابقه است. از رفقای طاهر بدخشی. اخیراً کتابی در مورد پس منظر سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان (سازا) نوشته است… درین کتاب، چند روایت در مورد دیدار با مجید کلکانی آمده است.

در یکی از روایات چنین می خوانیم:  

” برج قوس ۱۳۵۰ از طاهر بدخشی خواستم که بدیدار دوست گرامی آغای مجید کله کانی می‌روم… ملنگ مشهور به دادمحمد با من تماس گرفت، همان‌روز با وی در یک موتر سرویس مسافربری چاریکار، پس از چاشت حرکت کردیم، در کله کان از موتر پیاده شدیم و در راه خانه ای بسوی شرق به قریۀ کله کان داخل شدیم. چند قدم که پیش رفتیم، رهنمایم راه را کج کرد و به درون تاکستان ها مسیرش را ادامه داد. پس از ۲۰ دقیقه به قلعه ای نزدیک شدیم، ملنگ مرا در آنجا متوقف کرد و بسوی قلعه رفت تا ببیند که کسی آنجا هست یا نه و آیا ما مورد پیگرد کسی قرار داریم یا نه؟

… دروازۀ قلعه را کوبید کسی دروازه را باز کرد، با اشاره به من فهماند که بیایم، من از جا برخاستم و بسوی قلعه به سرعت روانه شدم، هنگامی که پا به درون گذاشتم، شهید کله کانی روبرویم ایستاده بود. او را بار اول بود که می‌دیدم. با گرمی و صمیمیت فوق العاده با من احوال‌پرسی کرد… داخل اتاق شدیم، اتاق نسبتاً بزرگی بود که با قالین و دوشک فرش شده بود… شهید عبدالمجید کله کانی اندام متناسب و ریخته داشت. دارای مو ها و ریش انبوه، چهره اش بشاش و متبسم بود. برخورد مؤدب و صمیمی داشت… کتابی بزبان انگلیسی نزدش موجود بود که مطالعه می‌کرد. این کتاب تاریخ فلسفۀ غرب بود. کاغذی که به حیث نشانی در لای آن گذاشته بود، وقتی آنرا باز کردم در عنوان سر صفحه “فویر باخ” نوشته بود… بزبان های پشتو، عربی ، انگلیسی و اردو آشنایی داشت. پشتو را خوب تکلم می‌کرد، عربی را در مدرسه و دارالعلوم شرعیات آموخته بود، اردو را نیز می‌دانست و انگلسی را بطور خود آموز آموخته بود. او که در اختفا بسر می‌برد، اکثر اوقاتش را به مطالعه می‌گذرانید… تا ناوقتهای شب در مورد طرح مسألۀ ملی و سیاست عدم دنباله روی، وضع سیاسی کشور و منطقه، مبارزۀ مسلحانۀ دهقانی، ایجاد جبهۀ ملی، ناپایداری دولت و از این قبیل مسایل باهم صحبت کردیم. او آدم هوشیار و با معلومات بود، در وقت رفتنم وقتی از خانه بیرون می‌شدم، یک دانه تفنگچه را به ملنگ داد و تفنگچۀ خودش در کمرش بسته بود…”

ظهورالله ظهوری

 نگاهی به پسمنظر تاریخی سازا، ص۵۷

عکس

استاد ظهوری، منبع، انترنت

۲۳– ۶.  استاد لاله

             ملاقات مجید آغا با سردار داودخان

لاله، با ملنگ عمار رابطۀ فامیلی و نزدیک دارد. ملنگ عمار از ۱۳۴۹ بعد از مخفی  شدن، در باغ کلکان با مجید یکجا زندگی می‌کرد. لاله، از طریق ملنگ با مجید آشنا می‌شود و این آشنایی به رفاقت و دوستی عمیق تبدیل می‌گردد. تا جایی که مجید  به خانۀ لاله، رفت و رو می‌کند… حافظۀ لاله، مملو از خاطرات با مجید است… لاله از قول ملنگ عمار دربارۀ ملاقات با داود خان روایت می‌کند:

” ملاقات مجید آغا با داود خان

در آغاز سال ۱۳۵۳ ملنگ عمار برایم حکایت کرد که مجید آغا با رئیس دولت، داود خان ملاقات نمود. من و بابه صاحب طوفان با غوث الدین فایق شناخت داشتیم و از طریق ما، غوث الدین فایق وزیر فواید عامه، این ملاقات و مذاکره را نظر به درخواست داود خان، فراهم ساخته بود… داود خان در این ملاقات با مجید آغا در مورد کوهدامن و شمالی صحبت کرده و داود خان از آغا پرسیده که مرا از بغاوت شمالی اطمینان بدهید که بغاوتی صورت نمی‌گیرد. مجید آغا ایستاد می‌شو‌د و پاسخ می‌دهد که ما به بغاوت و کودتا باور نداریم و مردم کوهدامن و شمالی عامل بی ثباتی مملکت نیستند… وقتی داود خان و مجید آغا از اتاق بیرون می‌شوند در دهلیز وزیر داخله، قومندان ژاندارم و  وزیر دفاع به داود خان می‌گویند که مجید به پای خود آمده اجازه فرمائید که دستگیرش کنیم؟ داود خان با عصبانیت پاسخ می‌دهد:

بی غیرتا شما با تانک و توپ تان نتوانستید مجید آغا را دستگیر کنید، حالا که به خواهش من برای مذاکره آمده است، می‌خواهید حیثیت  جمهوریت را لطمه دار کنید…

مجید آغا، بدون کدام خطر و توطئه، از ارگ بیرون می‌شود “

تذکار

ملاقات مجید و داود خان، یک حقیقت تاریخی است

اما، همین حقیقت، در چندین شکل بوسیلۀ افراد متفاوت روایت شده است.

۲۴–۶.  استاد عبدالمنان پروانی

                   مبارز و سیاستمدار

استاد پروانی، مبارز و شخصیت سیاسی است. از دوران جوانی با مجید در پروان و کابل رابطه داشته است… و این دوستی و رابطه، بطور خالصانه ای صیقل خورده بود. استاد پروانی، در آلمان زندگی دارد و هنوز هم فعال و با انگیزه است…

استاد پروانی، با شخصیت های متفاوت نشسته و گفتگو داشته است و اما جایگاه مجید کلکانی را، تمایز بین مجید و سایر رهبران را در نکته ای می‌بیند که قابل مکث می‌باشد:

” دیگران وابسته به ایزم های خارجی بودند اما مجید آغا جامعه شناسی و روانشناسی مردم را می‌فهمید و مطابق تحلیل مشخص از وضع مردم و کشور، برنامه می ساخت و آنرا عملی می‌کرد… در رفاقت و دوستی با هر رابطه ای چه رابطۀ سیاسی چه شخصی، شخصیت بی بدیل بود. و ارزش هر رابطه ای را  بخوبی می‌دانست.

در سال ۱۳۵۸ در لیسۀ استقلال معلم بودم، مولانا داوری درین لیسه با من بود و علوم دینی درس می‌داد، از دستگیری آغا مطلع بودم. در جوزای ۱۳۵۹ وقتی که شب، تلویزیون پرچمی ها اعدام مجید کلکانی را اعلان کردند صبح آنروز، مولانا داوری در حالی که گریان می‌کرد، به من گفت: عجب انسانی را ازدست دادیم. آغا صاحب عالم بزرگ و نجات دهندۀ  افغانستان بود…”

تصویر

استاد پروانی، با دریشی، توسط خود استاد به نگارنده ارسال شده

۲۵–۶.  روشن لال مشهور به لاله روشن هندو

                                                    عیار و تاجر

یکی از عیاران و تاجران نامدار هندو در کارته پروان بود. انسان شریف و دلاور. قدبلند و قوی هیکل، خوش صحبت و قصه گو. ضد شوروی و ضد حزب دموکراتیک خلق. شخصیت ملی و دموکرات. در زندان خادِ بی بی مهرو، با من در یک اتاق زندانی بود. خیلی لت خورده بود و مستنطقین خاد، ریش و بروت سفیدش را تار تار کنده بودند، و با تخته های چوب بر شانه و پشتش کوبیده بودند. خاد او را خیلی اذیت و شکنجه کرده بود…

من هم زده و زخمی بودم. در اتاق کنار هم بودیم. وقتی که مرا از لحاظ سیاسی شناخت، برایم قصه می کرد که چگونه با مجید کلکانی رفیق شده بود. او می‌گفت:

” مجید آغا همیشه در کارته پروان به خانه ام می‌آمد و احوالم را می گرفت. رفاقت ما در زمان سلطنت ایجاد شده بود و تا مرگش ادامه داشت… مجید برای من یک تکیه گاه بود. تکیه گاه مطمئن و پرقدرت. از او در هر موردی مشوره می‌گرفتم حتا مشکلات خانواده ها را با وی مطرح می‌کردم… آدمی مثل او صادق، شریف و دلاور ندیده بودم… من از سابق به هند سفر می‌کردم و در آخرین سالهای دورۀ شاه و داود، یک جای داشتم برای موسیقی هندی، و  هنرمندان را از هند می‌آوردم… وقتی هند می‌رفتم از مجید آغا می‌پرسیدم که در هند کدام امری و خدمتی؟

همیشه لبخند می‌زد …

مجید آغا در رفاقت و صداقت خیلی پابند بود”

 ۲۶– ۶.  خوجه میر خیرخواه

                      کاکه  و متنفذ 

خوجه میر از بابه قشقار میربچه کوت است. در  دورۀ ظاهر خان  و داود خان با مجیدکلکانی ارتباط و رفاقت داشت. خوجه میر اصلن با حاجی یار محمد کلکانی و پهلوان غفور، رفیق بود و از طریق این دو نفر با مجید ارتباط پیدا می ‌کند و رفاقت شان تا آخر پایدار می‌ماند… خوجه میر و حاجی یارمحمد هردو قصاب بودند و در زمان ظاهر خان، یک دوره کارهای اقتصادی مشترک داشتند در رابطۀ قراردادی گوشت میدان بگرام و لوای حسین کوت.

مجید با خوجه میر، رفاقت شخصی داشت که بعد از کودتای ثور و ایجاد جنبش ضد کودتا و شوروی، جامعه دچار تحولات سیاسی شد. شیرین آغا خیرخواه برادر خوجه میر که خود یکی از مبارزان و سربداران است و از خوجه میر و رابطه اش با مجید کلکانی  اینگونه روایت می‌کند:

” مجید آغا در هجدهم جوزا ۱۳۵۹ اعدام گردید و چون حاجی سخی مدیر خاد اطرافی که در قضیۀ دستگیری مجید آغا سهم داشت، با ما شناخت سابقه و محلی داشت، چون حاجی سخی از بابه قشقار است و ما هم از بابه قشقار، و در قریه در همسایگی ما بود. خوجه میر را می‌شناخت و در تلاش بود تا خوجه میر و من را دستگیر نماید. خوجه میر را  سه روز بعد از اعدام مجید آغا در ۲۱ جوزای ۱۳۵۹ دستگیر  می‌کند. داستان دستگیری قسمی است که خوجه میر از کابل در تکسی لینی که دریور آن محبوب نام داشت و از میربچه کوت بود،  به سوی بابه قشقار می‌آمد، خادیست ها راپور داشتند که خوجه میر از کابل به سوی کوهدامن می‌رود، در قلعۀ مراد بیگ بوسیلۀ بصیر و گل پادشاه برادران حاجی سخی، دستگیر می گردد و بعد از شکنجه و تحقیق، بزودی ناپدید و اعدام می شود… و در اول حوت ۱۳۵۹ مرا نیز حاجی سخی که مدیر خاد اطرافی ریاست ششدرک بود، از شهرنو کابل دستگیر و به خاد ششدرک انتقال … و داستان شکنجه و زندان… من در زندان بودم که حاجی سخی کشته شد.”

 شیرین آغا خیرخواه، راوی این روایات فعلاً در اطریش زندگی دارد.

 عکس ها

شهید پهلوان غفور با لنگی، قطار مرمی و تفنگ( این عکس در پشت یک مجلۀ هندی به حیث پارتیزانِ ضد شوروی چاپ شده بود)

شهید خوجه میر با پیراهن سفید و کرتی سیاه

ارسال شده : بوسیلۀ شیرین آغا خیرخواه

۶-۲۷.  تنوع روابط

مجید، عجب شخصیت پُر رابطه ای بوده است. با کتگوری ها و کرکتر های متفاوت، در ارتباط بوده است… از روایات و حکایات فوق الذکر استنباط می گردد که مجید، شخصیتی است که نه تنها با روشنفکران، سیاسیون و نخبگان ارتباط داشت بلکه با توده های مردم نیز مستقیماً در ارتباط بود. دوستان زیادی در بین مردم فقیر، پیشه ور و نادار داشت و خود را از آنان پُت نمی‌کرد. رفاقت مستقیم با این افراد، او را حماسه و اسطوره کرده است. همین توده های محروم که مجید را دوست و رفیق خود می‌دانستند(باغبان، قصاب، تکسی ران، معمار، نانوای، دکاندار، هوتلدار، کارگر، دهقان، و سایر پیشه وران، …) توده ها، مجید را آغاصاحب، پیر، سید، حامی و بجای رسید، تیغ بند و روئین تن گفته اند… شهید پردل که از یاران مقرب مجید بود، روایت داشت:

 ” یک روز با رفیق مجید و سه نفر دیگر در پل باغ عمومی در نان چاشت در یک رستورانت داخل شدیم، نان خوردیم و در حین پیسه دادن بودم که از  کنج رستورانت یک صدا آمد:

 آغاصاحب است پیسه نگیری، هرچه اصرار کردم پیسه نگرفت و رفیق مجید لبخند زد و گفت برویم “…

اگر اسطوره، تلفیق واقعیت و فرا واقعیت باشد، اگر اسطوره، پیوند رویا های آسمانی و زمینی باشد، اگر اسطوره، عصارۀ درماندگی و شورش توده در یک قهرمان باشد، اگر اسطوره، شانۀ مستحکمی برای غم‌ها  و درد ها باشد، مجید یکی از همین اسطوره های ماندگار و درخشانست…. مجید شخصیت کاریزماتیک و صادق بود، و بعد از رابطه و دیالوگ با افراد، طرف مقابل، از هر طیفی و نگرشی که بوده، خود بخود به مجید اعتماد می‌کرد و مجید را ازخود می‌پنداشت.

سیاستمداران، نویسندگان و صاحب نظران خارجی، مجید را یک  قهرمان از نوع چگوارا و رابین هود دانسته اند…

روش مجید، اندیشۀ مجید، کردار مجید

از پایتخت و ولایات کشور تا مرز های بیرون ره گشوده است.

۲۸–۶.   ناصر نجفی

             چریک، شاعر و نظریه پرداز ادبی

 نجفی، شاعر و نظریه پرداز فلسفی و ادبیِ ایرانی، شخصیت قدیمی چریکهای فدایی خلق ایران، او مجید را می شناخت و در یک سمینار در مورد مجید، در کشورهالند گفت:

مجید، انقلابی بزرگ، پارتیزان و سازمانده و “چگوارای خاور میانه است”…

مجید با برخی از روشنفکران ایران، پاکستان  و منطقه بشکل مستقیم و غیر مستقیم، ارتباط و داد و ستد کتاب و اسناد داشته است… که ارزیابی این بخش، به بررسی جداگانه ضرورت دارد. جنبش انقلابی افغانستان بخاطر کتاب های فارسی، بیشترینه با جنبش انقلابی ایران ارتباط و تماس داشته است…

تصویر

ناصر نجفی از انترنت

در آنزمان و زمانه که مجید در شرایط اختفا بسر می‌برد، و به هیچ نوع امکانات ارتباطی دسترسی نداشت، بخصوص نمی‌توانست با سازمان های سیاسی و افراد نامدار همسایگان، منطقه و جهان در ارتباط و گفتگو باشد، باز هم مجید کلکانی را از طرق و مجاری مختلفه می‌شناختند، از نادرات روزگاران است… در وضعیتی که مجید می‌خواسته یک پیام و یک رابطه را از کابل تا بدخشان و کنر، تا بامیان و نیمروز، تأمین کند، هفته ها بکار بود تا این پیوند ایجاد شود و یک پیام از جایی به جایی برسد، حالا وقتی که پای رابطه و پیوند، موضوع پیام و گفتگو، از جابلسا به جابلقا باشد، نه هفته ها بل ماه ها و سال ها بکار بود تا چنین روابطی تأمین گردد… از جبهۀ آزادیبخش فلسطین که آنرا جورج حبش رهبری می‌کرد تا چریک های فدایی خلق ایران …

وقتی که مجید اعدام شد و آوازۀ مرگش جهانی شد، در اخبار و جراید انعکاس یافت، آنوقت معلوم شد که خارج از افغانستان، به چه میزانی سیاستمداران و خبرنگاران … با نام اسطوره ای مجید آشنائی داشته اند. مجید را با القابی چون چگوارا و رابین هود یاد کرده اند.

۲۹–۶.  خان عبدالغفار خان دیدار با مجید کلکانی

                              در زیر چنار های کلکان ۱۹۶۹

خان، یکی از رهبران در جنبش استقلال هند بود. علیه انگلیس می جنگید. در کنار گاندی، علیه کمپنی و استعمار بریتانیا، به مبارزۀ مدنی و غیر خشونت آمیز اقدام ورزید، طرفدار جدایی پاکستان از هند نبود… خان عبدالغفار خان به حیث رهبر نامدار و صادق پشتون، که همیشه بوسیلۀ پنجابی های دولتی در زیر فشار زندان و تبعید قرار داشت، جرمش این بود که یک واحد و ادارۀ مستقل واقعی را در فدرالیسم پاکستان، برای پشتون می خواست.

دولت نو تأسیس پاکستان که بر مبنای دین، ایجاد شده، منطقۀ پشتون نشین را تا هنوز به علاقۀ غیر تبدیل نموده است. علاقه ای که مهد مدارس دینی و سرزمینی برای کارهای قاچاقی و غیر قانونی است.              

عبدالغفارخان در سال ۱۹۶۹ در زمان ظاهرخان، از پشاور به کابل می آید تا عده ای از شخصیت ها و مبارزین مهم و سیاسی را ملاقات کند… عبدالغفارخان که درین زمان در حدود هشتاد سالگی قرار دارد، هنوز فعالیت مؤثر سیاسی داشت. مجید کلکانی در سن سی سالگی دارای نام نشان ملی و انقلابی است. عبدالغفار خان به دیدار مجید کلکانی به کلکان می‌آید… مجید کلکانی در زیر چنار ها  کنار زیارت خواجه صاحب در کلکان به مناسبت استقبال از خان عبدالغفار خان، مهمانی بزرگی را با اشتراک عده ای از متنفذین و جوانان و عیاران کوهدامن، برگذار می کند… میرفاروق، که درین مجلس در ایام جوانی حضور داشت، روایت می‌کند:

” در این مجلس، خان عبدالغفار خان سخنرانی می‌کند. در ابتدا از عبدالمجید کلکانی ابراز امتنان نمود که چنین مجلسی را برگذار کرده است…اضافه می کند که  زندگی من با زندگی عبدالمجید شباهت دارد… بعداً در مورد مبارزات گاندی و خودش علیه انگریز سخن گفت و داستان را تا پاکستان و مشکلات موجودۀ مردم پشتون ادامه داد… چون سخنرانی به زبان پشتو بود، مجید آغا سخنان عبدالغفار خان را برای مجلس به زبان فارسی ترجمه می‌کرد… و مجیدآغا نیز در مورد مشکلات سیاسی کشور و پاکستان، بزبان پشتو، صحبت نمود… و در مورد راه حل معضلات افغانستان و پاکستان… “

تصاویر

خان عبدالغفار خان و مجید کلکانی منبع،، انترنت

۳۰–۶.  مجید هنوز هم یک رمز است

… مجید، یک راز و یک رمز است. تا هنوز این شخصیت راز آلود و چند بُعدی را هر کسی مطابق میل و ارادت به صفتی یاد کرده است:

چگوارا، یاغی، مسلمان، روحانی، مارکسیست، مائوئیست، دموکرات، ملی، عیار، پیر، سید، آغاصاحب، چپی، روشنفکر، رهبرمحفل شمالی، ستمی، شعله ای، سامایی، سیاستمدار، پارتیزان، پراتیسین، تئوریسن، رابین هود، عصیانگر، کلکانی، تاجیک، شمالی وار، کاکه، ستنگ، رهبر، سازمانده، میهن‌دوست، مخفی، نویسنده، مشکل گشا، اندیوال، رفیق بزرگ، شهید، تسلیم ناپذیر، تأثیرگذار، کاریزماتیک و… چهل نام، تلنبار صفات و شاخصه های متضاد و متناقض، این انسان شریف و آگاه را به اسطوره تبدیل می‌کند… البته دولت های دیکتاتور و قومگرا نیز صفاتی را به وی چسپانده اند (سقاو، راهزن، بغاوتگر) و اما فراموش نگردد که دشمنی دولت های استبدادی، یکی از مؤلفه های بنیادینی است که نقش قابل ملاحظه ای را در اسطوره شدن مجید بازی می‌کنند. مجید، در دوره ها و مکان های مختلف، بوسیلۀ پولیس و استخبارات حاکمیت های جبار، محاصره شده اما، با درایت و شجاعتی که داشته از محاصره ها خود را نجات داده است…

در کتاب ویژه نامۀ مجید(ص ۴۶)، یک افسر پولیس  وزارت داخله که مامور گرفتاری مجید است از نوعیت محاصره و عظمت مجید حکایت می کند… درین عملیات نمی‌توانند مجید را دستگیر کنند… مجید از محاصره ، بطرز معجزه آسایی فرار می‌کند.

و در این حکایت، فرار مجید  بوسیلۀ افسر پولیس، در  قلمرو  اسطوره،

روایت می‌گردد.

۳۱– ۶.  کوثر النبی

             پژوهشی در تاریخ سادات افغانستان

در این کتاب، مشاهیر سادات معرفی می‌شوند. نام عبدالمجید کلکانی نیز در مشاهیر سادات به ثبت رسیده است. واقعیت این است که مجید، اسطوره است.

قطعه ای از این کتاب در مورد مجید:

” شهید عبدالمجید کلکانی سال ۱۹۳۹ در کلکان کوهدامن بدنیا آمد. مکتب امانیه را تمام نمود و شامل ابوحنیفه شرعیات شد، ولی آن را ناتمام رها کرد. بسیاری اوقات خود را در اختفا گذراند…

عیاران دلاور او را پیرجان خطاب می کردند و میر مجلس خود می‌پنداشتند. روشنفکران مترقی مجید را یک انقلابی نستوه، مرد نظر و عمل شناسایی کرده بودند. نزد اهل طریقت، مجید کرکتر روحانی است. کارگر و دهقان زحمت کش وی را رفیق آرمان های خود قلمداد می‌کردند… آنچه در این میان قابل تردید نیست، اینست که افراد و گروه های مختلف اجتماعی ای که چشمان بینا و عقل رسا دارند، مجید را یکی از قهرمانان عرصه پیکار برای آزادی، عدالت و برابری می‌دانند. اگر مجید دارای چنین ویژگیهای عالی نمی‌بود، هزاران تن از زنان و مردان آگاه، روشنفکران، سیاسیون، استادان، محصلین و متعلمین، کارگران و دهقانان، شاعران و نویسندگان و هنرمندان به راهی که او رفته است، نمی‌رفتند. همین نام پرآوازه و نیک عبدالمجید کلکانی است که مرحوم خان عبدالغفار خان اشتیاق دیدار او را در دل می‌پروراند. این مصادف به زمانی است که مجید سه سال زندان دهمزنگ و شش سال زندگی مخفی را با متانت و افتخار پشت سر گذاشته است. مجید و یارانش آمادگی برای پذیرایی گرفتند قریه ی کلکان محل ملاقات تعین گردید. مهمانان دورا دور حوض بزرگ کلکان روی صفه در فضای باز نشسته بودند. جوانان دلیر کوهدامن دست به سینه چارطرف ایستاده بودند. مجید با متنفذین روشن بین منطقه از مهمانان شان حد اعلای مهمان نوازی بجا آوردند. وقتی مرحوم خان عبدالغفارخان و همراهان پای صحبت های شیرین و همه جانبۀ مجید نشستند، از احاطه ی او به مسایل سیاسی، اجتماعی، تاریخی، ادبی … آفرین گفتند. نفوذ معنوی مجید در میان مردم و احترام متقابل و آگاهانۀ طرفین سبب حیرت مهمانان شده بود. مهمانان به چشمان خود دیدند که مجید نه گارد محافظ دارد و نه شان و شوکت فرعون مآبانه، نه پای ثروتی در میان است و نه زور و فشار آمرانه، ولی صدها جوان دلیر داوطلبانه حاضرند جان خود را فدای مجید و راه او  بنمایند. مهمانان متعجبانه به سوی مجید می‌دیدند و در جستجوی منبع این قدرت بودند. دانستند که مجید انسانی است از نوع دیگرو از برش ناشناختۀ دیگر….”

کوثر النبی، تاریخ سادات، ص ۱۳۱

۳۲–۶.  حکایت سازی و قصه گویی

مطالعات و پژوهش من در مورد اسطورۀ مجید، نشان می‌دهند که یکی از ویژگی‌های مجید در همین حکایت سازی ها و قصه گویی های حقیقی و فراواقعی، نهفته است. چون هر کسی از ظن خود است یار او… حتا وقتی که در مورد یک حادثه یا یک موضوع روایت می‌شود، به تکثر، تنوع و تفاوت روایات مواجه می‌باشیم. بطور مثال ملاقات و مذاکرۀ مجید در بهار سال ۱۳۵۳ با رئیس جمهور داود خان، در چندین شکل به ما رسیده

است. یک دیدار واقعی با روایات متفاوت.

۳۲- ۶.  ملاقات مجید آغا با داود خان ب
بهار۱۳۵۳

آنچه که حقیقت دارد، این است که مجید کلکانی در بهار ۱۳۵۳ با رئیس جمهور، داود خان در ارگ ملاقات کرده است. نکتۀ قابل توجه این است که عبدالمجیدکلکانی شخصیتی بود تأثیرگذار و مطرح که حتی سردار داوود که خود با مجید دشمنی داشت، هم نمی‌توانست وجود و تأثیر او را انکار نماید. داود خان که  تازه به همکاری پرچمی ها، کودتا کرده و از درون و بیرون با مشکلاتِ بالقوه، مواجه بود(تقابل با نهضت اسلامی، گروه باعث- آهنگرپور، مساوات میوندوال، برخی از جنرال ها،… و گروه پارتیزانی مجید کلکانی) می خواست با مجید کلکانی بنشیند و گوش خود را از تشویش کوهدامن و شمالی جمع نماید… در این بحث، بخاطر ثقه سازی ملاقان مجید و داود خان، با چندین شخصیت و گروه، گپ زدم تا به یک روایت ثقه برسم، اما، همانگونه که مجید در هر عرصه ای، پیچیده و راز آمیز مانده است، این ملاقات نیز، با روایات متکثر و متفاوت، ارائه شده است.

روایت اول

ملاقات از طریق غوث الدین فایق

داود خان بعد از تأسیس جمهوریت، می‌خواهد عبدالمجید کلکانی را ملاقات نماید، به غوث الدین فایق(وزیر فواید عامه) که از شمالی است، وظیفه می‌دهد تا مجید آغا را پیدا کند.

وزیر فواید عامۀ جمهوریت، با استاد بابه صاحب توفان و ملنگ عمار تماس می‌گیرد و از طریق استاد توفان و عمار، با مجید آغا ملاقات می‌کند و پیام داود خان را برایش انتقال می دهد. مجید آغا با غوث  الدین فایق، به ملاقات داودخان به ارگ می‌رود.

ملاقات انجام می پذیرد.

روایت دوم

دیدار از طریق استاد همایون

استاد همایون در اکادمی پولیس استاد است. و بعد از کودتای داود، در استخبارات پولیس مقرر می‌گردد. در جوانی مانند مجید، شاگرد قاضی عبدالظاهر سامی بوده و مجید را از دورۀ جوانی می‌شناسد. این استاد همایون پدر نطاق و دکلماتور مشهور کشور، نبیله همایون است. همایون شوهر عمۀ آقای سفر مشوانی است. سفر، درین زمان یاغی و عیار است و

با مجید رفاقت دارد…

استاد همایون پیام داود خان را از طریق سفر، به مجید آغا می رساند و مجید آغا با استاد همایون به دیدار داودخان به ارگ می‌رود و با داود خان ملاقات می‌کند.

روایت سوم

ملاقات از طریق کاکا امان الله پغمانی

کاکا امان الله از دوستان بسیار نزدیک مجید بود. کاکا، شغل معماری داشت. در خانۀ یک جنرال داود خان کار معماری می‌کرد. جنرال می فهمید که کاکا از پغمان است و مجید آغا نیز از طرف مادر از پغمان می باشد… جنرال به کاکا می‌گوید که مجید آغا را از طریق پدرکلانش پیدا کن و پیام سردار داود خان را برایش برسان… کاکا به جنرال می گوید که من مجید را نمی‌شناسم اما تلاش می‌کنم تا این پیام را به فامیلش در پغمان برسانم… کاکا نزد مجید می‌آید و پیام را قصه می‌کند. مجید خانۀ جنرال می آید و با جنرال به ملاقات داود خان به ارگ می‌رود.

روایت چهارم

شبنامۀ طاهر بدخشی

در جوزای ۱۳۵۳ به قلم طاهر بدخشی بخاطر محاصرۀ مجید، علیه جمهوریت داود،  شبنامه پخش می‌کند. در این شبنامه، نوشته شده که مجید با آنکه رئیس دولت داودخان را ملاقات کرد و به توافق رسیدند اما باز هم  از طریق غلام حضرت ، و قوای  ضربۀ  قدیرخان و حیدرخان، به

 محاصرۀ مجید به کلکان رفتند….

متن شبنامه در همین کتاب در فصل، هر کسی از ظن خود است یار او، درج می‌باشد. در این شبنامه نیز نشان داده می‌شود که مجید قبل از ماه جوزای ۱۳۵۳ داود خان را ملاقات کرده است.

 روایت پنجم

جنرال ضیا مجید قومندان ارگ

جنرال ضیاء، در این دوره، هم یاور داود خان است و هم قومندان ارگ.  فعلن در اطریش زندگی دارد و یک انسان آگاه و میهندوست است. در یک صحبت وتساپی سه نفره(جنرال، شیرین خیرخواه و نگارنده) به ما گفت که:

” رهبر (داودخان) برایم گفت که من با مجید آغا ملاقات داشتم. و مذاکرۀ ما بسیار خوب بود و من حالا از طرف شمالی کدام تشویش ندارم… اما من خودم در این جلسه اشتراک نداشتم و همچنان تجسس نکردم که آغا صاحب را چه کسی به ارگ آورده بود…”

روایت ششم

نقل از استاد عزیزالله اوریاخیل

استاد نسیم رهرو نیز دیدار مجید و داوودخان را تأیید می کند اما، اینکه به وساطت چه کسی این ملاقات صورت گرفته بود، آگهی دقیق ندارد. معلومات رهرو بر مبنای گزارش استاد عزیزالله اوریاخیل(یار و همکار نزدیک مجید) می‌باشد. قرار گفتۀ زنده‌یاد استاد عزیزالله در جریان ملاقات، غلام‌حیدر رسولی نیزحاضر بوده. مجید و داوودخان روی کوچ نشسته بودند و حیدر رسولی ایستاده بوده. محور صحبت‌ها تشویش داوودخان از سمت شمال به‌ویژه مردم کهدامن و مطرح کردن مسائل قومی بوده است. مجید به داوودخان گفته بود:

” دنیا روی مسائل بین‌المللی فکر می‌کند”

هیچ پروتوکولی میان مجید و رئیس دولت صورت نگرفت. مجید کسی نبود که سردارداوود و ماهیت جمهوری سرداری را نشناسد. حتی در مخیله‌اش هم خطور نمی‌کرد که با دشمنان مردم بخاطر چوکی و پول، تن به سازش بدهد. مجید در اثر تقاضای مردم و دوستانش این ملاقات را پذیرفته بود. او با رفقایش نیز مشورت کرده بود.

روایت هفتم

دیدار بوسیلۀ دگروال غلام عمر علومی

دگروال متقاعد غلام عمر علومی از دوستان حیدر رسولی بود. شخصیت عیار و کاکه. با مجید کلکانی شناخت داشته. در بهار ۱۳۵۳به تقاضای حیدر رسولی با مجید تماس می گیرد و پیام داود خان را به مجید میرساند. بعد از تفاهم با مجید به دیدار داود خان می روند.

ملاقات در ارگ و از طرف صبح بوده است.

نشست در دفتر رئیس جمهور داودخان صورت می گیرد. حیدر رسولی هم حضور دارد. به روی میز، شیر و روت برای صبحانه موجود است.

داود خان اشاره به شیر و روت می گوید:

مجید جان، حالا تبعیض طبقاتی را ازبین برده ایم

بعد از صحبت در مورد وضعیت و مسایل مملکت و سرانجام در مورد

مشخص تماس گرفته می شود.

داود خان: حالا که جمهوریتاست شما می توانیددر دولت با ما در یک جای اساسی، همکاری نمائید؟

مجید: می خواهم آزاد باشم و در صورت کار، می خواهم در یک مکتب معلم باشم و تدریس نمایم

حیدر رسولی: مجید جان باز سرت صدا می کنیم باز رد نکنی

مجید و ترس دربار

مجید، شخصیتی نبود که به دولت ها تسلیم شود و بیاید به نفع شخصی، چوکی بگیرد و خود را به مقام و ثروت برساند. مجید، بخاطر آزادی و عدالت می رزمید نه بخاطر جیب و موقف دولتی.

از این ملاقات دیری نگذشته بود که قطعۀ منتظره (غندضربه) در منطقۀ کلکان کنار سرک عمومی جا بجا شد و برای مدت درازی در آنجا باقی ماند. فشار و خشونت این قطعه بر اهالی کهدامن به‌ویژه مجید و رفقای او یکی از کارنامۀ ننگین حاکمان آن دوره است.

مجید، شخصیتی است که از رئیس جمهور تا خان عبدالغفار خان، او را ملاقات کرده است. از حیدر رسولی تا غوث الدین فایق، عبدالحمید محتاط، تا دستگیر پنجشیری، طاهر بدخشی و بحرالدین باعث، از مولوی محمد نبی تا میاگل جان آغا، از رونق تا سید منصور نادری…از سمندر غوریانی تا محمود فارانی… و رهبران زیاد دیگری با این شخصیت شریف و کاریزماتیک، نشسته اند. حتی گفته می‌شود که در زمان پادشاهی محمدظاهرشاه، صبغت‌الله مجددی نیز با مجید نشسته و هر دو با هم صحبت‌های مفصلی داشته‌اند.

مجید، اسطوره است این اسطورگی در در دیالکتیک اندیشه ها در زیکزاک کارنامه هایش بازتاب یافته است رمز و راز مستمر تنوع و کثرت دیدگاه ها منظومۀ روایات بیان پیچیدگی شخصیت مجید است

پایان فصل ششم

فصل هفتم را فردا خواهی خواند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد