روایت کودک خیابانی

پرنیان ژوبل

·

·

صبح زود مثل هر روز دیگر باید به سمت دانشگاه می‌رفتم، قدم‌هایم آنچنان آهسته شده بود گویا میفهمید چی در انتظارم هست و شاهد چه چیزی می‌باشم، نزدیک بازار بودم از بازار گذشته دانشگاه می‌رسید روی خیابان با یوسف معرفی شدم؛ یوسف یازده ساله در خیابان زیر نور آفتاب نشسته بود‌ به سمت او رفتم و گفتم: از زیر سایه درخت برو اینجا آفتاب خورده می‌شوی، در این وقت روز چرا به مکتب نیستی؟ مگر مکتب نمی‌روی؟

ساعت دوازده چاشت به وقت کابل بود، برایش گفتم: بادبادک‌هایت را در کجا ساخته‌یی، زیباهستند.

دردستان نحیف و چرکیده‌اش  بادبادک‌های رنگارنگ داشت، بادبادک های کاغذی چشمک دار.  چنان به یاد داستان مردهارا قپل است افتادم که دلم می‌شد با خود بگویم: گرجهان کوچه شود کوچه از پی ات می‌آیم…

به یاد آوردم که چه زمان هایی بود در طول سال فقط اجازه داشتم در سال نو برای تجلیل از نوروز بادبادک به هوا کنم، با برادرم به تپه وزیر محمد اکبر خان می‌رفتیم و بادبادک های رنگارنگ برای آرزوی صلح به هوا می‌کردیم.  اگر چه به صلح نرسیدیم و پیر شدیم.

حالا به یوسف می‌بینم او به من  دید و گفت: دو بادبادک را برایت بیست افغانی می‌دهم اما اگر یک‌دانه بادبادک بگیری برای تو پانزده افغانی می‌افتد. برادر نداری؟ بیا برایش بادبادک بخر، رنگ زرد و سرخ را همین دیشب آماده کرده‌ایم.

برادر دارم بادبادک دوست دارد اما او مکتب می‌رود همسن  و سال تو است، تو چرا مکتب نمی‌روی؟

آرام نگاهی کرد و گفت: برادرت که مکتب می‌رود خرچ خانه را کی میدهد؟ پدرت عصبانی نمی‌شود؟ یک‌روز من مکتب رفتم معلم برایم گفت بااستعداد و خط‌ خوان هستم. خوشحال بودم، تمام کتابچه‌ام پر از آفرین های معلم بود.

به خانه که آمدم پدرم قهر بود و کنج خانه نشسته بود به من دید و گفت چه آوردی؟ به او آفرین های معلمم را که درکتابچه‌ام نوشته بود نشان دادم‌، پدرم کنج لب لبخند زد من از ته دل خوشحال شدم، ولی حین حال پیشانی‌اش را اخم کرد و گفت: چند آورده‌یی؟

برایش گفتم: مکتب بودم امروز کار نکردم.

برخاست و سیلی محکمی به صورتم زد. چنان سرخ شده بودم که نگو.

من دیدم که گلون یوسف را بغض گرفت و بغضش را قرت کرد، دلش نمی‌خواست درموردش حرف بزند ولی من سوال های زیاد داشتم، باید برای اینکه در دانشگاه گزارش از کودکان خیابانی می‌نوشتم مجبور بودم بشنوم. اخر کارمن گزارش نوشتن و شنیدن بود.

به او گفتم در خانواده چند نفر هستند؟

  سرفه کرد و گفت: دو برادر هستیم و دو خواهر یکی هم تولد میشود مگر مادرم پول ندارد که ببیند دخترک است یا بچه، باید داکتر برود اما داکتر پول میخواهد مفت نیست.

 پدرم نان‌خور اضافی کار ندارد برادرم دوگانگی من است او اسپند دود می‌کند و خواهرم همین‌جا است شاید حالا بیاید. باش ببینم کجا است، ثریا…

ثریا صدا زد و من کسی را ندیدم، سپس یوسف گفت: حتمی کوچه پهلو رفته، باز پیدایش میکنم.

پرسیدم، پس هیچ به مکتب نمی‌روی؟ بعضی روزها هم نمی‌رویی؟

اگر مکتب بروم خرچ خانه را کی می‌دهد پدر برایم می‌گوید که وقتی اولاد کلان شد باید کار کند  و خرچ خانه بدهد؛ راست می‌گوید من مرد خانه شده‌ام، مادر و پدرم چشم امید به من بسته اند. گاهی که بادبادک بیشتر بفروشم و پول بیشتر به خانه ببرم پدر برای من بادبادک می‌سازد و به بام‌خانه بادبادک بازی می‌کنم، پدرم می‌گوید که خوب بادبادک باز می‌شوم. گفت اگر کلان شدم و بادبادک باز خوب شوم می‌توانم به عوض دست فروشی بادبادک ها، دکان بادبادک بسازم، آنوقت تجار بادبادک ها می‌شوم. تجارت دوست دارم.

آفتاب بالای سر می‌رقصید، از سر و تنم عرق می‌ریخت، ولی خوشحال بودم برایم گزارشی خوب به دست آمده بود اما از یک طرف برای او که هر روز اینجا ایستاد می‌شود تا به خانه پول ببرد مایوس بودم. 

گرمی گلونم را خشک کرده بود به یوسف دیدم و گفتم: این بیست افغانی را بگیر و به من دو دانه بادبادک بده سرخ و زرد. فردا می‌آیم دودانه دیگر نیز میگیرم اما رنگ او سیاه و سفید باشد.

به یاد دارم که در چهره یوسف خوشحالی دیده می‌شد، لبخند تحویلم داد و بادبادک سرخ و زرد را به  سمت من دراز کرد. برایم گفت: صبح بطور حتم بیایی.

 بادبادک را گرفتم بی‌هیچ خداحافظی به سمت سایه درخت رفت شاید انتظار مشتری دیگری را می‌کشید.

از جا قدم گذاشتم که بروم به دانشگاه مگر دخترک خوردسال که چشمانش کبود بود به سمتم می‌دوید و میگفت: خاله جان گرمی است یک بوتل آب بخر…

آب را گرفتم و ده افغانی برایش دادم به من لبخند زد و به من دید، برایش گفتم: دور چشمت را چه شده است؟ چشمانش را بست و گفت: دیروز کار نکرده بودم پدرم قهر شد و و پیاله چایش را به سمتم انداخت به چشمم خورد.

چرا پدرت چنین کرد؟

پدرم گفت: حالا تو کار نکنی شب چه بخوریم؟

به او خیره شدم و هیچ حرفی نگفتم.

او به سمت یوسف دوید و ده افغانی را برایش داد.

یوسف به من دید و صدا زد، همین ثریا است خواهرم.

مایوس و هراسان بودم  باید با سرعت به دانشگاه می‌رفتم و گزارشم را ویرایش می‌کردم بعد هم باید تسلیم استاد می‌کردم، می‌فهمیدم اینبار استاد گزارشم را تایید میکند.

فردای آنروز وقتی به دیدن یوسف رفتم، یوسف نبود به اطرافم نگاه کردم باز هم یوسف را ندیدم، چند قدم پس رفتم متوجه شدم کنج درخت خواهرش نشسته و زار زار می‌گیرد، ناراحت شدم دلم دلشوره پیدا کرد به سمتش رفتم به او گفتم که چرا گریه دارد و یوسف کجاست؟

او گفت: یوسف  می‌لرزد و در تب می‌سوزد. امروز نیامده است.

برایش گفتم که تو برای همین گریه داری؟

آرام شد و با صدای لرزان و ترسنده گفت:  امروز یوسف نیست کار بیشتر نمی‌تواند اگر خانه بروم و پول کم باشد پدرم عصبانی میشود میترسم مثل بارهای دیگر لت و کوب نشوم…

به او دیدم و با دلشوره عجیب روبه رو شدم در کیف دستی ام صد افغانی بود انرا برای خواهر یوسف دادم، به خواهرش گفتم باید مرا به خانه‌اش ببرد. در اول می‌ترسید و میگفت که برای  پدرش حرفی نگویم ولی من به او قول دادم هیچ چیزی نمی‌شود.

در مسیر راه بودم نزدیک خانه شان شدم با دست اشاره کرد و کفت: همان دروازه سرخ خانه ماست

. خانه؛ خانه نبود فقط چهار دیواری که یک سقف داشت بود و بس…

تعداد بسیاری در خانه شان  بود وقتی به خانه رسیدم همه گریه داشتند.  دخترک رفت به نزد مادرش و گفت چی شده است؟

مادرش گفت: او بعد از تب آنقدر لرزید  تا وقتی که جان به حق داد.

یوسف مرد.

با پاهای که دیگر رمق نداشت به دانشگاه رفتم و گزارشم را تهیه کردم، جز این‌کار هیچ کار دیگر از من ساخته نبود، روزها به فکر بود که اگر کودکان خیابانی را از نزدیک بشناسیم چه چیزهای دیگر میدانیم؟  یکی از گفته های یوسف همین بود که بیشتر مردم فکر میکنند او دزد است و باوجودکه به او پول نمیدهند، از او فرار میکنند.  من بودم و دانشگاه و آن سکوت ژرف.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد