”اکتبر، ماه آگاهیرسانی درباره سرطان پستان”؛ بهانهای برای حرف زدن دربارهی سینههایمان
تا قبل چهل سالگی، “پستان” برای من عضوی از بدنم بود با تاریخی تقریبا به اندازهی عمر خودش؛ آمیخته با شرم، تحقیر، پنهانکاری و مراقبت دائمی از نگاه دیگران!
همهچیز از همان آغاز نوجوانی شروع شد. وقتی به گفتهی مادر دیگر وقتش بود روی اندام نحیف و استخوانیام سینهای پیدا شود و نمیشد؛ وقتش بود قاعدگیام شروع شود و نمیشد. بلوغ من کمی دیرتر از دختران همسن و سالم از راه رسید.
اوایل پانزدهسالگی بود که بالاخره سینهها، مثل دو جوانهی کوچک و ظریف، در دو سوی قفسهی سینهی استخوانیام سر برآوردند. آن روزها، لباسهایی که در خانه میپوشیدم آنقدر گشاد بودند که سهتای من به راحتی در آنها جا میشد. خانهی ما هم اغلب پر از مهمان بود و روی آن لباسهای گشاد، چادرها و روسریهای بزرگ میآمد. تقریبا هیچ شانسی وجود نداشت که مادر بفهمد بالاخره آن اتفاقی که مدتها منتظرش بود افتاده است؛ من سینه درآورده بودم!
اما “سینه درآوردن” در خانهی ما چیزی نبود که بشود دربارهاش حرف زد. خواهران بزرگترم شبها سر دسترخوان انگشتهایشان را به اندازهی یک لیموی کوچک حلقه میکردند و با خنده و اشاره تهدیدم میکردند که حالا به همه میگویند سینه درآوردهام. بزرگشدن برای یک دختر، البته که مایهی شرم بود؛ بلوغ باید اتفاق میافتاد، اما کسی نباید میفهمید که اتفاق افتاده است. بدن دختر باید بالغ میشد، اما بیصدا و در خاموشترین و نامرئیترین حالت ممکن!
تا شانزدهسالگی مادر حتی یکبار هم نپرسید سینههایم رشد کردهاند یا نه، یا آیا به سینهبند احتیاج دارم یا خیر. از روی لباس دختران همسایه فهمیدم حتی آنهایی که سینههای کوچکی دارند هم سینهبند میپوشند. هنوز نمیدانستم چرا اصلا باید سینههای کوچک را “بست”. فقط فهمیده بودم سینهبند یکی از مناسک ورود به قلمرو “زن بودن” است؛ از یک جایی به بعد باید آن را میپوشیدی، بیآنکه کسی توضیح بدهد چرا. یکبار مادرم گفت اگر سینهبند نپوشی، نوک سینهها از زیر لباس معلوم میشه و “بد است”، اما نگفت چرا بد است.حتی نگفت سینهبندی را که حالا ظاهرا موظف بودم برای پنهانکردن بدنم بپوشم، باید از کجا تهیه کنم. ناچار میان لباسهای کهنه سینهبندی قدیمی پیدا کردم. چهار طرفش را دوختم تا به تن کوچک من اندازه شود. یک سال تمام همان یک سینهبند را پوشیدم، شستم، خشک کردم و دوباره پوشیدم. هیچوقت هم دربارهاش با کسی حرف نزدم. مدتی بعد مادر، بیآن که چیزی بگوید، چند سینهبند نو لابهلای لباسهایم گذاشت. سینهبندها همانقدر بیصدا وارد الماری لباسم شدند که سینههایم وارد زندگی من شده بودند.
شاید اولین درسی که من درباره پستانهایم آموختم همین بود؛ اینکه کسی نباید ببیند و کسی نباید بفهمد. البته بعدها فهمیدم ماجرا فقط پوشاندن نبود.
فهمیدم همان پستانی که نباید دیده شود، باید به اندازهی کافی بزرگ و برجسته باشد تا زن “جذاب” و “زیبا” محسوب شود. فهمیدم بسیاری از لباسها برای بدنی طراحی شدهاند که انحناها و برجستگیهایش در جای “درست” قرار گرفته باشد. در بازار سوتینهای ابری، پوشآپ و حجمدهنده دیدم؛ تبلیغات بزرگ کردن سینه و ایمپلنتهای سیلیکونی را دیدم و فهمیدم جامعه فقط نمیخواهد پستان زن را بپوشاند؛ میخواهد شکلش را هم تعیین کند. اگر کوچک است باید بزرگ شود، اگر بزرگ است باید جمع شود. چنانچه افتاده و کشال است، باید بالا کشیده شود و اگر نامتقارن است باید اصلاح شود. نوکش باید از زیر لباس پیدا نباشد. در تبلیغات و صنعت زیبایی و فشن و پرونوگرافی، پستان زن میتواند جنسی و قابل نمایش باشد، اما برای شیر دادن به کودک باید به گوشهای خلوت پناه ببرد.
من هم این قواعد را یاد گرفتم. فهمیدم نباید لباس خیلی تنگ یا با یخنباز بپوشم. باید سوتینهای مناسب انتخاب کنم تا لباسها بر تنم زار نزند. هنگام شیردهی باید جایی دور از چشم دیگران پیدا کنم. هنگام خمشدن باید حواسم به یخن لباسم باشد. باید مراقب میبودم چیزی از بدنم “بیش از اندازه” دیده نشود. یعنی سالها به جای آنکه دیگران مسئول نگاهشان باشند، من مسئول مدیریت نگاه آنان بودم. با هر بار سرکشی از این قواعد، با نگاههای خشمآلود و طعنه و کنایه یا با نگاههای جنسی روبرو شدم. گاه سکوت کردم و گاهی مجالس را ترک کردم.
در چهل سالگی، وقتی نامه برای تعیین وقت ماموگرافی آمد، ناگهان ماجرا عوض شد. وقتی پرستار پستانهایم را میان دو صفحهی شیشهای دستگاه قرار داد و صفحهها را بهم نزدیک کرد تا سینهام تا حد ممکن تخت شود و از بافت درونشان تصویر بگیرد، در حالی که از درد دندانهایم را بهم فشار میدادم، قضیه تغییر کرد. وقتی چند تن از دوستان همسن و سالم یکی پس از دیگری به سرطان پستان دچار شدند، ناگهان این عضو از “چیزی که باید پنهانش کنی” تبدیل شد به چیزی که باید نگاهش کنی، لمسش کنی، تغییراتش را بشناسی و برای زنده ماندن مراقبش باشی. آن وقت بود که تناقض برایم عریانتر شد؛ همان پستانی که جامعه سالها به من آموخته بود از دیدهشدنش شرم کنم، حالا برای حفظ جانم باید خودم با دقت نگاهش میکردم.
نگاه جامعه به پستان زنان در طول تاریخ ثابت و جهانشمول نبوده.پستان زنان در دورهای نماد باروری و حیات بوده، گاهی مقدس انگاشته شده، در بسیاری از متون و نقاشیها و مجسمهها نشانهی مادری بوده، در جایی معیار زیبایی، گاهی نشان منزلت و گاهی مدرکی برای قضاوت درباره اخلاق و میل جنسی زن. در بخشهایی از جهان آشکار بودنش امری عادی بوده و در جایی دیگر پوشاندنش الزام اخلاقی شده است. در هند زنانی برای حق پوشاندن پستانهایشان علیه برهنگی تحمیلی مبارزه کردند؛ در چین اوایل قرن بیستم زنانی سینههایشان را محکم میبستند تا تخت به نظر برسد.اما در دهههای بعد، جامعه به زنان آموخت که پستان برجستهتر زیباتر است. قرن بیستم نیز صنعت مد، لباسزیر، سینما، تبلیغات و پورنوگرافی پستان را اندازه گرفتند، شمارهگذاری کردند، استاندارد ساختند و به کالا تبدیل کردند. اصل موضوع همواره این بوده که چه کسی حق دارد درباره پستان زنان تصمیم بگیرد. گرچه که فرمانها و استانداردها در طول تاریخ عوض شدهاند اما میل به کنترل بدن زن باقی مانده است.
اکتبر ماه آگاهیرسانی درباره سرطان پستان است. من هر سال در این ماه از زنانی که نوشتههایم را میخوانند یک خواهش دارم. از شما زن عزیزی که همین حالا کلمات مرا میخوانید، میخواهم برهنه روبهروی آینه بایستید و پستانهایتان را نگاه کنید؛ نگاهتان با چشم تبلیغات یا با چشم مردی که قرار است شما را بپسندد، نباشد؛ با دستگاه سنجش زیبایی روز نباشد، نگاهتان با شرمی که سالها به ما آموختهاند نباشد! نگاهتان با چشمهای خودتان باشد؛ نگاهی مهربان و مراقب و پذیرنده!
بزرگاند یا کوچک، متقارن یا نامتقارن، برجسته یا افتاده؛ شاید بعد از بارداری و شیردهی تغییر کردهاند، شاید اکنون متورم و دردناکاند، شاید جای زخم دارند، شاید یکی یا هر دو را در مسیر درمان سرطان از دست دادهاید. هیچکدام از اینها “نقص” نیست! این بدن شماست، سرزمینی در اختیار مطلق شما!
پستانهایتان را بشناسید! به تغییرات تازه و غیرعادیشان توجه کنید! معاینه ماهیانه را فراموش نکنید! بعد از چهلسالگی حتما در فاصل زمانی معین ماموگرافی کنید!
و هر وقت که دلتان میخواهد، سینهبند را از تن بکنید! چه کسی ما را موظف کرده که دائما سینهبندهای سفت و سخت و ناراحت بپوشیم؟ سینههایمان را دستکم ساعاتی از روز، از حصارها و قالبهای پارچهای بیرون بکشیم و بگذاریم آزادانه نفس بکشند.
پستان ما میدان عمومی برای اجرای اخلاق و عرف و قانون و زیبایی و شهوت و قضاوت دیگران نیست! یادمان باشد که بدنهایمان نیاز به اصلاح ندارند، این چشمهای مردماند که باید تربیت شوند! بدن ما، قلمرو آزادی ماست و هیچکس حق مرز کشیدن بر این سرزمین را ندارد!
پینوشت یک: لباس باز پوشیدن و نمایان کردن سینه الزاما نشان روشنفکری نیست، همانطور که پوشاندن آن، الزاما نشانهی سرکوب نیست. من زنان بسیاری دیدهام که در پوشیدن لباس باز آزادند اما اندیشهشان از مردسالاری هنوز رهایی نیافته است! تاکیید من بر حق انتخاب و مالکیت زن بر بدنش و رهایی از جنسی سازی اعضای بدنش است.
پینوشت دو: برای حمایت از تحقیقات درباره سرطان پستان، هر سال در ماه اکتوبر از این روبان گلابی (صورتی) را که به لباسم وصل کردهام، میخرم.





