تندی

بهرام هیمه

·

·

نمی‌ماند، دل از غصه لبریزی نمی‌ماند
بهاری می‌رسد از راه و پاییزی نمی‌ماند

کلاهم را که می‌بینی کلاه ساده‌ای هم نیست
نباشد بر سرم از من دگر چیزی‌ نمی‌ماند!

مرا آرام می‌سازند و می‌دانم پس از عمری
زبان من به این تندی و این تیزی نمی‌ماند

به یمن شیرمردان خدا یک شهر آباد است
اگر آهی برآرد شمس، تبریزی نمی‌ماند

من از دیوانگی و از شراب و رقص پرهیزم
به محض دیدن تو هیچ پرهیزی نمی‌ماند

تو چون شادی، سراپای مرا شادی فرا گیرد
تو غمگینی اگر، از مردنم چیزی نمی‌ماند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد