مفتی و زن

بهار سعید

·

·

بانو ای با «مفتی» ای شد در سخن

گفت دارم خواهشی از سوی زن

پند من دادی که زن پیچیده، به

زیبش و زیبایی اش پوشیده، به

جامه‌ی بگشاده زیبای تن اش

تا بپوشد پیچ و خم‌های تن اش

ورنه هر مردی که افتد در ورن

مردها نه، زن گنهکار است زن

من ز پندت پارسایی می‌کنم

بر سرم چادر روایی می‌کنم

کی گذارم پای خود را دورتر

چونکه از روز سزا دارم خبر

******

وای «مفتی»! تا به مرد خوش‌نما

چشم من افتد شوم هر سو رها

پنجه‌ها را تا به کاکل می‌برد

هوش من یک دل نه، سد دل می‌برد

در هوای داغ بازوهای او

پیچ و تاب پیکر و بالای او

از ورن‌ها می‌شوم لرزیده پا

شاخه بیدی در روند بادها

هم نگه بی‌بند و باری می‌کند

هم دل من آه و زاری می‌کند

شب خیالش در سرم، در بسترم

شب‌پرک ها می‌پرد گرد و برم

تشنگی هایم شناور در کویر

او نماید «حوض کوثر» در کویر

در خیالم پیکرش خم می‌شود

بوسه‌هایش آب «زمزم» می شود

گرچه بس بنهفته ام این راز را

افت و خیز خویش و سوز وساز را

وای ترسم بی‌خبر از خویشتن

در گنه افتد ز خواهش‌های من

بسکه چشمانم ورن‌چینش شود

می هراسم رخنه در دینش شود

«او» که افتم در برش از دور ها

گر که ترسی دارد از روز سزا

پس بگو ترک ورن‌سازی کند

خویشتن را چادر‌اندازی کند

گر چو من پنهان نماید مو و تن

نه گنهکاری به او ماند، نه من

یا که بندی هم به او بنیاد کن

یا که زن‌ها را ز بند آزاد کن

ورنه شیشه بشکنم با سنگ ها

داوری ها و ترازوی ترا


درین سروده «مفتی، حوض کوثر، زمزم» کاربرد نام ویژه(اسم‌خاص) دارد

پارسی —— تازی

وچرگر، دین‌سالار = مفتی

زیبِش = زینت

سزا = جزاء

ورن = هوس، شهوت

داوری = قضاوت


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد